یک داستان ِ نسبتا واقعی ...
از ترمینال 2 که می آیم بیرون ، آدم های مختلفی جلویم را می گیرند و از من می پرسند که تاکسی می خواهم یا نه.
طبق عادت همیشگی چندتاییشان را رد می کنم تا آن را که یک کم ازش خوشم آمده را انتخاب کنم و سوار ماشینش شوم.
ورود به ایران آن هم بعد از گذشت 30 سال اتفاق قریبی است.
مخصوصن بعد از آن کار خرکی ای که هفته ی گذشته انجام دادم و جلوی چشم آن همه آدم آن هم توی لندن توی حیاط خانه ام ماشینم را با شلنگ شستم و به خاطرش 600پند یا 1200 دلار جریمه پرداخت کردم!
یک جورهایی توی آن لحظه هوای ایران کرده بودم انگار.
هوای این که دوباره آقاجون صدام کنه "کریم، کره خر پاشو بیا. باس تو حیاط فرشارو بشوریم. نمی بینی ننت جون نداره ؟!"
واسه همین هم پاچه های شلوارمو تا زانو زدم بالا و یک سطل برداشتم و پرکفش کردم و افتادم به جون ماشین!
لندن امسال خشکسالی بود.
استادیوم های فوتبال انگلیس قدیمی اند و لوله های سیستم آبیاری زمین های چمن شان نشتی دارد و هر سال هم حجم زیادی آب از همین نشتی پرت میرود. هزینه ی تعمیر این ورزشگاه ها اونقدر سنگین است که دولت برای مبارزه با خشکسالی به جای تعمیر ورزشگاه ها جریمه های تخلفات رو سه برابر کرده بود.
این بود که ماهم 1200 دلار جریمه شدیم.
این کار توی لندن یعنی دیوانگی!
دیدم دیگه نمی توانم اینجا بمانم این بود که به هوای دیدن ایران ساکم را بستم و بلیط گرفتم به مقصد تهران.
توی شرکت اچ پی کار می کردم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم.
زن و بچه ای که نداشتم، فامیلی که هم که نبود، این بود که روز و شب کار می کردم و خیلی وقت بود که مرخصی نگرفته بودم.
3 هفته مرخصی رد کردم و آماده ی سفر شدم!
از ترمینال 2 آمدم بیرون و یک تاکسی گرفتم.
راننده نگاهی به کت و شلوار سرمه ای براق و کروات قرمزم که انداخت، جا خورد وقتی در جواب ِ:"کجا می رید آقا " گفتم شاه عبدالعظیم!
با این حال وقتی قیافه ی سرد من را دید فهمید که نمی تواند چیزی از من دستگیرش شود!
به محض رسیدن به شاه عبدالعظیم کرایه ی راننده را که بعد ها فهمیدم خیلی بیشتر از حد معمول ازم گرفته بود را پرداخت کردم و وسائلم را به یک مسافرخانه سپردم و رفتم تا قدمی بزنم.
30 سال پیش وقتی از ایران می رفتم تصورم از لندن شهری بود با دستشوئی های تمیز!
و حالا بعد از گذشت 30 سال وقتی تو خیابان های شاه عبدالعظیم راه می رفتم حس می کردم چقدر چاه های فاضلاب را که بوی بدشان همه ی کوچه را می گرفت به آن دست شوئی های تمیز ترجیح می دهم!
30 سال پیش، آقام خدابیامرز به بهانه ی درس من را راهی فرنگستون کرده بود ولی هرکس که نمی دونست من می دونستم که نمی خواست بمونم و بیشتر از این براش آبروریزی درست کنم.
بچه ی سر به هوایی بودم.
سرم به درس نبود.
تا کلاس 9ام را که خواندم ول کردم و چسبیدم به کار.
از مسافرخانه ی حضرتی که می آیم بیرون میروم تا توی بازار قدمی بزنم. وارد چهارسوق اول که می شوم مغازه ی مشهدی عباس رو می بینم که هنوز همونجور روی میزهای بیرون مغازه پر است از آب نبات قیچی. اما روی تابلویش نوشته فرزندان رضائی!
و بعد عکس خود مشهدی عباس خدا بیامرز را می بینم که زدند به دیوار مغازه. درس و مدرسه را که ول کردم اولین جایی که پادوئیشو می کردم پیش همین مشهدی عباس بود.
