مال متی تخته شد، گفتم حیفه این همه آدم بدون عکس بمونن.
www.khorshidphoto.shutterchance.com
(این جلسه طرز بازدید از یک وبلاگ رو کاور کردیم. اگه سینگِل کلیک کردن براتون انرژی گذاشته بود، دفعه بعد رو کامنت گذاشتن کار می کنیم.)
www.khorshidphoto.shutterchance.com
(این جلسه طرز بازدید از یک وبلاگ رو کاور کردیم. اگه سینگِل کلیک کردن براتون انرژی گذاشته بود، دفعه بعد رو کامنت گذاشتن کار می کنیم.)
"زیاد حرف زدم؟"
اولین فکری است که مغرم در صفحه ی سفید سکوت او می نوسید.
تنگٍ آب سردِ کلماتِ بی شرمم از چنگ انگشتانم سر خورده است و هیچی نشده اثار ماتِ بهت و شبهه و تظاهر به نفهمیدن چهره اش را می شورد.
دیگر کاری نمی توانم بکنم.
لحظه ای احتمال بر زمین نخوردن تنگ را در نظر می گیرم. بعد با تسلیم سرم را بالا می گیرم و منتظر درک کامل خیسی و سرما می شوم.
از اینجا به بعد دیگر راحت است. سر جایم کمی جا به جا می شوم و خودم را رنگ خلا بین نگاههایمان می کنم.
ثانیه ها می گذرند.
اولین سوزش آتش را حس می کنم که از انگشتان پاهایم شروع کرده و ذره ذره تمام بدنم را شعله ور می کند.
انتظار می کشم.
خواهد آمد.
به گرمای آن لحظه ی اول فکر می کنم...
گره نگاهی با نگاهم.
یک یاغی در میان موج جمعیتی با سرهای پایین و عینکهای مه گرفته.
قلبم که تالاپ تالاپ می زند.
نگاه کن! یک جفت چشم دیگر که نمی تواند به دید محدود جلوی پا قناعت کند.
آن لحظه که فکر می کنم تنها من نیستم.
آن لحظه که ذره ای بالا آمدن گوشه ی لبی یا زمزمه ی تک کلمه ی بی اهمیتی پر از هیجانم می کند.
اما در این لحظه دوباره به چشمانش نگاه می کنم.
می دانم که دارد با نگاهش حرف می زند.
فکر می کنم،
چقدر کلیشه.
مثل همیشه به توانایی من برای فهمیدن نگاهش تکیه می کند.
یاد همان لحظه می افتم که این کارش به خنده ام انداخت.
هاه..! لابد آدمها عوض می شوند..
اینبار من رو در رویش ایستاده ام
و با تمام وجود صدایش را می خواهم.
می خواهم داد بزند.
می خواهم طنین احساسش تکانم بدهد.
می خواهم چنان با جسارت بگوید که اشتباه می کنم یا نمی کنم،
که دیوانه هستم یا نیستم،
که دیوانه اش می کنم یا نمی کنم...
که در جا سرخ بشوم.
آن لحظه ی اول به چشمانت که نگاه کردم فقط عمق دیدم و هیچ انتها.
الان تمام آن چیزی که می بینم بازتاب خودم است. بازتاب یک تصویر. یک صدا.
تا حالا دیگر باید فهمیده باشی یاغی ِ من،
با سکوت نمی شود تاریخ ساخت.
stare up at the stars
I wonder just where you are
You feel a million miles away
(I wonder just where you are)
Was it something I said?
Or something I never did?
Or was I always in the way?
(Was it something I did?)
Could someone tell me what to say to just make you stay?
I need a little more luck than a little bit
Cuz every time I get stuck the words won't fit
And every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by
I need a little more help than a little bit
Like the perfect one word no one's heard yet
Cuz every time that I try I get tongue tied
I need a little good luck to get me by this time
I know it feels like the end
Don't want to be here again
And we could help each other off the ground so we never fall down again
What it takes I don't care
We're gonna make it I swear
And we could help each other off the ground so we never fall down again
Again
.
.
.
Tongue Tied by Faber Drive
پ.ن. این یک شروع دیگر است. آماده ی پست جدید باشید.
پ.ن.ن. می آید. هفته ها خودکار به دست بنشینید، بالاخره می آید.

از این لحظه به بعد، ما هم سبز شدیم.
به ما ملحق شو.
پخشش کن.
بزنید! بکوبید! عشق کنید! بی خیال همه چی از دم!!!
می خوایم ۸۸ رو از اولش حال کنیم تا آخرش بکووووووب!!!
پایه این!؟؟
اینام حرفای بکس آری آری!
من: سال جدیده، دوستون دارم همه دوست جونامو، باهاتونم، می دونید در مورد سال شونزدهم چی می گن دیگه........هر کاری دوست داریم می کنیم و حالشو می بریم، با هم!! عاشیقیتونم!!
یگانه: لی لی لی لی لی لی لی لی! ۸۸ اِتون مبارک!
رومینا: سال نو مبارک! (=> آن اَوِیلبل در یک هفته آینده! حالو شروع کرده از همین الان!)
نگار: اهم اهم...! :دی!! عیدتون مبارککک! (تصمیم گرفتیم این یه بار را تیکه نندازیم، همینو گفته!)
میتی: عید همگی مبارک!
آرزو: سال نوتون مبارک!
پریسا: عید شما مبارک!
پ.ن. اگه متوجه نشدید منظور اینه که بکس بیان حرفای خودشونو خودشون اینجا بنویسن!
رفته ها و مانده ها
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.
***
آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
***
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
***
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
***
آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پشت پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید وآیا اصلا کار گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میآیند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.
***
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
***
آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند....
***
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
***
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
***
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
ختم کلام:
هاه! بشر چه مچ گیری ای می کنند، ها...! به نظر من همه اینها خیلی خنده دار راست بود شاید به جز تکه ی دو تا مانده به آخری، شاید هم نه. شاید بعضی چیزها فقط تلقین باشد، شاید هم نه. تو...؟
آری آری عزیزم،
درست فکر کردی. دوباره هجوم افکار و خاطرات مختلف است که می نویسم. صندوقچه ی خاطرات ارزشمندمان که تو هستی. گفتم این یکی را هم بنویسم که حتما داشته باشی. بخصوص که این یکی را خودت ساختی. نتیجه ی چیزی است که تمام این مدت تو محکم نگهش داشتی...دوستی ما.
