نمی خواهم فکر کنم؟! واقعا؟!نه بابا...
او یک گوشه می نشیند و فکر می کند... فکر می کند به زندگیش، همیشه این را به خودش یادآوری می کند که آدم های بدبخت تر از خودش کم نیستند اما فایده ای ندارد. خیلی زود می شکند. فکر می کند به این که چه قدر تنهاست. چه قدر بی کس شده. فکر می کند حتا خدا هم بیخیال..ش..ش..د..ه... به دوستانش فکر می کند.بعضی هایشان را خیلی دوست دارد ولی آن بعضی ها یکی دو نفر بیشتر نیستند... به خدای بالا سرش فکر می کند. به این فکر می کند که هر روز از تخت که بیرون می آید می گوید:« خدابا...» دقیقا همین جوری می گوید. خدایا+... . به درس هایش فکر می کند. می خندد. بی اهمیت تر از آنی هستند که مغزش را بخواهد به خاطرشان خسته کند تازه نمره هایش هم بد نیست که... نمی خواهد به یک چیز فکر کند. با خودش تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تقاطع کردستان و گمنام فکر می کند. همیشه حسرت یک دسته از آن گل های نرگس را روی میز تحریرش داشته. دوباره تکرار می کند :« من به آن فکر نمی کنم.» به نمایندگی استدلر خیابان وصال فکر می کند. گران می دهد مداد نوکی هایش را. حرص می خورد. انصاف نیست . او فقط با یک نوع مداد نوکی می تواند بنویسد. آن هم اینقدر گران. توی دلش می خندد و می گوید:« اسفندی خسیس.» بعد دوباره تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تست های عقب افتاده اش فکر می کند. از این فکر خوشش نمی آید. تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به سنتوری فکر می کند که فردا قرار است نگین برایش بیاورد. به این فکر می کند که فردا کلاس نرود سنتوری ببیند. کلاس... دوباره می گوید:« من نمی خواهم بهش فکر کنم.نه!!» تولدش چند روز دیگر است. قند و شکر توی دلش به هم می پیچند. می خندد. تولدش را هیچ وقت دوست نداشته. همیشه ساعت تولدش خواب بوده. امسال تولدش را دوست دارد. نمی داند چرا. نمی خواهد بداند چرا. دوباره تکرار می کند:« نمی خوام فکر کنم.» تکرار می کند:« من فکر نمی کنم بهش.» می خندد. پا می شود یک بار در اتاق را ه می رود. می رود جلوی آینه. ناخودآگاه دنبال جوش می گردد. یکی پیدا می کند. موهایش را می ریزد روی آن. خودش را نگاه می کند. جوش ندارد. شبیه :دی می شود. بعد زل می زند توی چشم هایش. ساعت را نگاه می کند. ۹.۳۰. توی چشم هایش نگاه می کند. ساعت ۱۰. می خندد و می گوید: « خود شیفته!»بعد یک هو جدی می شود. تکرار می کند: «من بهش فکر نمی کنم.» عینکش را از زیر کتاب هایش بیرون می کشد و می زند. توی آینه با عصبانیت به خودش خیره می شود. یک دفعه می زند زیر خنده. می گوید:« دیوونه! منو هم لنگه ی خودش کرده. الاغ! بابا چرا نمی فهمی؟ نمی خوام بهش فکر کنم. باشه؟» طرف بهش می خندد می گوید:« باشه بابا! خوب نکن.» می خندد و می گوید: «خب نه...می خوام فکر کنم...باشه؟» طرف می گوید:« هر غلطی می خوای بکن.» عینکش رابالا پایین می کند و می گوید :« من فکر می کنم بهش.» می خندد ،در را باز می کند و می رود بیرون...
پ.ن: ۱-هیچی.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۶ ساعت 22:32 توسط رومینا
|