یک داستان ِ نسبتا واقعی ...

از ترمینال 2 که می آیم بیرون ، آدم های مختلفی جلویم را می گیرند و از من می پرسند که تاکسی می خواهم یا نه.

طبق عادت همیشگی چندتاییشان را رد می کنم تا آن را که یک کم ازش خوشم آمده را انتخاب کنم و سوار ماشینش شوم.

ورود به ایران آن هم بعد از گذشت 30 سال اتفاق قریبی است.

مخصوصن بعد از آن کار خرکی ای که هفته ی گذشته انجام دادم و جلوی چشم آن همه آدم آن هم توی لندن توی حیاط خانه ام ماشینم را با شلنگ شستم و به خاطرش 600پند یا 1200 دلار جریمه پرداخت کردم!

یک جورهایی توی آن لحظه هوای ایران کرده بودم انگار.

هوای این که دوباره آقاجون صدام کنه "کریم، کره خر پاشو بیا. باس تو حیاط فرشارو بشوریم. نمی بینی ننت جون نداره ؟!"

واسه همین هم پاچه های شلوارمو تا زانو زدم بالا و یک سطل برداشتم و پرکفش کردم و افتادم به جون ماشین!

لندن امسال خشکسالی بود.

استادیوم های فوتبال انگلیس قدیمی اند و لوله های سیستم آبیاری زمین های چمن شان نشتی دارد و هر سال هم حجم زیادی آب از همین نشتی پرت میرود. هزینه ی تعمیر این ورزشگاه ها اونقدر سنگین است که دولت برای مبارزه با خشکسالی به جای تعمیر ورزشگاه ها جریمه های تخلفات رو سه برابر کرده بود.

این بود که ماهم 1200 دلار جریمه شدیم.

این کار توی لندن یعنی دیوانگی!

دیدم دیگه نمی توانم اینجا بمانم این بود که به هوای دیدن ایران ساکم را بستم و بلیط گرفتم به مقصد تهران.

توی شرکت اچ پی کار می کردم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم.

زن و بچه ای که نداشتم، فامیلی که هم که نبود، این بود که روز و شب کار می کردم و خیلی وقت بود که مرخصی نگرفته بودم.

3 هفته مرخصی رد کردم و آماده ی سفر شدم!

از ترمینال 2 آمدم بیرون و یک تاکسی گرفتم.

راننده نگاهی به کت و شلوار سرمه ای براق و کروات قرمزم که انداخت، جا خورد وقتی در جواب ِ:"کجا می رید آقا " گفتم شاه عبدالعظیم!

با این حال وقتی قیافه ی سرد من را دید فهمید که نمی تواند چیزی از من دستگیرش شود!

به محض رسیدن به شاه عبدالعظیم کرایه ی راننده را که بعد ها فهمیدم خیلی بیشتر از حد معمول ازم گرفته بود را پرداخت کردم و وسائلم را به یک مسافرخانه سپردم و رفتم تا قدمی بزنم.

30 سال پیش وقتی از ایران می رفتم تصورم از لندن شهری بود با دستشوئی های تمیز!

و حالا بعد از گذشت 30 سال وقتی تو خیابان های شاه عبدالعظیم راه می رفتم حس می کردم چقدر چاه های فاضلاب را که بوی بدشان همه ی کوچه را می گرفت به آن دست شوئی های تمیز ترجیح می دهم!
30 سال پیش، آقام خدابیامرز به بهانه ی درس من را راهی فرنگستون کرده بود ولی هرکس که نمی دونست من می دونستم که نمی خواست بمونم و بیشتر از این براش آبروریزی درست کنم.

بچه ی سر به هوایی بودم.

سرم به درس نبود.

تا کلاس 9ام را که خواندم ول کردم و چسبیدم به کار.

از مسافرخانه ی حضرتی که می آیم بیرون میروم تا توی بازار قدمی بزنم. وارد چهارسوق اول که می شوم مغازه ی مشهدی عباس رو می بینم که هنوز همونجور روی میزهای بیرون مغازه پر است از آب نبات قیچی. اما روی تابلویش نوشته فرزندان رضائی!

و بعد عکس خود مشهدی عباس خدا بیامرز را می بینم که زدند به دیوار مغازه. درس و مدرسه را که ول کردم اولین جایی که پادوئیشو می کردم پیش همین مشهدی عباس بود.

چهارسوق را رد می کنم. یک جور اشتیاقی هنوز توی رگ هام می دود و کلم سرک می کشد تا بلکه بستنی فروشی را پیدا کنم!

بستنی فروشی! درواقع عامل فرستاده شدن من به لندن!

بعد از یک سال که تقریبا پادوئی همه ی مغازه های راسته خوار و بار فروش ها را کرده بودم قرار شد توی بستنی فروشی سر بازار کار کنم.