بامزه است خیلی. می دانی چی؟ یاد سوم دبستان افتادم. کتاب تعلیمات اجتماعی مان. یک درسی بود...چه بود؟ درس پست. دختر آقای هاشمی می خواست به دوستش در شهرستانی نزدیک نامه بفرستد. بله همین بود. هاه! چطور ما همان طور که در مورد اینکه آدرس را کجای پاکت می نویسند می خواندیم، در ذهنمان تصور می کردیم که آخ چه حالی می دهد. آدم با دستهای خودش یک نامه بنویسد و توی پاکت بگذارد و داخل صندوق پست بیندازد. فقط فکر اینکه طرف فرضا ۲ خیابان بالاتر چه عشقی خواهد کرد وقتی پاکت مهر و موم شده را دستانش بگیرد از لذت سرشارمان می کرد. دو سه بار برای هم نامه نوشتیم و تمبر زده از زیر در خانه ی هم دیگر انداختیم تو. آن موقع کاملا قانع شده بودیم که "آقای پستچی فقط توی کتابها کار می کند".
همان سالهای دبستان بود که کتابهای "من و بابام" را می خواندم. در یکی از داستان کوتاهش پسر چیزی در مایه های نقشه ی گنجی را روی کاغذ پوستی می نویسد و در بطری می گذارد و داخل دریا می اندازد. کسی سالها بعد در یک جزیره ی دور افتاده آن را از آب می گیرد. همین کافی بود که از آن به بعد همه چیز را روی کاغذ پوستی و توی بطری شیشه ای بنویسیم. به خصوص "نوشته های سری" بین خودمان را. همه شان را نگه داشتیم. همه شان را دارم هنوز.
آه، آه، این حرفها را ول کن. "ویولن ایتالیایی" پدر خوانده را شنیده ای؟ هاه. می زدیمش. چند سال بعد تر از آنهایی که گفتم بود. چند سال بعد بود از لحاظ زمان. ولی سالها و سالها بزرگتر بودیم گویا. بهش می گفتیم انجمن موسیقی. چقدر، چقدر، رها بودیم سه شنبه ها بعد از مدرسه. پرواز می کردیم به راستی. می زدیم، می خواندیم، می خندیدیم. مست بودیم؟ شاید. تک تک نتهایی که می زدیم، عشقی که باهاش در دلهایمان شعله ور می شد، به داغی همان موقعها حس می شود در این لحظه. چقدر رها بودیم..
از عشق می گفتم...؟ عاشق هم شدیم این وسطها! بارها و بارها. نمی دانم از کدام بیشتر لذت می بردیم. عاشق شدن، یا با خنده نخدی در موردش با هم دیگر حرف زدن. چقدر گفتیم ها! و کلی هم می خندیدیم. به سادگی خودمان و این عشقهای کوچکمان. بامزه است آخر. همین الان هم که بهش خنده ام می گیرد از طرز حرف زدن حق به جانبمان. چی بگویم دیگر؟ آن موقعها برای اینکه این رمز و رازهای "بزرگ" زندگی مان بین خودمان بماند به بقیه می گفتیم "بعضی چیزها نگفته قشنگترند". ولی بذار حالمون رو بکنیم بابا. کی به کیه؟ ها ها ها!
و بعد به حرکت فکر می کنم. به اینکه چطور تغییر بعد از تغییر طوری فرا می رسد که مثل یک دوربین با شاتر سریع تنها چیزی که روی فیلم ظاهر می شود خطهای تار سرعت سوژه است. چطور خاطره هایی که در لحظه زندگی شان می کردیم گذشته شدند و چیز های "جدید" (گویی می گویند) پیش چشمانمان سبز شدند. سه چهار سال پیش بود که وارد یک دنیای برزگتر شدیم. سال اول راهنمایی یادم هست تا قدری بهمان خوش گذشت که در وسط آن همه تفریح و بازی و لذت خالص، نمی توانستیم تصور کنیم چیزی بهتر از آن که ما داشتیم وجود داشته باشد. هر روز مثل رفتن به شهر بازی برای بچه ها شاد بودیم و غش غش می خندیدیم و حال. حال معمولی.
ها ها، سال دوم شروع شد. با دوستان قبلی نبودیم دیگر البته. آدمها اولین مهره هایی هستند که با دیگری جایگزین می شوند در بازی سرنوشت هر کس. اینبار هم شاید دیدار آدمهای جدید بود، شاید نقطه تقاطع چند فاکتور مختلف بود. ولی هر چه بود، آنطور "با هم بودن" همه ما پدیده ای بود که تا به حال ندیده بودیم. آن همه انرژی که در یک زمان، یکجا و در یک جهت متمرکز شده بودند به قدری تصویر قوی ای ایجاد می کرد که گهگاه بی اختیار یک قدم به عقب بر می داشتیم و به زندگی می گفتیم دست مریزاد. و خوشحالی مان در آن زمان هم عمیق تر از آنچه بود که تا کنون حس کرده بودیم. خوشحالی توام با درک ارزش لحظه ای که در دست داشتیم. درک اینکه چرا نباید از دستش بدهیم. درک اینکه چطور در همان یک لحظه نهایت "زندگی" را بکنیم. و آن زمان شاید زمانی بود که تو به دنیا آمدی، آری آری عزیزم. شاید زمانی بود که تو در دلهایمان زنده شدی. هر چند که ماهها بعد بود که برایت اسم گذاشتیم و به نزدیکانی که "نگاه" می کردند نشانت دادیم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم که یک پیوند محکمتر از دوستی در حال شکل گرفتن بود با هر قدم که با هم بر می داشتیم. زمان گذشت و دیگر دقیقا هر دقیقه هر روز در کنار هم نبودیم. گفتیم تمام شد. جدا شده ایم. می گفتند سخت است، همین است که است. ولی ما خداحافظی را دوست نداشتیم، پس با هم ماندیم. به همین سادگی. باز هم دوش به دوش هم جلو رفتیم. از آن موقع یک روح بودیم، عضوی جدانشدنی از سرنوشت یکدیگر. با هم بالا رفتیم، افتادیم، خراب کردیم، دوباره از نو ساختیم...بزرگ شدیم، در کنار هم. و البته تو آنجا بودی، آری آری ام، تا هر دم بهمان یادآوری کنی که چرا با هم هستیم. از من می پرسی، نمی شد بدون هم این مسیر. یا دست کم هرگز به این "قشنگی" نمی شد...آن طور که به یادش خواهیم آورد همیشه.
آری آری عزیزم، همین این حلقه ی گرم اهالی ات را می بینی؟ همین چهره های آشنای بازتاب شده در این حباب بزرگت، بار دیگر همه ی اینهایی که گفتم را به همین نابی و "از-ته-دل" ای که من به یاد می آورم و نوشتم برایت، برایم زنده کردند. واااااای آری آری عزیز چطور بگویم که بفهمی!
