به سلامتی سرنوشت!!

همان لحظه آمد!

باورت می شود؟!

خودش بود!

با چشمانی گشاد شده از حیرت، سر جا خشک شدم.

نمی توانست! نمی توانست خودش باشد.

چند روز بود هر جا که می رفتم همه جا حرف او بود.

همه بی صبرانه منتظر آمدنش بودند.

همین دیشب گزارشگر اخبار تلویزیون در انتهای برنامه با لحن نه چندان متقاعدکننده ای اضافه کرده بود: می آید. این بار دیگر می آید.

وقتی بعد از این جمله بی اختیار کنترل تلویزیون را برداشتم و دکمه خاموش را فشار دادم ناگهان برای اولین بار با متوجه آن حقیقت تلخ شدم. حسی مرکب از ترس و ناباوری خفیف تنم را فرا گرفت.

چی؟ من؟ واقعا این من هستم که اینطور شده ام؟ از خجالت سرم را پایین انداختم. با پافشاری تمام سعی کردم این فکر را از ذهنم دور کنم که......  دیگر برایم مهم نبود.

واقعا دیگر منتظر آمدنش نبودم؟

واقعا دیگر نمی خواستم صبر کنم؟

یعنی...

یعنی بی خیال شده بودم...؟

-حتی از فکرش هم به آرامی خود لرزیدم.-

ولی آخر سخت بود.

-اعتراف کردن به این هم ناراحتم می کرد.با لجبازی خودم را صحیح کردم.-

سخت نبود. من می توانستم همه چیز را درست کنم.

(سعی کردم قانع کننده باشد صدایم. حداقل برای خودم.)

-اخمهایم کمی(فقط کمی) از هم باز شد وقتی ناگهان یاد چیزی افتادم.-

لازم نبود همه چیز مثل قبل باشد برای اینکه درست باشد.

-با اطمینان بیشتر ادامه دادم،-

اصلا قشنگیش همین بود!

-بعد در کمال تعجب خودم احساس کردم اینطور گفتنش کلیشه ای به نظر رسید.چطور بود اینطور بگویم...-

مال من بود که هر جور خواستم بسازمش.

-از اینکه با گفتن این جمله احساس آرامش کردم خنده ام گرفت.-

ولی آخر من اینطور نمی خواستمش.

-آآآآه! دوباره کنترل را از دست دادم.-

شاید...شاید هم همین طور که هست می خواستمش.

-برگشتم به همان حس و حال مذخرف اول.-

نمی دانستم! نمی دانستم! نمی دانستم!

-و بدتر.-

 

ولی...

در همان موقع،

درست وقتی که داشتم به همان حالت سر-تو-بالش قبل برمی گشتم،

دیدمش!

هزار تا دانه ی کوچک سفیدش،

با همان حرکت موزون و جادویی ای که به یاد داشتم،

با شکوه تمام از آسمان تماما سیاه شب پایین می آمدند.

جوری که انگار...

انگار هر اتفاقی بیفتد هم چنان خواهند آمد!

انگار هیچ چیز دیگر در این دنیا کوچکتری اهمیتی ندارد.

تقربیا می توانستم برقی را که با دیدنش در قرنیه چشمانم جرقه زد حس کنم.

با عجله به طرف در بالکن دویدم و...

همان جا بود!

در همان لحظه داشت می آمد!

دهانم را باز کردم ولی کوچکترین صدایی ازش در نیامد.

اینبار دیگر از ته دل خندیدم.

اینطور باید باشد! (فکر کردم.)

سوز منجمد کننده ی هوا به آرامی لایه ی نازک پیژامه ام را به سطح تنم می چسباند.

با گرمای ناگهانی که همه تنم را گرفته بود دستم را باز کردم و رو به آسمان گرفتم.

وقتی که خنکی بامزه ی بک دانه برف کف دستم را قلقلک داد به سه چیز فکر می کردم:

 

یک : گزارشگر اخبار همیشه چرندیات نمی بافت.

دو : اینطور می خواستم زندگی ام را. آماده در هر لحظه--که زیبایش کنم.

سه : به سلامتی این سرنوشت! که نمی شود آن را از نو نوشت...

 

دمش گرم!

 

 


به خودمان سرنوشتی ها به مناسبت این چند تا پست آخری:

هه..! همه تان گفتید، همه تان رفتید، همه تان تولد ها را هم از یاد بردید؟ (یا احتمالا فقط نخواستید جسارت یا  ذره ای "خودمان" بودن به خرج بدهید. )، همه تان ولی ادامه دادید به کنار ایستادن. واقعا عالی است که اولین چیزی که از شما می شنوم بعد از ۲ ماه نگار خانم این پست پایینی باشد.(می شناسم ایشان را من؟) و بقیه ی "خودمان"، مهم نیست، بهتر است بیشتر از این با این کلمه ها سرنوشت حبابی مان را کثیف نکنیم. پستهای اخیر با پستهای جالبتر جایگزین شود خوب است. و سلام در ضمن. سرم شلوغ بود این چند وقت، نه به اندازه شما رییس جمهوران عزیز البته، چون من فقط در یک مدرسه ی جدید(و غریب) و در یک سال بالاتر دارم جان می کنم، ولی خب، در خدمت هستم هر وقت باشید

 

:)) آری آری؟! برو بابا!

این نقطه از دنیا زمان نداشت و من یک زمانی زیر لب می گفتم: " آری آری جان خود در تیر کرد آرش..."