سر بازار نبش کوچه ای که من پیش خودم اسمش را گذاشته بودم کوچه ی عشاق یک بستنی فروشی بود که من برای مدتی تویش کار می کردم. دلیل انتخاب اسم عشاق برای این کوچه این بود که من و پدر و پدر بزرگم توی این کوچه عاشق شده بودیم!

مادر بزرگم تعریف می کرد که خانشان قدیم ندیم ها توی همین کوچه بوده و با پدر بزرگ که پسر عموش هم می شده همسایه ی دیوار به دیوار بوده اند.

یک کم که بزرگ شدند و عقل رس، خاطرخوای هم می شوند و مادر بزرگم که اسمش نجمه بوده، ظهر به ظهر که می شده می رفته توی حیاط و آن وقت پدر بزرگم هم می رفته توی حیاطشان و چون صدای خوشی هم داشته برایش می خوانده است.

و راستش را بخواهید یک بار که کسی نبود و مادربزرگم خیلی پیر شده بود و پدر بزرگم مرده بود و او خودش هم داشت کم کم می مرد،

یک بار که ما دوتایی تنهایی نشسته بودیم توی اتاق یک شعری را برایم خواند که پدر بزرگ برایش می خوانده و تویش دختر عمو پسر عمو داشته و همه شنیده اند و مادربزرگم از خجالت قرمز شده و خیال کرده همه ی عالم ماجرای عشق پنهانیشان را فهمیده اند و دوییده رفته توی اتاق و تا روز خواستگاری هم توی حیاط نیامده است!

دختر عمو ... پسر عمو..

آقام خدابیامرز هم مادرم را توی همین کوچه دیده بوده و یک دل نه صد دل کشته مرده اش شده بوده است!

و من!

ماجرای عشق من مثل آن دو ماجرای قبلی شاید خوب نباشد.

توی بستنی فروشی کار می کردم. دختر بستنی فروش را می خواستم . یعنی او هم مرا می خواست. اما پدرش نمی دانست. ظهر ها که برای پدرش غذا می آورد می دیدمش!

گاهی هم که پدرش نبود می رفتیم توی همان کوچه ی عشاق یک گوشه می ایستادیم حرف می زدیم!

تا اینکه زد و برایش خواستگار آمد و آتیشی شدم و به آقاجون گفتم که خاطرخواه دختر بستنی فروش شده ام!

و او هم که از متمولین شاه عبدالعظیم بود و پدر و پدر بزرگش خادم حرم بودند و کلاسی داشتند برای خودشان یک فس حسابی با کمربندش کتکم زد و بعد مقدمات سفر من به فرنگ را آماده کرد!

از کوچه ی عشاق که حالا اسمش را به اسم یک شهیدی تغییر داده اند می گذرم و وارد حرم می شوم.

بازار شاه عبدالعظیم به حرم منتهی می شود و توی محرم که می شود دسته های عزاداری راه می افتند توی خیابان و از توی بازار رد می شوند و به حرم می رسند.

و بعد وارد صحن شاه سابق که الان صحن امام خمینی است می شوند و برای ادای احترام به حضرت عبدالعظیم روبروی حرم هم عزاداری می کنند.

آن وقت پیرزن ها و زن و دختر ها روی پله های اطراف صحن می ایستند و پسر ها و همسر هاشان را نگاه می کنند و دختر ها هم البته پسر های مورد علاقه ی شان را نگاه می کنند که چه قد و قامتی دارند و بعد مواظبند تا مثل مادربزرگ من سرخ نشوند و عالم ماجرای عشق پنهانیشان را نفهمد!

و پیرمرد ها و مرد ها و پسر ها هم تا می بینند مادرها و زن ها و دخترهاشان دارند نگاهشان می کنند سینه سپر می کنند و درست حسابی راه می روند پسر ها هم البته تا می بینند دختر محبوبشان آمده محکم تر سینه می زنند و محکم تر یا حسین می گویند و محکم تر ...!

وارد صحن می شوم و یک راست می روم باغچه توتی که الان دیگر باغچه نیست البته!

باغچه توتی به یک قسمت خاصی از صحن می گویند و الان تویش کلی آمد دفن است. سر قبر آقام خدابیامرز و بی بی می روم فاتحه را که حالا به زور یادم می آید سمبل می کنم و چند قطره ای هم اشک می ریزم!

و این تازه بخش سنتی ماجراست.

از حرم که بیرون می آیم وارد بازار جدید ری می شوم!

امسال سال 88 رنگ مد کله غازی است!

یعنی این را از سر و وضع مردم می شود فهمید! هرجا که می روی یک خط در میان رنگ را به چشم می بینی.

از کفش و شال و روسری گرفته تا مانتو و لباس و کیف آرایش!

دور و بر را که نگاه می کنم هیچی از آن دنیایی که در ذهن داشتم نمی بینم! ری دیگر آن ری قدیم نیست که می شناختمش.