عشق دریافت یک جعبه ی واقعی با آدرس واقعی خودم رویش و آدرس یک نیمکره آن ور تر پریسایم کنارش!
عشق خواندن طوماری جاسازی شده در یک شیشه شیر، که نقشه گنج نیست بلکه خودش است!
عشق دوباره گوش دادن به ملودی هایی که با نت به نت زدنشان برای همیشه در خاطرم ثبت شده اند!
عشق دیدن کلمات دست نوشته ی کسانی که برای آنها می نویسم هر چه می نویسم در اینجا را!
عشق شنیدن چرت و پرتها!
عشق "آنجا" بودن را حس کردن!
عشق داشتن یک قطار "سمپاد" جلوی پنجره ام که هر روز صبح که بلند می شوم بهم بگوید که از کجا آمده ام و به کجا می روم!
عشق تایید "تعلق داشتن" بین این حلقه دوستانی که عاشیقیشون خواهند بود تا همیشه!
و عشق همچنان داشتنشان! پیشم. همین جا.
کادوهایی بودند که بکس حبابی تو، آری آری، برای تولد ۱۵ سالگی ام بهم هدیه کردند.
چی؟ آره، ها ها! یک عشق دیگه اش هم این بود که یکی دو ماه بعد بهم رسید. به این می گویند سورفیریز یا نه؟!؟ درست می گویی، می دانم! امکان ندارد! اصلا نمی شود که به مغزشان هم رسیده باشد. من هم همین را گفتم اول. ولی...
ببین داداش.
تا حالا "آری آری" ای بودی...؟
اینطوریاس.
دم همتون به گرمی لپای قرمز شده ی من! بیشتر از این نمی تونم بگم!
پاورقی: هه! می گم بی کلام شدم بگید چشم دیگه! آدمو وادار به چه جون کندن هایی می کنن به خدا!
پاورقی ۲: خیلی طول کشید، نه؟ خب مهم نیست. یک کم مزه بچشید! ولی خدایی کامپیوتر ها که خراب شد من همه ی این را با دست نوشتم. بعد ادیت کردم و تایپدم تو بلاگفا. درست مثل اون موقعها! خیلی چسبید جان شما...:دی!
پاورقی ۳: هر چقدر هم که باید این پست را آپ می کردم، از باحالی همت آپ کردن آرزو کم نمی کند. پایین را بخوانید. خیلی توپه!
همان لحظه آمد!
باورت می شود؟!
خودش بود!
با چشمانی گشاد شده از حیرت، سر جا خشک شدم.
نمی توانست! نمی توانست خودش باشد.
چند روز بود هر جا که می رفتم همه جا حرف او بود.
همه بی صبرانه منتظر آمدنش بودند.
همین دیشب گزارشگر اخبار تلویزیون در انتهای برنامه با لحن نه چندان متقاعدکننده ای اضافه کرده بود: می آید. این بار دیگر می آید.
وقتی بعد از این جمله بی اختیار کنترل تلویزیون را برداشتم و دکمه خاموش را فشار دادم ناگهان برای اولین بار با متوجه آن حقیقت تلخ شدم. حسی مرکب از ترس و ناباوری خفیف تنم را فرا گرفت.
چی؟ من؟ واقعا این من هستم که اینطور شده ام؟ از خجالت سرم را پایین انداختم. با پافشاری تمام سعی کردم این فکر را از ذهنم دور کنم که...... دیگر برایم مهم نبود.
واقعا دیگر منتظر آمدنش نبودم؟
واقعا دیگر نمی خواستم صبر کنم؟
یعنی...
یعنی بی خیال شده بودم...؟
-حتی از فکرش هم به آرامی خود لرزیدم.-
ولی آخر سخت بود.
-اعتراف کردن به این هم ناراحتم می کرد.با لجبازی خودم را صحیح کردم.-
سخت نبود. من می توانستم همه چیز را درست کنم.
(سعی کردم قانع کننده باشد صدایم. حداقل برای خودم.)
-اخمهایم کمی(فقط کمی) از هم باز شد وقتی ناگهان یاد چیزی افتادم.-
لازم نبود همه چیز مثل قبل باشد برای اینکه درست باشد.
-با اطمینان بیشتر ادامه دادم،-
اصلا قشنگیش همین بود!
-بعد در کمال تعجب خودم احساس کردم اینطور گفتنش کلیشه ای به نظر رسید.چطور بود اینطور بگویم...-
مال من بود که هر جور خواستم بسازمش.
-از اینکه با گفتن این جمله احساس آرامش کردم خنده ام گرفت.-
ولی آخر من اینطور نمی خواستمش.
-آآآآه! دوباره کنترل را از دست دادم.-
شاید...شاید هم همین طور که هست می خواستمش.
-برگشتم به همان حس و حال مذخرف اول.-
نمی دانستم! نمی دانستم! نمی دانستم!
-و بدتر.-
ولی...
در همان موقع،
درست وقتی که داشتم به همان حالت سر-تو-بالش قبل برمی گشتم،
دیدمش!
هزار تا دانه ی کوچک سفیدش،
با همان حرکت موزون و جادویی ای که به یاد داشتم،
با شکوه تمام از آسمان تماما سیاه شب پایین می آمدند.
جوری که انگار...
انگار هر اتفاقی بیفتد هم چنان خواهند آمد!
انگار هیچ چیز دیگر در این دنیا کوچکتری اهمیتی ندارد.
تقربیا می توانستم برقی را که با دیدنش در قرنیه چشمانم جرقه زد حس کنم.
با عجله به طرف در بالکن دویدم و...
همان جا بود!
در همان لحظه داشت می آمد!
دهانم را باز کردم ولی کوچکترین صدایی ازش در نیامد.
اینبار دیگر از ته دل خندیدم.
اینطور باید باشد! (فکر کردم.)
سوز منجمد کننده ی هوا به آرامی لایه ی نازک پیژامه ام را به سطح تنم می چسباند.
با گرمای ناگهانی که همه تنم را گرفته بود دستم را باز کردم و رو به آسمان گرفتم.
وقتی که خنکی بامزه ی بک دانه برف کف دستم را قلقلک داد به سه چیز فکر می کردم:
یک : گزارشگر اخبار همیشه چرندیات نمی بافت.
دو : اینطور می خواستم زندگی ام را. آماده در هر لحظه--که زیبایش کنم.
سه : به سلامتی این سرنوشت! که نمی شود آن را از نو نوشت...
دمش گرم!