چهارسوق را رد می کنم. یک جور اشتیاقی هنوز توی رگ هام می دود و کلم سرک می کشد تا بلکه بستنی فروشی را پیدا کنم!
بستنی فروشی! درواقع عامل فرستاده شدن من به لندن!
بعد از یک سال که تقریبا پادوئی همه ی مغازه های راسته خوار و بار فروش ها را کرده بودم قرار شد توی بستنی فروشی سر بازار کار کنم.
سر بازار نبش کوچه ای که من پیش خودم اسمش را گذاشته بودم کوچه ی عشاق یک بستنی فروشی بود که من برای مدتی تویش کار می کردم. دلیل انتخاب اسم عشاق برای این کوچه این بود که من و پدر و پدر بزرگم توی این کوچه عاشق شده بودیم!
مادر بزرگم تعریف می کرد که خانشان قدیم ندیم ها توی همین کوچه بوده و با پدر بزرگ که پسر عموش هم می شده همسایه ی دیوار به دیوار بوده اند.
یک کم که بزرگ شدند و عقل رس، خاطرخوای هم می شوند و مادر بزرگم که اسمش نجمه بوده، ظهر به ظهر که می شده می رفته توی حیاط و آن وقت پدر بزرگم هم می رفته توی حیاطشان و چون صدای خوشی هم داشته برایش می خوانده است.
و راستش را بخواهید یک بار که کسی نبود و مادربزرگم خیلی پیر شده بود و پدر بزرگم مرده بود و او خودش هم داشت کم کم می مرد،
یک بار که ما دوتایی تنهایی نشسته بودیم توی اتاق یک شعری را برایم خواند که پدر بزرگ برایش می خوانده و تویش دختر عمو پسر عمو داشته و همه شنیده اند و مادربزرگم از خجالت قرمز شده و خیال کرده همه ی عالم ماجرای عشق پنهانیشان را فهمیده اند و دوییده رفته توی اتاق و تا روز خواستگاری هم توی حیاط نیامده است!
دختر عمو ... پسر عمو..
آقام خدابیامرز هم مادرم را توی همین کوچه دیده بوده و یک دل نه صد دل کشته مرده اش شده بوده است!
و من!
ماجرای عشق من مثل آن دو ماجرای قبلی شاید خوب نباشد.
توی بستنی فروشی کار می کردم. دختر بستنی فروش را می خواستم . یعنی او هم مرا می خواست. اما پدرش نمی دانست. ظهر ها که برای پدرش غذا می آورد می دیدمش!
گاهی هم که پدرش نبود می رفتیم توی همان کوچه ی عشاق یک گوشه می ایستادیم حرف می زدیم!
تا اینکه زد و برایش خواستگار آمد و آتیشی شدم و به آقاجون گفتم که خاطرخواه دختر بستنی فروش شده ام!
و او هم که از متمولین شاه عبدالعظیم بود و پدر و پدر بزرگش خادم حرم بودند و کلاسی داشتند برای خودشان یک فس حسابی با کمربندش کتکم زد و بعد مقدمات سفر من به فرنگ را آماده کرد!
از کوچه ی عشاق که حالا اسمش را به اسم یک شهیدی تغییر داده اند می گذرم و وارد حرم می شوم.
بازار شاه عبدالعظیم به حرم منتهی می شود و توی محرم که می شود دسته های عزاداری راه می افتند توی خیابان و از توی بازار رد می شوند و به حرم می رسند.
و بعد وارد صحن شاه سابق که الان صحن امام خمینی است می شوند و برای ادای احترام به حضرت عبدالعظیم روبروی حرم هم عزاداری می کنند.
آن وقت پیرزن ها و زن و دختر ها روی پله های اطراف صحن می ایستند و پسر ها و همسر هاشان را نگاه می کنند و دختر ها هم البته پسر های مورد علاقه ی شان را نگاه می کنند که چه قد و قامتی دارند و بعد مواظبند تا مثل مادربزرگ من سرخ نشوند و عالم ماجرای عشق پنهانیشان را نفهمد!