هیچکدام از شاه عبدالعظیمی ها جز همان برادران رضایی و جایی دیده نمی شوند. عوضش تا دلت بخواهد افغانی می بینی توی کوچه و خیابان که دست دختر های محبوبشان را گرفته اند و با انگشت چیزی را نشان می دهند تا دختر محبوبشان قاه قاه بخندد!

و بعد می روند یحتمل یک شال کله غازی رنگ هم برای دختر محبوبشان می خرند و باهم کباب کوبیده ای می خورند و می روند!

چاه های فاضلاب که بوی گندشان تمام کوچه را پر می کرد حالا هیچ کدام اثری ازشان نیست.

همینطور که به این چیزها فکر می کنم پایم به بساط دست فروشی می خورد که همه جور شال آورده همه از دم دانه ای 2000 تومان!

و بعد کنار بساط مانکنی را می بینم که به تنش یک مانتوی مشکی-کله غازی است و یک شال سرش است که آن هم از همان رنگ کزایی سال است!

اینجا توی شاه عبدالعظیم مردم هر چیزشان عوض شده باشد یک چیزشان ثابت مانده آنهم افراط درهمه چیز است!

تمام راسته ی کفاش های بازار را مغازه های صوتی و تصویری پر کرده اند.

و بعد من- کریم- که از وقتی پایم را گذاشتم لندن اشک به چشم هایم نیامد، داشتم گریه می کردم!

درست وقتی دیگر مطمئن شده بودم که اثری از آن انسانیت و صمیمیت آن دوران نیست،

وقتی فکر می کردم ایران، دیگر آن ایرانی نیست که می شناختمش،

و از صمیم قلب می دانستم که آنهایی که به خاطرشان 1200 دلار جریمه شدم و 3 هفته مرخصی رد کردم و مملکتی با دست شوئی های تمیزش را ول کردم و آمدم اینجا، دیگر نه هستند نه اثری از مرام و معرفتشان هست،

صدای مردی به گوشم رسید که وقتی جلوتر رفتم و جمعیت را کنار زدم و مردی که معرکه به راه انداخته بودم را دیدم، پوز خندی زدم و زیر لب گفتم : دیوانه ی ولگرد!

-

خزئبلات مرد ولگرد که تمام شد رفتم جلو، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم:

شما به جرم معرکه گیری و اخلال در امنیت ملی بازداشت هستید!

و آن وقت وقتی مرد ولگرد عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد زدم توی سرش و گفتم:

بزمجه، منم کریم!

و آغوشم را باز کردم...

و لحظه ای بعد تمام آن انسانیت و مرام و معرفت گم شده را توی مشت هایم داشتم!


پی نوشت ۱:(اینجا دیگه خواننده خودش باس تصمیم بگیره این طرف کی بوده ، چی کاره بوده ، آخرش چی میشه !!! هه فیلم هندی که نی !!! )

 پی نوشت ۲: چیه تعجب کردین من آپ کردم ؟! به جهنم !

پی نوشت ۳: حالا اینو بعدن می گم !

با توام لپ بی مغز!!

توی این پست می خواهم فحش بدهم! این پست مخاطب خاص دارد.

هی بچه ! آره با خود توام! خجالت نکشیدی توی پستت گفتی " رومینایی که دیگر نگاری را دوست ندارد"؟ تو همان کسی هستی که من بهترین دوست خودم می دانستم و می دانم. همان کسی که سال اول فکر می کردم کند ذهن است. همان کسی که سال دوم کنارش بهترین سال زندگیم را تجربه کردم. همان کسی که همراهش تونل کندم و زندی نژاد را اذیت کردم. توی سر و کله هم زدیم و کتک کاری کردیم و دنبال کیوی گشتیم...

سال سوم... قبول! اخلاقم بد شده بود. همه ولم کردند. تو ماندی!  یه هو سر کلاس حسینی سرت داد می زدم چون شلخته بودی! چون برای اینکه سر جایم بشینم  باید روی کتاب و دفتر هایت شنا می کردم. چون دفترت را که می دیدم، حالم به هم می خورد اینقدر که کثیف بود! طالبی دید دارم لُپَت را می کشم. رفتی سرزمین عجایب. گفتم نرو! رفتی. آمدی تعریف کردی. خندیدم همراهت. توی دلم می گفتم:« نکن1 این اولشه! تهش خیلی چیزهای دیگه است.» هیچی نگفتم. گذشت...

سال اول! نه ازت بدم آمد. نه ازت ناراحت بودم. نه هیچ چیز دیگری! نگرانت بودم. می دانی چرا؟ چون داشتی عین خر خریت می کردی. چون داشتی خودتو به  بدترین نگار ممکن تبدیل می کردی. چون پریسا بدتر از تو شده بود. چون به اسم تجربه کردن هر غلطی می خواستی، داشتی می کردی.تو که دیده بودی من به چه گه خوردنی افتادم...! الآن دیگر نگران نیستم. چون فکر کردم نگار عاقل تر از این حرف هاست. انصافن عاقلتر هم بودی. ولی خرسی من از تو بدم نمیاد! هنوز همون خرسولی ای هستی که بودی شاید دیگه بغل دستی نباشیم ولی دوست که هستیم آشغال! اعصابمو خورد کردی!