به خودمان سرنوشتی ها به مناسبت این چند تا پست آخری:
هه..! همه تان گفتید، همه تان رفتید، همه تان تولد ها را هم از یاد بردید؟ (یا احتمالا فقط نخواستید جسارت یا ذره ای "خودمان" بودن به خرج بدهید. )، همه تان ولی ادامه دادید به کنار ایستادن. واقعا عالی است که اولین چیزی که از شما می شنوم بعد از ۲ ماه نگار خانم این پست پایینی باشد.(می شناسم ایشان را من؟) و بقیه ی "خودمان"، مهم نیست، بهتر است بیشتر از این با این کلمه ها سرنوشت حبابی مان را کثیف نکنیم. پستهای اخیر با پستهای جالبتر جایگزین شود خوب است. و سلام در ضمن. سرم شلوغ بود این چند وقت، نه به اندازه شما رییس جمهوران عزیز البته، چون من فقط در یک مدرسه ی جدید(و غریب) و در یک سال بالاتر دارم جان می کنم، ولی خب، در خدمت هستم هر وقت باشید.
عنصر یاغی یعنی نه قناعت به این البته. یعنی آنکه یکی می گفت مثل یک گروه پاپ دهه هشتاد. چند سال بعد، جایی بهتر در همین جاده.(شاید بعد از باران...)
من زیاد نمی نویسم چون می ره روی آپ رومینا، فقط در پی اتفاقات مهمی که این چند وقت افتاده که بعدا به این آپ اضافشون می کنم، متی اک ما هم ۱۵ ساله شده که من هم یه کادوی تولد بهش بدهکارم!کار خودمه ولی ادیت نشده! تولدت مبارک جوجو!

پ.ن. اتفاقات مهم دیگه کمی تا قسمتی از دهن افتاده ولی چون اوضاع خبرگزاری و برداری ضعیف شده،بیاین، اینها هم چنان تحت الشعاعش قرار می گیره:
۱. بنده برنده ی خوش شانس ۶ شماره چلچراغ اخیر شدم. عکسهای دسته جمعی حرفه ای و خفنی که گرفتیم به دستم رسیده که اگه بچه های خوبی باشین شاید شطرنجی کنم بذارم رو وب! بقیه اعضای خودی: آن شین share کنم!:پی!
۲. یگانه تک فرزند شد بالاخره طی پروسه ای چند ساله!
۳. رومینا وب آپ کرده، دس دس! مثل هممونم نمی دونه "بعدش چی" که خب...مثل بقیه ملت!از دبیرستان لذت می بره!(آره دیگه؟ها؟)
۴. نگار خوبه، خوبه. ییهو یه موج گنده میاد...بعد آرومه...دوباره یه موج گنده میاد...خلاصه!(+سعی می کنه از دبیرستان لذت ببره..!)
۵. متی ام که فعلا دنگ آن شدن های نصفه شبه این یه ماهو داده، در نتیجه می پنداریم که خش هستند!
" Good night, good night!
Parting is such sweet sorrow,
That I shall say good night till it be morrow. "
Romeo and Juliet Act 2, scene 2
توضیح ندارد!
آقا جان نمی نویسم دیگر!
آخر توضیح ندارد!
کتبی نیست!
آره اصلا!
این یکی را باید توی چشمات زل بزنم بهت بگم!
آره بابامجون!
نه نگام تو نگات قفل می شه، نه خجالت می کشم!
حتی اگر غیر مجاز باشه حرفم!
بازم اشکال نداره!
با چشات بخورتم اصلا!
فوقش سرخ می شوم و دست و پایم را گم می کنم!
"سَبُک" می شم فوقش دیگر!
چی، چی می شه؟
هی هی!
آره، می بینی؟
عوض شده ام!
دیگه واسم مهم نیست حد و مرز رو نگه دارم!
می خوام دست مستر لوزرام رو بگیرم تمام شش ساعت ول نکنم!
می خوام هر دو دقیقه یه بار لپای گوری ام رو بگیرم و محکم ماچش کنم!
می خوام همش به متی اکم بگم "عزیزم، عزیزم!" !
می خوام هی به رومیلیو چشمک بزنم، نخدی بخندم!
می خوام باز تو آلاچیق با گولی لیریکس حفظ کنم!
می خوام ساعت ها تو چشای ملخم نیگا کنم و بلند بلند قهقهه بزنم!
می خوام زوزو برای صدمین بار "دنیای من" را برایم بزند و من باز هم بخوانم!
می خوام دوباره پگاه را همان طور استثنایی محکم بغل کنم حتی اگر کسی توی عکس هم باور نکند!
می خوام باز با خوکچه هندیِ گوگورم جرات حقیقت بازی کنم و اینبار(!) راستش را بگویم!
می خوام به متالِرمون اعتراف کنم(حتی چاخانی!) که شرطبندی را برده و از من متالر تر است!
می خوام به مژی بخندم و بلند بگویم "باحال ترین آدم روی زمین هستی!" !
می خوام با تتر بشینم و غیبت کنم و او ریسه برود و من با خنده ی قشنگش بخندم!
می خوام بپرم و غزل رو بغل کنم قبل ار اینکه بتواند چیزی بگوید!
و فقط می خواهم محو چهره های خندانشان بشوم!
همین الان قیافه من را ببین!
اصلا فنا شده ام!
خ خ خ!
همه هر هر می خندیم!
اونا به حرفای خودشون،
منم به شیرینی زندگی!
اونا چشماشون برقی می زنه که چشم آدم رو می زنه!
آخه خدا!
مگه می شه؟
چه اتفاقی داره می افته؟
یعنی باز هم توی تصورات من هستیم؟
پس چرا حرف می زنند آخر؟
نه نیستیم!
آخه من بغلشون کردم!
آخه لمسشون کردم!
آخه به جای حرفهای فلسفی ِ مکتوب فقط چرت و پرت گفتیم!
آخه خودشون بودن!
خودشون!
باورت می شه؟
آخه زندگی من بودن!
آخه همه ی عشقم رو یکباره دیدم!
همه ی لذتِ خالصم!
آخه...آخه...
آخه واقعی بودند!
می فهمی؟
دِ نه دیگه!
نمی فهمی!
نمی فهمی من با یه تک نگاهشون چطوری قلبم تند تند می زنه!
نمی فهمی هر یه بار که حرف از دهنشون در می آد من زل زل لبهایشان را نگاه می کنم!
نمی فهمی!
چون من همه زندگی تو نیستم!
چون من فقط خورشیدم!
فقط!
همین!
ولی آنها من هستند!
آنها نژاد من هستند!
آنها همه ی شرکای سرنوشتم هستند!
سرنوشتم حبابی ام!
آنها همانهایی هستند که با معضلهایشان می شکنم، واقعا...
آنها همانهایی هستند که با یک لبخند کمرنگشان تا مدتها می خندم.
نه نه!
