از حلقه ی دوستانش که بعد از امتحان دور هم جمع شده بودند بیرون زد. هراسان از راهروهای طولانی مدرسه گذشت. باید سریعتر خود را به در مدرسه می رساند. فقط از اینجا بیرون می زد. در هوای گرم تا حدی دم کرده ی مدرسه نمی توانست نفس بکشد. همانطور که نفس نفس می زد به تندی در مدرسه را باز کرد، و بیرون زد.
آخیش...یک نفس راحت کشید. چند قدم جلوتر رفت. چشمانش را بست و گذاشت باد خنک زنده اش کند. چنگی در موهایش زد. احساس کرد بهتر شده است.
سرش را بالا کرد و نگاهی به زمین چمن بزرگ بیرون مدرسه انداخت. سایه ی درختها روی راه باریک میان چمنها که مدرسه را دور می زد افتاده بود. سکوت و خلوتش آنقدر هوس انگیز بود که او را بی اختیار به طرف خودش کشید. شروع به قدم زدن کرد. همه جا آرام بود. فکر کرد: "اینجا جهان آرام است". احساس کرد باد که موهایش را (فکر کرد :"موهای وحشی!") عقب می زد، انگار همه ی افکار در هم ریخته اش که تا چند دقیقه پیش داشت دیوانه اش می کرد را هم با خود می برد. احساس کرد سبک شده است.
نگاهی به سر و وضعش انداخت. بلوز سیاه، شلوار جین آبی پررنگ، همانطوری که قرار بود باشند. به زمین نگاه کرد. آهان! و کفشهای سرمه ای آل استار. خندید، فکر کرد: نکته اینجاست!کفشهای سرمه ای آل استار! خندید.
سرش را بالا کرد. نگاهش را به زمین سبزی که زیر نور آفتاب می درخشید دوخت. فکر کرد: چقدر زیباست. چیزی را به یاد آورد و خندید. اصلاح کرد: خیلی "قشنگ" است.
کم کم داشت خنک می شد. احساس کرد کمی سردش شده است. سر پیچ بعدی از سایه بیرون آمد. اولین پرتو آفتاب همه ی صورتش را گرم کرد. لبخند پهنی حاکی از رضایت صورتش را پر کرد. فکر کرد: "یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، ..."...
باور نکردنی بود! چطور در عرض چند دقیقه همه چیز را فراموش کرد؟!
ابرهای پنبه ای قلمبه سلمبه را که نگاه می کرد، فکر کرد: آدمها چقدر احمقند. همانطور که دنبال طرح حیوان توی شکل ابرها می گشت، حجی کرد: د--ن--ی--ا
یک هلی کوپتر از بالای سرش می گذشت. سرش را بالا کرد و همانطور که سوت می زد، فکر کرد: الان آدمهای توی هلی کوپتر یک نقطه می بینند توی یک صفحه ی بزرگ سبز.
و آنها یک دختر دیدند، با موهای وحشی در دست باد، کفشهای سرمه ای آل استار، و چشمانی خیره به آسمان--...یک ذره آبی تر.