مردم شهر همه در هلهله بودند.پسر روزنامه فروش داد می زد: "آخرین خبر! هجوم احساسات به مزرهای شهر!"جو متشنج بود.صورتهای مردمی که با عجله در حال عبور بودند برافروخته اما کس لب از لب باز نمی کرد.خاطرات مانند نوار فیلم جلوی چشمان همه در حال حرکت.گرمم بود.

زنی به من تنه زد.همانطور که همچنان مثل خوابزدگان رو به رو را نگاه می کرد زیر لب عذرخواهی کرد و رفت.همه گیج بودند.مغزشان کار نمی کرد.نفوذ بیشتر از مرزها احساس می شد.نمی دانستند چه جور فکر کنند.گرمم بود.

از راننده تاکسی پرسیدم:"کجا می خوره؟" شانه هایش را بالا انداخت.سوار شدم.بی هیچ حرفی راه افتاد.گرمم بود.

***

ناگهان چهره ای آشنا را از پنجره جلوتر توی پیاده رو دیدم.پیاده شدم.خودم را در بغلش انداختم.دوست صمیمی دوران مدرسه.

در راه خانه جلوی دکان بستنی فروشی ایستادیم."دو تا قیفی شاتوتی لطفا."