نگو منم همین طور!
هیچ وقت منتظر این جواب نمانده ام!
همیشه می گویم و می روم!
ولی اینبار نمی توانم بروم!
آخر تویی...و چشمانت قشنگند!
پس تو نگو!
بگذار بگویم حرف دلم را!
دوست دارم حرف بزنم در محضر انعکاس نگاهت!
دوست دارم بگویم و بگویم و بگویم!
و تو هم ببلع با چشمان عمیقت مرا!
عیبی ندارد!
حتی اگر تحقیر شوم،
حداقل گفته ام حرف دلم را پیش از نابودی غرورم!
غرورم را که می دانی!
از آن ارزشمندتر ندارم که فنا کنم...
آن هم برای تو!
فدای آن دل پاک پشت چشمهایت!
نه نه!
باز هم چیزی نگو!
ششششششش!
تو فقط لبخند بزن که من بخندم!
هیچ وقت بهت نگفته بودم تا چه حد بهت وابسته ام!
حالا ببین!
این تمام اعترافات من بود!
این ته حرفهای غیر قابل زدنم بود!
من به چشمانت اعتراف کردم!
تو همچنان می ترسی شاید...
اما من را ببین!
من توی چشمانت نگاه کردم و همه چیز را گفتم!
آخیش!
..."سَبُک" شدم...
نکته:
1. در اینجا آن معنی ِ "سَبُک" که تکه کلام متی است مترادف صحیح می باشد.(مهم)
2. این پست را همه به خودشان بگیرند.
3. این پست نکته زیاد دارد.
4. این پست برای گوری و متی نکته زیادتر دارد، شاید.
5. این پست سراسر واقعی است.
6. استثنا این پست را به دلایل ذکر شده حاضرم بلند بلند بخوانم.
7. این یک اعتراف نامه من است، واقعا.(!)
۸. دستورات ذکر شده در این پست اکید می باشد پس از دادن نظرهای ... خودداری بفرمایید.
صَ--صَحنه تمام مالِ تو است!
نـَ--نَمایشِ جالبی بود....
آفرین!
....!
اینکه--مَ--مَن---
هاه..!
مُ--هِم--نیست--ت!
اینکه تو--تو...
اونجا--
--تنها--ا--
رویِ--صَ--صَحنه...
لَ--لَعنتی...!
چـِ--چِقدر قَ--شَنگی!
هم--همون ج--جا..!
اِ...؟
هنوز که تَ--تَعظیم--نکردی-؟
تَ--تَعظیم کن ...!
دَ-دَست بزنید برایش..!
با یِ--یِک دور دیگر تشویق چطوری؟...
پـَ--پَنج دقیقه دیگر می--می مانم تا--تا ببینیم--م ---
چـِ--چِکار می کنی...؟
بـ--بهت گُ--گُفته بودم ز--زشت می شی وقتی گِ--گِریه می کنی...
نه...نکن!
گِ--گِریه ،
نکن!
بعد از این حَر-فا--ا ،
اجرایِ خو--خوبی بود!
وا-واقعا با--باور کردم خودتی...
وَ--وَلی!
حـِ--حِیف!
پرده ها دارن--بَ-بَسته می شن..!
اجرای خوبی بود
خـَ--خَسته نباشی!
ای-این--آ--آخرین--پِ--پیک--به افتخارِ-- قَ--قَهرمانِ صحنه!
....!
چی--ی..؟
لو--لویی ِ شا--شانزدهم..؟...
آخ آخ آخ...
ها ها
یـ--یک خی-خیانتکار...
کا--کات!
نمی خواستم. نمی توانستم.
به خودم قول داده بودم دیگر بهت فکر نکنم.
قول داده بودم.
می خواستم چند روز در خلأ خلوت خودم شناور شوم،
تا همه چیز تمام شود.
آخر می دانی که دردِ متداوم آدم را از پای در می آورد،
و تو بهم یاد داده بودی که همیشه قوی باشم...
به همین خاطرگفتم بگذارم
درد، در یک لحظه کار خودش را بکند.
بگذار بکند! بگذار خرد کند! در یک لحظه! یک فریاد! یک شیون!
و دیگر تمام.
بگذار همان طور که یادم داده ای باشم...
نمی خواستم ببینی که واگذار کردم.
در آخرین لحظه.
نه، استاد!
ما از آن شاگردها نیستیم...!
خلاصه،
ولی نشد استاد.
نه اینکه نشد محکم باشیم ها!
نه استاد!
نشد که ننویسم برایت.
تصاویر ! خاطره ها ! رنگها !
همه پی در پی از جلوی چشمانم می گذرند...
همین الان...!
در آلاچیقت هستم !
آخ...! چقدر! چقدر این جا را دوست می دارم!
چقدر گرم است! چقدر بکر است ! چقدر مالِ ماست ...!
انگار همین دیروز بود !
ما ، هممون ، توی آلاچیق دور هم نشسته بودیم !
انگار--چطور بگویم ؟
خلوت ! ولی زنده !
با عشق !
ته لذت !
هنوز که هنوز است قلبن تند تند می زند!
ذره ذره ام سرشار است! سرشار از ...
آلاچیق!
الان در حیاط هستم !
خیره خیره، محو پیکر با شکوهت !
آجرها، سقف های سبزت .
یادم می آید بار اول که دیدمت گفتم:
"مثل یک آغوش باز ِ باز .. "
خدا می داند تا به حال چندین بار به همین آغوش باز پناه برده ایم....
ما خیلی به تو بدهی هستیم!
تک تک لحظات این چند سال را...
راستی چطور انقدر قشنگ بودند ؟ چطور استاد ؟
چطور این کار را کردی؟
حالا که می رویم می خواستم جواب این یک دانه سؤال را هم بدانم....
ولی می دانم!
می دانم چه می گویی!
می خوانی ، می خوانی!
مثل همیشه!
" صدای پای بارون! حلقه های تو در تو!..."
....
حلقه..... حلقه.....
حالا ما هم می خوانیم!
" در نفس سازی ، چرخ آسیابی!
دامان صحرایی، بر موج آبی!
در گیسوی پیچک فرو می ریزد از پس تنهایی، با بی قراری باد...! ..."
خیسی باران تا مغز استخوانمان نفوذ می کند!
می خوانیم ، می خوانیم!
آری، البته !
و این عشق است !
این! همین !
حلقه ...باران...
حالا می فهمم کجا عاشق شدیم ...!
حالا می فهمم کِی عاشق شدن را یادمان دادی...!
حالا می فهمم،
چه کسی عاشقمان کرد ....
دمت گرم، استاد .
دمت گرم .