و پیرمرد ها و مرد ها و پسر ها هم تا می بینند مادرها و زن ها و دخترهاشان دارند نگاهشان می کنند سینه سپر می کنند و درست حسابی راه می روند پسر ها هم البته تا می بینند دختر محبوبشان آمده محکم تر سینه می زنند و محکم تر یا حسین می گویند و محکم تر ...!
وارد صحن می شوم و یک راست می روم باغچه توتی که الان دیگر باغچه نیست البته!
باغچه توتی به یک قسمت خاصی از صحن می گویند و الان تویش کلی آمد دفن است. سر قبر آقام خدابیامرز و بی بی می روم فاتحه را که حالا به زور یادم می آید سمبل می کنم و چند قطره ای هم اشک می ریزم!
و این تازه بخش سنتی ماجراست.
از حرم که بیرون می آیم وارد بازار جدید ری می شوم!
امسال سال 88 رنگ مد کله غازی است!
یعنی این را از سر و وضع مردم می شود فهمید! هرجا که می روی یک خط در میان رنگ را به چشم می بینی.
از کفش و شال و روسری گرفته تا مانتو و لباس و کیف آرایش!
دور و بر را که نگاه می کنم هیچی از آن دنیایی که در ذهن داشتم نمی بینم! ری دیگر آن ری قدیم نیست که می شناختمش.
هیچکدام از شاه عبدالعظیمی ها جز همان برادران رضایی و جایی دیده نمی شوند. عوضش تا دلت بخواهد افغانی می بینی توی کوچه و خیابان که دست دختر های محبوبشان را گرفته اند و با انگشت چیزی را نشان می دهند تا دختر محبوبشان قاه قاه بخندد!
و بعد می روند یحتمل یک شال کله غازی رنگ هم برای دختر محبوبشان می خرند و باهم کباب کوبیده ای می خورند و می روند!
چاه های فاضلاب که بوی گندشان تمام کوچه را پر می کرد حالا هیچ کدام اثری ازشان نیست.
همینطور که به این چیزها فکر می کنم پایم به بساط دست فروشی می خورد که همه جور شال آورده همه از دم دانه ای 2000 تومان!
و بعد کنار بساط مانکنی را می بینم که به تنش یک مانتوی مشکی-کله غازی است و یک شال سرش است که آن هم از همان رنگ کزایی سال است!
اینجا توی شاه عبدالعظیم مردم هر چیزشان عوض شده باشد یک چیزشان ثابت مانده آنهم افراط درهمه چیز است!
تمام راسته ی کفاش های بازار را مغازه های صوتی و تصویری پر کرده اند.
و بعد من- کریم- که از وقتی پایم را گذاشتم لندن اشک به چشم هایم نیامد، داشتم گریه می کردم!
درست وقتی دیگر مطمئن شده بودم که اثری از آن انسانیت و صمیمیت آن دوران نیست،
وقتی فکر می کردم ایران، دیگر آن ایرانی نیست که می شناختمش،
و از صمیم قلب می دانستم که آنهایی که به خاطرشان 1200 دلار جریمه شدم و 3 هفته مرخصی رد کردم و مملکتی با دست شوئی های تمیزش را ول کردم و آمدم اینجا، دیگر نه هستند نه اثری از مرام و معرفتشان هست،
صدای مردی به گوشم رسید که وقتی جلوتر رفتم و جمعیت را کنار زدم و مردی که معرکه به راه انداخته بودم را دیدم، پوز خندی زدم و زیر لب گفتم : دیوانه ی ولگرد!
-
خزئبلات مرد ولگرد که تمام شد رفتم جلو، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم:
شما به جرم معرکه گیری و اخلال در امنیت ملی بازداشت هستید!
و آن وقت وقتی مرد ولگرد عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد زدم توی سرش و گفتم:
بزمجه، منم کریم!
و آغوشم را باز کردم...
و لحظه ای بعد تمام آن انسانیت و مرام و معرفت گم شده را توی مشت هایم داشتم!
پی نوشت ۱:(اینجا دیگه خواننده خودش باس تصمیم بگیره این طرف کی بوده ، چی کاره بوده ، آخرش چی میشه !!! هه فیلم هندی که نی !!! )
پی نوشت ۲: چیه تعجب کردین من آپ کردم ؟! به جهنم !
پی نوشت ۳: حالا اینو بعدن می گم !