برای جلوگیری از تبدیل آری آری به گورستان تاریخ !

و ما " می زیییم " در این برهوت مدرنمان .

و "زیستن " را تعریف می کنیم در یک برهه ی زمان .

و با یک نقطه ( آخر یک جمله ) حد و مرز قائل می شویم برایش .

و ما یک سری " موجود " هستیم درین برهوت مدرن ،

که فکر می کنند همه چیز می دانند ؛

و هیچ " لوطی مردی " نیست که یک روز گذرش به این برهوت بیفتد و حالیشان کند که " هیچ چیز " نمی دانند!

و هیچ " رندی " پیدا نمی شود که یک سوزن بردارد ،

و بادشان را خالی کند !

و بعد ،

قاه قاه بخندد ؛

به عجزشان ...

و به عجزمان !

و به " موجوداتی " که عرضه ی اداره ی خود را ندارند .

و تن را به دوش می کشند .

و آنقدر خسته می شوند که زخمیش می کنند .

و از آن بیزار می شوند .

و خیانت می کنند به آن ،

و می فروشندنش به ثمن بخس .

در این خراب آباد ...

و روزی روزگاری ست ،

که همین " موجود " های بی عرضه زیستن را تعریف می کنند ،

و با یک نقطه حد و مرز قائل می شوند برایش ؛

گستاخانه ! ..

 


 

تف تو روتون که آپ نمی کنین باهمتونم ! اکه هی !

...

یک روزی...

                 (یعنی یک وقتی )= یک زمانی

در یک جایی از دنیا ...

یک آدمی بود..

که ،

خیلی زود بزرگ شد ....

 


پی نوشت ۱:  و او هر شب یواشکی زیر بالشتش گریه می کرد ...

پی نوشت ۲: و او یک سیاستمدار بزرگ و موفق بود ...

من به یک لیلی محتاجم...!

آقا ، لیلی سیری چند ؟!

...

چرا همتان اینطور نگاهم می کنید؟!

می خرم !

به هر قیمتی که بگویید طالبم ...

یک عدد لیلی با حقوق مکفی می خواهم !...

من به یک لیلی محتاجم

...

یک لیلی !

...

همانی که موهای خرمایی داشت و لبان سرخ رنگ ... !

همانی که حرف که می زد ،

مست می شدی ... در نگاهش ؛

همانی که جادوت می کرد در تکان خوردن لبهایش ...

و من ،

به یک لیلی محتاجم !...

خیلی زود

!

خنده ندارد که...!

آی...

با شمام !

چی ؟!

زن بگیرم ؟!

زن می خواهم چه کار ؟!

من یکی لیلی می خواهم ...

لیلی که حتما نباید زن باشد !

ای کاش این لیلی وامونده زن نبود و همه را اینطور به اشتباه نمی انداخت !

حیف که همتان خرید یکی از یکی خر تر!

این ؟!

نه این که لیلی من نیست...

این یکی ؟!

بذار ببینم ...

ممم....

نه این هم نیست...

اینها همشان از این چینی قلابی های ارزونن !!!

.

.

.

.

مهم نیست...

اینجا هم چیزی پیدا نشد! ...

 


پی نوشت ۱: خورشید جان قامض می دونی یعنی چی ؟؟؟!!!! این متن برای شما قامض است !!!

پی نوشت ۲: زیر ۱۸ سال نخونن این متنو !


من معتادم!

من درس نخواندم، وقتی توی آن اتاق مستطیلی نشستم و در را روی خودم بستم.  پنج تا کاغذ طراحی تا شده به عنوان کاغذ چرک نویس جلوی خودم می گذاشتم و حال می کردم که آن ها را سیاه کنم. وقتی یک کاغذ تمام می شد می رفتم سراغ کاغذ بعدی. لذت بخش بود. من که نوشتنم نمی آمد، با راه حل های ریاضی صفحه سیاه می کردم. روز قبل از امتحان با افتخار گفتم ریاضی را تمام کرده ام. ولی من هیچی بلد نبودم. به جای حل کردن مسئله های چرت و پرت، یاد گرفتم چه طور مرتب و زیر هم راه حل ها را بنویسم. فایده اش بیشتر است. مگر نه؟ سر امتحان عصبی بودم. کاغذ چرک نویس ندادند بی ... ها. مسئله ها را نمی فهمیدم. گند زدم. همه ی سوال ها را گند زدم. من به کاغذ چرک نویس معتاد شده ام... (1)


1-به نسکافه، چای و خواب بعد از ظهر هم اعتیاد دارم.

2-این چند وقت که نبودم اینترنتم توسط مامانم جمع شده بود.

3-بعد از امتحان ها یک هفته برای ریلکس کردن می روم شمال.

4-یگانه جان! اصولن پی نوشت ها بی معنیند.