* * *
و حالا،
برای آخرین بار،
روی پل عابر پیاده ی رو به رویت می ایستم
چند کلمه حرف آخر دارم که باهات بزنم:
می خواهم یک بار دیگر بدانی که خیلی بر گردن ما حق داری.
خودت می دانی چگونه دو سال پیش واردت شدیم. ۱۷۵ تا بچه.
فکر نمی کنم اگر جای دیگری جز اینجا بودم،
انقدر" بزرگ" ...... ترکت می کردم.
آن چیز هایی که یادم دادی را،
همیشه به یاد خواهم داشت...
قول می دهم.
می خواهم بدانی که تنهایت نمی گذاریم.
به اول، دومها سپرده ایم که مواظبت باشند.
می دانم که آنها هم تا چند سال دیگر مثل ما می شوند.
" ما همه فه، ره، زه، الف و نون، هه، فرزانه هستیم...! "
غصه نخور، مواظبَت هستند، همان طور که ما بودیم.
قول می دهم.
می خواهم بدانی که ما بر می گردیم.
هر چقدر هم که دور برویم.
و وقتی برگشتیم،
به ما افتخار خواهی کرد.
قول می دهیم.
پس منتظر باش.
و فقط یک چیز دیگر را هم بگویم...
.....
...خیلی دوستت دارم.
بعد چشمانم تار می شوند...
پشتم را به مرکز راهنمایی فرزانگان می کنم
راه می افتم
و دیگر سرم را بر نمی گردانم.
خودت را در آغوشم بیانداز.
سرت را به شانه هایم تکیه بده.
این چند لحظه ٬
استراحت بده به قوی بودن.
بگذار تکیه گاهت باشم.
بیا.
در آغوش من اشک ریختن ٬ ---
آه عزیزم...
تو هنوز قهرمان من هستی.
بیا.
خودت را در آغوشم بیانداز.
نه فقط برای اینکه
مثل همیشه ٬
می بینم وقتی گونه هایت برافروخته است .
و مثل همیشه ٬
میان شوخی و خنده با بقیه ٬
نگاه خسته ات بهم می گوید
که دلت غنج می رود برای یک آهنگ کریس دی برگ.
درست مثل همین الان ٬
که سکوتت را می شنوم
و می دانی که سکوت گل سرخ را درک می کنم
و می دانم چقدر سخت است....
آه عزیزم ٬ بیا...
خودت را در آغوشم بیانداز......
من به تو افتخار می کنم.
گوله گوله برف می بارد.
برف می بارد در کمال ناباوری.
هفته ی اول بهار است ــــ
ولی گوله گوله برف می بارد.
***
پسرک در فکر فرو رفته بود که دید گوله گوله برف می بارد.
می توانم چهره اش را مجسّم کنم ؛
نور سفید که صورتش را روشن کرده ـــ و کاملا محو پنجره.
هیچ چیز را نمی توان حدس زد از سیمای مبهـوتش ...
یعنی چرا !
[لبخند]
من از همان عمق ِ چشمانش ــــ
فهمیدم که گوله گوله برف می بارد.
پاورقی: پسرک...؟!
پاورقی: [لبخند]
آخیش...یک نفس راحت کشید. چند قدم جلوتر رفت. چشمانش را بست و گذاشت باد خنک زنده اش کند. چنگی در موهایش زد. احساس کرد بهتر شده است.
سرش را بالا کرد و نگاهی به زمین چمن بزرگ بیرون مدرسه انداخت. سایه ی درختها روی راه باریک میان چمنها که مدرسه را دور می زد افتاده بود. سکوت و خلوتش آنقدر هوس انگیز بود که او را بی اختیار به طرف خودش کشید. شروع به قدم زدن کرد. همه جا آرام بود. فکر کرد: "اینجا جهان آرام است". احساس کرد باد که موهایش را (فکر کرد :"موهای وحشی!") عقب می زد، انگار همه ی افکار در هم ریخته اش که تا چند دقیقه پیش داشت دیوانه اش می کرد را هم با خود می برد. احساس کرد سبک شده است.
نگاهی به سر و وضعش انداخت. بلوز سیاه، شلوار جین آبی پررنگ، همانطوری که قرار بود باشند. به زمین نگاه کرد. آهان! و کفشهای سرمه ای آل استار. خندید، فکر کرد: نکته اینجاست!کفشهای سرمه ای آل استار! خندید.
سرش را بالا کرد. نگاهش را به زمین سبزی که زیر نور آفتاب می درخشید دوخت. فکر کرد: چقدر زیباست. چیزی را به یاد آورد و خندید. اصلاح کرد: خیلی "قشنگ" است.
کم کم داشت خنک می شد. احساس کرد کمی سردش شده است. سر پیچ بعدی از سایه بیرون آمد. اولین پرتو آفتاب همه ی صورتش را گرم کرد. لبخند پهنی حاکی از رضایت صورتش را پر کرد. فکر کرد: "یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، ..."...
باور نکردنی بود! چطور در عرض چند دقیقه همه چیز را فراموش کرد؟!
ابرهای پنبه ای قلمبه سلمبه را که نگاه می کرد، فکر کرد: آدمها چقدر احمقند. همانطور که دنبال طرح حیوان توی شکل ابرها می گشت، حجی کرد: د--ن--ی--ا
یک هلی کوپتر از بالای سرش می گذشت. سرش را بالا کرد و همانطور که سوت می زد، فکر کرد: الان آدمهای توی هلی کوپتر یک نقطه می بینند توی یک صفحه ی بزرگ سبز.
و آنها یک دختر دیدند، با موهای وحشی در دست باد، کفشهای سرمه ای آل استار، و چشمانی خیره به آسمان--...یک ذره آبی تر.
اتاق بزرگ خالی.
من اینجا هستم در مرکز این خلوت روشن.
من هستم و پنجره ها و سقف و کف و دیوارهای سفید.
قدم داخل اتاق می گذارم.
صدای پایم در اتاق می پیچد.
خیلی شق و رق می ایستم.
به شهر شلوغ بیرون پنجره می نگرم.
بعد ، شانه هایم را شل می کنم.
خم می شوم و روی پاهایم می نشینم.
دور تا دور اتاق را از نظر می گذرانم.
سازم.
میان سفیدی اتاق هنوز روی زمین است.
بهش خیره می شوم.
بعد از چند لحظه نگاهم را ازش می گذرانم.
یک ذره آن طرف تر روی زمین چند تا کاغذ مچاله شده ، دو سه تا کتاب ، یک فنجان خالی قهوه.
دورتر، نزدیک پنجره ، یک دست فال ورق تمام نشده.
یک زیر سیگاری ، زر ورق های شکلات ، چند ورق نت و ...
بلند می شوم و به طرف سازم می روم.
باز خیره خیره نگاهش می کنم.
دستم را به طرفش می برم و ... :
دنگ...!
آوای نت لای بالا در سکوت اتاق طنین می افکند.
چشمانم را می بندم و گوش می کنم.
ناگهان بر می گردم و یک قطعه تند موتزارت را شروع می کنم.
تند ، شلوغ ، پر هیجان!
دارا رارا رارا رارام ، دارا رارا رارا رارام !
می زنم! می زنم! با تمام سرعت!
احساس می کنم گونه هایم سرخ می شوند...
حالا با هم هستیم!
من و او!
با هم می زنیم!
او هم پشت سازش کنار من!
می زنیم ! می زنیم!
با صدای بلند می گویم :
"خیلی عالیه ، خیلی عالیه!"
بهم می خندد :
"عاشقتم ، عاشقتم!"
می خندم.
می خندد.
بلند تر می زنیم!
می زنیم!
می زنیم!
می زنیم!
می زنیم!
!
ما ،
آیا ،
در همان شهر شلوغ پشت پنجره زندگی می کنیم؟
پاورقی ۱ : ...

پاورقی ۲ : عنوان پستم یک تکه از دیالوگ علی و هانیه توی فیلم سنتوری است.
چیز دیگری نمی گویم ،چون همه می دانیم که شاید باز تنها چاره در مقابل درک نکردن یک "اثر" از طرف کوته فکران ، سکوت است...
مهم نیست.همه این فیلم را ببینید.
ده دقیقه بعد از زنگ.دیگر همه کم کم آمده اند.صندلی ها مثل همیشه "ول" شده اند آن وسط.مثل همیشه هر کس هر جا "حسش باشد" می نشیند و مثل همیشه "معلم...!"مان می گوید: "همه سر جای خودشان می نشیند لطفا."و صدایش حتی شنیده هم نمی شود.می دانید؟برایش بهتر است زیاد خودش را ناراحت نکند.بالاخره هر کاری سنی...بگذریم.اوضاع این طرف جالبتر است.دو ردیف آن طرفتر دوستم قهوه به دست با دست دیگرش روزنامه ی صبح را ورق می زند.(این همه آدم که به دنیای اطراف اهمیت می دهند مگر چه شدند؟)جلویی ام کله اش را با فاصله یک سانتی فرو کردم است توی کتاب که نشان می دهد که کتاب امروزی هم به مذخرفی قبلی هاست.یک ردیف این ور تر بغل دستی کلاس علومم موزیک گوش می کند و مثل من دارد فکر می کند که چرا الان اینجاست.آن طرف کلاس پنج شش نفر روی آی پاد تاچ یک بیچاره ای خم شدند و شدیدا به وجد آمده اند.(گفته بودم اینجا اصلا ندید بدید نداریم؟)این یکی هم که میز کناریم می نشیند فکر نمی کنم اصولا از بعد از اختراع پی اس پی به جز پی اس پی و توالت فرنگی به چیز دیگری مشغول شده باشد.یکی دیگر دارد جایش را راحت می کند که برای یک ساعت و نیم خواب "غیلوله" آماده شود.واقعا خوب شد واحد خالی بر نداشتیم.استراحت دسته جمعی بیشتر حال می دهد.یکی دیگر هم که رسما بهش اعلام شده است که هر کار می خواهد بکند الان گرسنه اش شد پس می رود یک چیزی بگیرد بخورد.ولی خانم باهوش پشت سری قبلا فکرش را کرده است و دارد در کمال "آداب اجتمایی" خرچ خرچ چیپس می خورد. جلویی اش هم کم کم احساس بیهودگی کامل کرده و میز خط خطی می کند(فکر می کنید بروم بهش بگویم که با نوک پرگار بکند بهتر جایش می ماند؟)
جاخالی می دهم گلوله ی کاغذ از جلوی سرم رد شود.خب چی می گفتم؟آهان.معلممان؟("معلم...!"؟)چی؟نه او هم هست.نه بابا!اصلا احتیاجی نیست کسی سرش را گرم کند ما حال کنیم.الان ۲۰ دقیقه است که دارد فاصله بین میز و کمدش را طی می کند.بیایید مزاحمش نشویم.به هر حال فرقی هم نمی کند.خدا را شکر با اینکه احتمالا داریم یک زبان را حرف می زنیم نه ما زبان او را می فهمیم نه او زبان ما را.اولها شدیدا سعی می کردیم ارتباط بر قرار کنیم.وقتی به خودمان آمدیم و دیدیم که دیگر داریم زبان "تارزان و دوستان" را امتحان می کنیم به این نتی...
چی؟!چی شد؟!برق رفت؟!چرا تاریک شد؟!
برای اولین بار توجه همه جمع می شود.چند دقیقه طول می کشد که می فهمیم یک چیزی...آهان معلممان کم است.یعنی دیگر پشت میزش نیست.کجا...؟آهان!فهمیدم!یادم رفته بود این خصوصیت "معلم...!"مان را برایتان بگویم.والا این پدیده ی قصه ی ما یک متر و شصت قدش است ۳۰ سانت کل عرضش است خدا ببخشد بهش یک کاکل فرفری هم روی سرش دارد.از آنجایی که حنجره اش هم به اندازه ی اینهایی که گفتم توانایی جلب توجه دارد نمی تواند مثل معلم های دیگر هوار بزند و همه سرشان را برگردانند.پس چه کار بکند؟!...چی؟!نفهمیدید؟!چراغها را خاموش می کند دیگر!من همیشه عاشق معلمهای نکته دار بودم.
خب حالا از این فرصت چه بسا نایاب استفاده می کند.یک نفس عمیق می کشد و شروع می کند.اولین جمله را که می گوید شلیک خنده بلند می شود.به خدا دست خودمان نیست.شما تا به حال قدقد ژاپنی با لحجه ی انگلیسی شنیده اید؟!ما فراوان...نه اینکه ربط داشته باشد ها.همین طوری گفتم.
حالا که نصف زنگ رفته است اگر فکر می کنید که دیگر باید یک راست با درس شروع کند اشتباه می کنید:"امروز کار ارائه ی تحقیق کردن ها را شروع بکنیم.من ۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه دیگر فرم های ازریابی را دادند.تا ۲۴ ثانیه بعد شما خودکارهایتان را در بیاورم.بعد هر گروهی که آمد اگر مطالبشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود در ستون خوب علامت بزنید اگر بد بود در ستون بد علامت بزنید.اگر طرز گفتارشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود در ستون خوب علامت بزنید اگر بد بود در ستون بد علامت بزنید. اگر پوسترشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود ..."تماشاچیان عزیز دقت دارید که آخرین فرصت جلب توجه ما را خیلی جالب از دست می دهد و زیبایی کار اینجاست که تا آخر زنگ و هر جلسه به همین منوال سپری می شود.