5-من امروز با شال گل گلی از خانه بیرون رفتم، شالم شبیه باغچه ی کارتون " خونه ی مادر بزرگ " بود. گشت  ارشاد هم چیزی بهم نگفت.

6-خورشید درس خواندم ولی شرحش را بالا داده ام.

7-من پی نوشت نوشتن را بیشتر از متن نوشتن دوست دارم ، چون من معتادم !

8-من از تهران بدم می آید!

 

زندگی کجای آینده است؟

تق تق تق ....

صدای کیبورد ....

بیا بیا که نگارت شوم بیا ....

دنیای سوفی ....

عربی شنبه ....

ادبیات یک شنبه ....

جزوه ی سفید زیست ....

نقاشی خرسی نگار ....

اس ام اس نیامده ....

مزاحم تلفنی ....

پنجره ی باز ....

گرد و خاک ، باد ....

بوق ماشین ها از توی کوچه ....

کیف پاره ....

.... به جای ... (1)

چلچراغ و همشهری جوان نخریده ....

مسافرت چهارشنبه ....

نقاشی های کنار کتاب زبان ....

امتحان ریاضی پس فردا و تویی که بویی از زیاضی نبردی ....

کارت اینترنت تمام شده ....

دوست داشتن ....

خدایی که دست تکان می دهد....

دل گرفته و خسته ....

نماز نخوانده ....

دست یخ زده ....

خوش به حال خورشید که آن طرف دنیا دارد " زندگی " می کند ....

خوش به حال  نگار  که  می داند " کجای " دنیا ایستاده است ....

خوش به حال یگانه  که  "آینده " اش معلوم است ....

زندگی بازی ای " است " با بومرنگ ها " ؟ "

کار پدیوم ....؟ دقیقن ....


۱-چهار نقطه به جای سه نقطه

 

من ...

"چقدر بدش می آمد از اینکه همه رویش حساب کنند ..."

 

خواست فریاد بزند ...

                                    بلند بگوید که هرگز آنچه نشان داده نبوده است(!)

 

و بغضش ترکید ...

                        روی زانو افتاد ...

 

با مشت هایش ... با انگشتانش خاک را جمع می کرد ...

 

می فشرد و به هوا پرت می کرد ...

                                                و ضجه می زد ...

 

فریاد کشید ...

                        و بعد،

                                    با دستان خاکی اش اشک هایش را پاک کرد ...

 

درست یک بچه شده بود ، در آن وقت !...

 

فکر کرد ...

                        زمانی دوست داشت یک قهرمان بمیرد ...

 

اما حالا فکر می کرد ،

                                    مانند یک بچه زیر آوار مردن ...

                                                            مانند یک گلایل پرپر شدن بر سر قبر...

                                                                                                مثل یک سیگار له شدن ...

 

خیلی بهتر از قهرمان مردن است!...

                                                آخر، کسی متوجه نمی شود .

 

و تو خیلی بی دردسر ، خیلی بی مسولیت می روی... به آنجا که حقت باشد...!

 

بی آنکه کسی بفهمد زمانی وجود داشته ای ...

                                                            و باز گریست ... شاید ساعت ها !....

و بلند بلند با خود حرف زد ...

                                    یادش آمد عاشق این کار بود از بچگی ...

 

بدون هراس، فریاد کرد ... که نمی خواهد باشد آنچه که هست ...

 

و خدارا قسم داد ... به خاک ... به سنگ ...

                                                            مگر او خود نبود که آفریده بودش؟؟/

و مگر اوخود نبود که عاشقش کرده بود ؟؟؟

                                                            پس مقصر بود خدا...

 

خاک ها را در دست فشرد ... و زمزمه کرد ...

                                                            و تو هیچ نبودی به جز خاک ...

 

سعی کرد چهره اش را بیاد آورد ...                 اما چهره اش را فراموش کرده بود انگار (!)

 

خدا را قسم داد ... و خواست اورا از خدا ، و التماس کرد ...

 

و خدا آن بالاها ... ساکت تر از همیشه لبخند می زد ...                            - انگار !

 

اعتراف که تمام شد ... سبک تر بود !

 

                        اما افسوس کویر ...

                                                خالی بود و گوشی وجود نداشت!

 


پی نوشت 1: و تو هیچ نبودی به جز خاک

پی نوشت 2: یادمان نرود چه بودیم ! یادمان نرود باورهامان را ....

پی نوشت 3: نبود اینجور ... هوم!

 

 

بیا...بیا خودت را در آغوشم بیانداز.

بیا...  

خودت را در آغوشم بیانداز.  

سرت را به شانه هایم تکیه بده.

این چند لحظه ٬  

استراحت بده به قوی بودن.

بگذار تکیه گاهت باشم.

بیا.

در آغوش من اشک ریختن ٬ ---

آه عزیزم...

تو هنوز قهرمان من هستی.

بیا. 

خودت را در آغوشم بیانداز.

نه فقط برای اینکه

مثل همیشه ٬ 

می بینم وقتی گونه هایت برافروخته است .

و مثل همیشه ٬

 میان شوخی و خنده با بقیه ٬

 نگاه خسته ات  بهم می گوید

که دلت غنج می رود برای یک آهنگ کریس دی برگ.

درست مثل همین الان ٬

که سکوتت را می شنوم

و می دانی که سکوت گل سرخ را  درک می کنم

و می دانم چقدر سخت است....

آه عزیزم ٬ بیا...

خودت را در آغوشم بیانداز......

من به تو افتخار می کنم.

مادر بزرگ خواب آلو...

از آن قدیم ها که کنار شب عید می رفتیم خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگمان خیلی گذشته. از آن قدیم ها که عیدی هایمان فقط یک اسکناس تا نخورده بود خیلی گذشته. از آن قدیم ها که مادر بزرگ با قدم های آرامش روی فرش شاه عباسی راه می رفت تا برایمان آجیل بریزد خیلی گذشته. از آن قدیم ها...

این روزها مادر بزرگ نیست که روی قالی بشیند... این روزها مادر بزرگ نیست که اسکناس عیدی را توی دستمان مچاله کند و بگوید: « عروس بشی مادر...» این روزها مادر بزرگ خواب است... نمی دانم چرا بهار می آید اما او بیدار نمی شد...

این روزها مادر بزرگ ها توی بقچه هایشان به جای گل گاو زبان و عرق بهار نارنج ، قرص فشار دارند.  این روزها مادر بزرگ ها به جای شاه عبد العظیم و مکه ، اروپا می روند. مادر بزرگ ها چه قدر عوض شده اند...

آن قدیم ها مامان و بابا روز اول عید لباس نوهایمان را تنمان می کردند ، می گفتند برویم خانه ی پدر بزرگ.  این روزها مادر و پدر می گویند روز اول عید تمام فامیل می ریزند خانه ی پدر بزرگ شلوغ است بعدن برویم.

دل همه مان دارد می ترکد از این همه تنهایی. داریم خفه می شویم توی خانه هایمان . خانواده هایمان شده 4 نفر. دیگر خبری از آن خانه ها که وقتی حیاطش را جارو می کردند تمام خانه بوی نا می گرفت نیست... بهار آمد، اما ما هنوز مثل مادر بزرگ خوابیده ایم...


 این روزها همه سرنوشت حبابی می بینند. شما چه طور؟

 

...

به سختی می توانست جلوی زانوهایش را که با قدرت بهم می خوردند بگیرد ...

سرش را چرخاند ...

همه جا تاریک بود ...

همه جا سیاه بود ...

و برق چشمان "او" کورش می کرد ...

می لرزید ...

سعی می کرد پنهان کند آن صورت کریه را پت پارچه ای سیاه ...

و باز برق چشمان "او" مبهوتش می کرد ...

به سختی می توانست ... نگاهش را از روی دستان ظریف اش بردارد ...

و بعد ...

نگاهی به دستان خود انداخت ...

چقدر سیاه بودند این انگشتان ...

بار دیگر سرش را بالا آورد ...

"او" می خندید ...

و خنده اش مو را بر تنش سیخ می کرد ...

دهان باز کرد ...

خواست بگوید ...

خواست بگوید اوست که دوستش می دارد ...

خواست هالیش کند که منم (!)

منم که هر بار کفش هایش را جفت می کنم ...

منم که بالشش را صاف می کنم ...

منم که لبخندش را بی شرمانه می دزدم ...

و منم که ...

خواست فریاد بزند که او مال تو نیست ...

دهان باز کرد ...

هوا سرد بود ...

برف می بارید ...

دهان باز کرد ، خواست بگوید هر آنچه در دلش بود ...

آه کشید ...

دیوار کشیدند بینشان ...

های او دیواری بود ... که مانع از سخن گفتن می شد ...

در دلش فکر کرد ...

                                    "هوا بس ناجوانمردانه سرد است "

و بعد آرام، آنچنان که صدایش شنیده نمی شد ... گفت :

" و تو همیشه خوش سلیقه بوده ای ! "

رفت ...

                        قدم هایش را تندتر می کرد ...

و چه احساسات عجیبی دارند این آدمها !

 


 

پی نوشت ۱: خورشید قهر که نیستی؟؟/!!!

پی نوشت ۲: ۶۰۰ تا تست ریاضی رو زدین؟؟؟ من هیچی شو نزدم!

نمی خواهم فکر کنم؟! واقعا؟!نه بابا...