۵ دقیقه مانده به زنگ این "معلم...!"مان همین طوری می گوید و همه کم کم کنار در صف می بندند.
و او می گوید
و صندلیها خالی می شود
و او می گوید
و زنگ می خورد
و او می گوید
و همه مثل گله گراز وحشی می ریزند بیرون
و او ...(یعنی واقعا هنوز دارید می خوانید؟!)
زیر لب می گوید "روز خوبی داشته می باشید."
پاورقی:هدف این پست فقط تیکه کلام ابراهیم رها بود.راحت باشید.
چ.ن:پایان آموزنده اخلاقی رو داشتید؟!
نه خیر عزیز!نگفتم "تورنادو" که یاد داد و هوار های دل انگیزتان بیفتیم.همچین تکذیب کننده ی "گریه" هم نیستم. منظورم تیکه های بامزه ی سر کلاست هم نبود.شاید اینها همه حاشیه ها بودند.شاید اینها هم قشنگ بودند.ولی نبودن اینها هیچ چیز را عوض نمی کند....شاید فقط تغییر کلمه ی "تورنادو" به "آر".
باشد.
می گویم: "برای آر..."...
منظور من چیزی بود که در تو ماند و می ماند.و قشنگترین چیز "آر" و "تورنادو" و شاید سال بعد همین موقع یک چیز دیگر.
آن حسی که می جنگد.
بدون هیچ ترسی با غرور.
حالا اگر موافقی بگویم:
"برای آر...استوار."
بعد یادم افتاد دارم نوشته های رومینا را می خوانم.چرت و پرت؟رومینا؟عمرا.
ولی بعد دوباره فکر کردم گریه؟رومینا؟
...؟
چه کسی طلسم را شکست؟
بعد یادم افتاد.
حالا فقط می خواستم "او" را هر که هست هر جا هست پیدا کنم و مجبور کنم بخواند.
آری... واقعیت این است که اشتباه می کند...
ولی نکته اینجاست که الان واقعیت مهم نیست.
مهم اوست که باید مثل همیشه بماند.
مهم این است که مثل همیشه کم نیاورد.
نه.
منظورم بی خیال شدن نیست.
منظورم اثبات است.
هیچ وقت چیزی را بی اثبات نپذیرفت.اینبار هم خودش ثابت می کند.
می دانم که من از خیلی چیز ها خبر ندارم.آره.چون نگار نیستم.
ولی فقط یک چیز...:
رومینا
به عشقت ایمان داری
و به عزمت.
فقط برای یک لحظه فکر کن تا اینجای راه را چه جوری آمدی...
و یک چیز دیگر
یادت باشد
ما همیشه یک "تورنادو" می خواهیم که ازش ایستادن یاد بگیریم.
استوار.
با احتیاط در پیست را باز می کند.لحظه ای می ایستد و به یخ که حالا مثل سطح دریاچه صاف و شفاف است نگاه می کند.بعد پای راستش را روی یخ می گذارد و به آرامی حرکت می کند...
سالن خالی.توی قسمت تماشاچی ها نشسته ام.مات کمی گیج کمی سرد. ولی کلا...ای.فکر کنم خوب.
همانطور می رود.انگار در خواب.خیلی ساده...خیلی آرام...
فکرم همه جا پر می زند.فکر می کنم.نه به خاطره ها.از آنها خسته شده ام.به آدمها.
دور زمین را می زند.بدون هیچ حرکت پیچیده.بی حس...فقط تمرکز...سسسسس...
یادم است دیروز عصبانی بودم.باز کردن یک نامه که نویسنده اش فکر می کند عصرهاست رسیده است.فحش دادن.به کی؟به یاهو که ایمیلهای نوشته نشده را نمی رساند؟به کامپیوترم که آن قدر رویش عکس ریخته ام که دیگر جواب نمی دهد؟به زمین که آن قدرگرد است که وقتی می خواهم با تو حرف بزنم تو خوابی؟به اوضاع این مملکت که همه چیز زیر سر آن است؟به آنهایی که نمی فهمند؟به تو که سکوت می کنی در حالی که فریاد زدن را بیشتر دوست داری؟به او؟به او که...؟نمی دانم.شاید هم می داند.
سر پیچ یک پاروپا را امتحان می کند.نه.نشد.تیغه ی کف کفشش به کفش دیگرش گیر کرد.یک بار دیگر امتحان می کند.آهان...اینبار بهتر است...تجربه ها یادش می آید...
من می شناسم خودم را تو را او را.ولی راستش گاهی سخت است اعتقاد داشتن به تو به او به ما.
ولی بعد... با "امید" دعوایم می شود.آری...باز هم حق با اوست..
سرعتش را تند می کند.کمرش را خم می کند و به آرامی پای چپش را بالا می آورد.در کمال شکوه تعادل می گیرد.لپهایش گل انداخته اند.وقتش است...
پایش را پایین می آورد.سرعتش را بیشتر می کند...۱...۲...خششش...!
ظریفترین حرکت سه گامی که تا به حال دیده ام...
زنی به من تنه زد.همانطور که همچنان مثل خوابزدگان رو به رو را نگاه می کرد زیر لب عذرخواهی کرد و رفت.همه گیج بودند.مغزشان کار نمی کرد.نفوذ بیشتر از مرزها احساس می شد.نمی دانستند چه جور فکر کنند.گرمم بود.
از راننده تاکسی پرسیدم:"کجا می خوره؟" شانه هایش را بالا انداخت.سوار شدم.بی هیچ حرفی راه افتاد.گرمم بود.
***
ناگهان چهره ای آشنا را از پنجره جلوتر توی پیاده رو دیدم.پیاده شدم.خودم را در بغلش انداختم.دوست صمیمی دوران مدرسه.
در راه خانه جلوی دکان بستنی فروشی ایستادیم."دو تا قیفی شاتوتی لطفا."
چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند.
گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟
آری.همه اینجاییم.
ایستاده ایم.
با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را.
آنجا.
دنبال چی می گردی؟
افق است!افق خالی!
می خواهیم بسازیمش!
آری!همه با هم!
سرنوشت حبابیمان را!
باز دوباره دور هم جمع شده ایم.
اینبار نه برای اینکه بمانیم.
برای اینکه برویم...تا آخر راه.
و نه برای اینکه شاد باشیم.
برای اینکه....زندگی کنیم.
و بیافروزیمش.
اکنون که دیگر همه می دانیم که...
آری آری...زندگی زیباست.