او یک گوشه می نشیند و فکر می کند... فکر می کند به زندگیش، همیشه این را به خودش یادآوری می کند که آدم های بدبخت تر از خودش کم نیستند اما فایده ای ندارد. خیلی زود می شکند. فکر می کند به این که چه قدر تنهاست. چه قدر بی کس شده. فکر می کند حتا خدا هم بیخیال..ش..ش..د..ه... به دوستانش فکر می کند.بعضی هایشان را خیلی دوست دارد ولی آن بعضی ها یکی دو نفر بیشتر نیستند... به خدای بالا سرش فکر می کند. به این فکر می کند که هر روز از تخت که بیرون می آید می گوید:« خدابا...» دقیقا همین جوری می گوید. خدایا+... . به درس هایش فکر می کند. می خندد. بی اهمیت تر از آنی هستند که مغزش را بخواهد به خاطرشان خسته کند تازه نمره هایش هم بد نیست که... نمی خواهد به یک چیز فکر کند. با خودش تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تقاطع کردستان و گمنام فکر می کند. همیشه حسرت یک دسته از آن گل های نرگس را روی میز تحریرش داشته. دوباره تکرار می کند :« من به آن فکر نمی کنم.» به نمایندگی استدلر خیابان وصال فکر می کند. گران می دهد مداد نوکی هایش را. حرص می خورد. انصاف نیست . او فقط با یک نوع مداد نوکی می تواند بنویسد. آن هم اینقدر گران. توی دلش می خندد و می گوید:« اسفندی خسیس.» بعد دوباره تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تست های عقب افتاده اش فکر می کند. از این فکر خوشش نمی آید. تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به سنتوری فکر می کند که فردا قرار است نگین برایش بیاورد. به این فکر می کند که فردا کلاس نرود سنتوری ببیند. کلاس... دوباره می گوید:« من نمی خواهم بهش فکر کنم.نه!!» تولدش چند روز دیگر است. قند و شکر توی دلش به هم می پیچند. می خندد. تولدش را هیچ وقت دوست نداشته. همیشه ساعت تولدش خواب بوده. امسال تولدش را دوست دارد. نمی داند چرا. نمی خواهد بداند چرا. دوباره تکرار می کند:« نمی خوام فکر کنم.» تکرار می کند:« من فکر نمی کنم بهش.» می خندد. پا می شود یک بار در اتاق را ه می رود. می رود جلوی آینه. ناخودآگاه دنبال جوش می گردد. یکی پیدا می کند. موهایش را می ریزد روی آن. خودش را نگاه می کند. جوش ندارد. شبیه :دی می شود. بعد زل می زند توی چشم هایش. ساعت را نگاه می کند. ۹.۳۰. توی چشم هایش نگاه می کند. ساعت ۱۰. می خندد و می گوید: « خود شیفته!»بعد یک هو جدی می شود. تکرار می کند: «من بهش فکر نمی کنم.» عینکش را از زیر کتاب هایش بیرون می کشد و می زند. توی آینه با عصبانیت به خودش خیره می شود. یک دفعه می زند زیر  خنده. می گوید:« دیوونه! منو هم لنگه ی خودش کرده. الاغ! بابا چرا نمی فهمی؟ نمی خوام بهش فکر کنم. باشه؟» طرف بهش می خندد می گوید:« باشه بابا! خوب نکن.» می خندد و می گوید: «خب نه...می خوام فکر کنم...باشه؟» طرف می گوید:« هر غلطی می خوای بکن.» عینکش رابالا پایین می کند و می گوید :« من فکر می کنم بهش.» می خندد ،در را باز می کند و می رود بیرون... 


پ.ن: ۱-هیچی.

 

این دفعه برای آر.ولی باز هم.."استوار"...

سلام رومینا!آره...!راست می گویی..!چرا خیلی وقت است حرف نزده ایم؟...به هر حال می شد حدس زد علاقه ات نسبت به تکنولوژیهای قرن ۲۱ ای از دست رفته است وقتی برای جواب میل آخرت دو ماه است که...بگذریم.کار های مهم تر داشتی..!

نه خیر عزیز!نگفتم "تورنادو" که یاد داد و هوار های دل انگیزتان بیفتیم.همچین تکذیب کننده ی "گریه" هم نیستم. منظورم تیکه های بامزه ی سر کلاست هم نبود.شاید اینها همه حاشیه ها بودند.شاید اینها هم قشنگ بودند.ولی نبودن اینها هیچ چیز را عوض نمی کند....شاید فقط تغییر کلمه ی "تورنادو" به "آر".

باشد.

می گویم: "برای آر..."...

منظور من چیزی بود که در تو ماند و می ماند.و قشنگترین چیز "آر" و "تورنادو" و شاید سال بعد همین موقع یک چیز دیگر.

آن حسی که می جنگد.

بدون هیچ ترسی با غرور.

حالا اگر موافقی بگویم:

"برای آر...استوار."

 

جواب خورشید

سلام خورشید، خیلی وقت است که عین آدم شاید هم عین دوست با هم حرف نزده ایم... فقط میل بازی فقط آف بازی... حالم به هم می خورد از این تکنولوژی های قرن 21 یا 20ای...

آن تورنادویی که شما می شناختید... حالا دیگر حتا یادش نمی آید تورنادو را... آن تورنادو در و دیوار مدرسه را با اسم خودش نقاشی می کرد. آن تورنادو سر کلاس می خنداند شما هارا . آن تورنادو ... آن تورنادو حالا نیست. نمی دانم کجاست. نمی خواهم بدانم کجاست. شاید برای مدتی رفته است بچرد.یادتان نرفته که؟ خودتان می گفتید تورنادو اسب زورو. شاید هم زیییییرو... الله اعلم! به هر حال می گویم رفته است بچرد. شاید گم شود در آن دشت . شاید برگردد . هیچی نمی دانم... آن موقع ها خیلی عصبانی می شدم ، خورشید. یادت می آید؟ مدام سر نگار داد می زدم... تورنادو هم به خاطر خشمش بود که تورنادو بود... به خاطر چی بود؟ :)) یادتان است سر پگاه داد می زدم؟

"  ببین جوجه! من قاتیما!!!" بعد همه می زدیم زیر خنده... شاید تورنادو بودن به آن حرف ها و به آن کارها ربط داشته باشد...  حالا که آنها نیستند تورنادو هم رفته تا بچرد....  اگر پیدایش کردید بهش علف خوب بدهید. دوستش داشتم زمانی...

حالا می رسم به او.... اویی که بی گناه است و من ، من گناهکار ، به ناحق می گویم گناهکار است... او هر جا که باشد می خواند اینها را خورشید... شاید امروز نخواند ولی می خواند بالاخره... شاید هم اصلا پاک کردم آن مطالب را از وبلاگم که اطلا نخواندشان... نمی دانم! شاید من هم جای او بودم همین کار را می کردم... همین این کاررا.... نیازی هم نیست تو نگار باشی تو خورشیدی و از آن بالا می بینی ما را... نگار فقط یک طرف را می بیند... طرفی که به آن چسبیده را نمی بیند... اما تو خورشیدی میبینی دوست من...

دیگر نگویید تورنادو غریبگی می کنم با خودم این اسم را می شنوم... همانطور که با کیوی نگار غریبه ام...  رومینا هم گریه می کند... من از سنگ نیستم. شاید جلوی شما ها نه ،اما بالاخره من هم خدایی دارم آن بالا که بعضی موقع ها سرم را می گذارم توی دامنش و آب نمک وجودم را خالی می کنم...
مثل همه ی همه ی آدم ها....

برای تورنادو....استوار.

نمی دانم چه بگویم.وقتی وبلاگش را خواندم می خواستم داد بزنم.می خواستم بگویم ساکت شو!بسه!می دانی که چیز مهمی نیست.اینطوری حرف نزن!بسه!

بعد یادم افتاد دارم نوشته های رومینا را می خوانم.چرت و پرت؟رومینا؟عمرا.

ولی بعد دوباره فکر کردم گریه؟رومینا؟

...؟

چه کسی طلسم را شکست؟

بعد یادم افتاد.

حالا فقط می خواستم "او" را هر که هست هر جا هست پیدا کنم و مجبور کنم بخواند.

آری... واقعیت این است که اشتباه می کند...

ولی نکته اینجاست که الان واقعیت مهم نیست.

مهم اوست که باید مثل همیشه بماند.

مهم این است که مثل همیشه کم نیاورد.

نه.

منظورم بی خیال شدن نیست.

منظورم اثبات است.

هیچ وقت چیزی را بی اثبات نپذیرفت.اینبار هم خودش ثابت می کند.

می دانم که من از خیلی چیز ها خبر ندارم.آره.چون نگار نیستم.

ولی فقط یک چیز...:

رومینا

به عشقت ایمان داری

و به عزمت.

فقط برای یک لحظه فکر کن تا اینجای راه را چه جوری آمدی...

و یک چیز دیگر

یادت باشد

ما همیشه یک "تورنادو" می خواهیم که ازش ایستادن یاد بگیریم.

استوار.

 

 

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

دوست عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این سرنوشت ماست که از گریه هایمان استفاده کنیم ..

آخر می گویند خدا هیچ چیز را الکی نگذاشته ...

اشک ها را هم برای همچین روز هایی گذاشته ...

اشک ها بی خودی نیافریده شده اند ...

آری ... این سرنوشت ماست ...

تو که می گویی چرا من ؟!

خوب من و تو و او ... فرقی ندارند ...

احساسات متفاوت است اما  همه آن ها احساساتند !

همه شان قابل احترامند ...

تو چه آر باشی ... چه ژولیت ... چه لیلی ...

مهم این است که می توانی با احساساتت زندگی کنی ...

او می تواند خودش را از تو بگیرد ...

اما نمی تواند حس تو را بدزدد ...

این احساسات ... این عشق بازی ها ... تنها چیزیست که قابل دزدیدن نیست !

 هنوز هم روح خیلی از آدم های طرد شده نفس می کشد ...

آری عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این یک حباب است ! روزی خواهد ترکید !