و آن موقع همه عاشق بودند؛ هنوز هم هستیم. ولی  دیگر عشق ها رفته اند لای شیار های قلبمان قایم شده اند و از آن دور دور ها به ما می گویند: "خاک بر سرتان که این یک وجب جا را هم جمع و جور نکردید. تک تکتان می خواستید دنیا را تکان بدهید و چه شد؟ هیچی! رفتید قاطی آدم های دیگر عین آن ها مثل خر خواندید و مثل خرس خوابیدید و مثل کبک سرتان را کردید زیر برف!" و من دلم به حال عشق ها می سوزد که به ما(!) دل خوش کردند! آری آری... عشق ها شما هم اشتباه کردید.( :(( ) و من اگر می توانستم این "آری آری" را حذف می کردم که کوچک ترین خط اتصال هایمان هم قطع شود تا دیگر به هم فحش ندهیم و دلمان برای هم تنگ نشود. آن یکی برود با اکیپ جدیدش و آن یکی که حتا جواب سلام نمی دهد هم دیگر احساس مسئولیت نکند.

ببندید در این خراب شده را...!

و من آنقدر گیجم که تولد آری آری که هیچی؛ تولد وبلاگ خودم یادم می رود!!:))

تولدتم به درك !‌

آره بابا ! همینه ! درست فهمیدی ! ما فقط شعار می دیم ! این یه کارو خوب بلدیم !

ایول بابا !

اینم می تونیم توجیح کنیم ... !
تاریخ مهم نیست !

مهم اینه که به یادتم نیستیم ... :))

تولدته که تولدته !

چی کار کنیم !؟
بزرگ شدی که شدی !

می خواستی نشی !
اینایی که شدن چه گهی به سرشون زدن که تو كه تازه يه سالت شده بزني‌!؟‌

برو بابا ...

دلت خوشه ها !
به درک !
می خواست تولدت نباشه !


اصلا مي دوني چيه !؟‌اينو ببين پست اول اين كوفتيه :



دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
چهره های آشنا. ( غریبه ها ... )

چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند. ( دیگه کورن )

گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟ (زرشک ! )

آری.همه اینجاییم. ( بودیم ! )

 

ایستاده ایم. ( مرده ایم )

با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را. ( گفتم که کوریم ! )

آنجا.( کجا !؟ )

دنبال چی می گردی؟ ( هیچی ! )

افق است!افق خالی! ( راس می گی ! )

می خواهیم بسازیمش! ( زکی ! )

آری!همه با هم! ( هه هه :(( )

سرنوشت حبابیمان را! ( می خواستیم .... )

 

باز دوباره دور هم جمع شده ایم. ( کاش ! )

اینبار نه برای اینکه بمانیم.

برای اینکه برویم...تا آخر راه.( خندتون نمی گیره ؟! )

و نه برای اینکه شاد باشیم.

برای اینکه....زندگی کنیم.(........)

و بیافروزیمش.

اکنون که دیگر همه می دانیم که...

آری آری...زندگی زیباست. ( بودا ! مثکه  ! )



دیگه مهم نیستی احتمالا ... !
اون موقع ها که مهم بودی گذشت !
که داشتیم می مردیم برات اسم انتخاب کنیم ...

قالب انتخاب کنیم ...

سر یه قالب عوض کردنت دعوا بشه !
گذشت آقا گذشت !

دعوا نداریم که ! تموم شده دورت آقا ! هرّی !


پ.ن:تولدتم مبارک مُرده !‌

با توام لپ بی مغز!!

توی این پست می خواهم فحش بدهم! این پست مخاطب خاص دارد.

هی بچه ! آره با خود توام! خجالت نکشیدی توی پستت گفتی " رومینایی که دیگر نگاری را دوست ندارد"؟ تو همان کسی هستی که من بهترین دوست خودم می دانستم و می دانم. همان کسی که سال اول فکر می کردم کند ذهن است. همان کسی که سال دوم کنارش بهترین سال زندگیم را تجربه کردم. همان کسی که همراهش تونل کندم و زندی نژاد را اذیت کردم. توی سر و کله هم زدیم و کتک کاری کردیم و دنبال کیوی گشتیم...

سال سوم... قبول! اخلاقم بد شده بود. همه ولم کردند. تو ماندی!  یه هو سر کلاس حسینی سرت داد می زدم چون شلخته بودی! چون برای اینکه سر جایم بشینم  باید روی کتاب و دفتر هایت شنا می کردم. چون دفترت را که می دیدم، حالم به هم می خورد اینقدر که کثیف بود! طالبی دید دارم لُپَت را می کشم. رفتی سرزمین عجایب. گفتم نرو! رفتی. آمدی تعریف کردی. خندیدم همراهت. توی دلم می گفتم:« نکن1 این اولشه! تهش خیلی چیزهای دیگه است.» هیچی نگفتم. گذشت...

سال اول! نه ازت بدم آمد. نه ازت ناراحت بودم. نه هیچ چیز دیگری! نگرانت بودم. می دانی چرا؟ چون داشتی عین خر خریت می کردی. چون داشتی خودتو به  بدترین نگار ممکن تبدیل می کردی. چون پریسا بدتر از تو شده بود. چون به اسم تجربه کردن هر غلطی می خواستی، داشتی می کردی.تو که دیده بودی من به چه گه خوردنی افتادم...! الآن دیگر نگران نیستم. چون فکر کردم نگار عاقل تر از این حرف هاست. انصافن عاقلتر هم بودی. ولی خرسی من از تو بدم نمیاد! هنوز همون خرسولی ای هستی که بودی شاید دیگه بغل دستی نباشیم ولی دوست که هستیم آشغال! اعصابمو خورد کردی!

20 روز مانده به ... :دی

من مي خوام يه پست غم انگيز بنويسم ... برا يه سري آدم كه ديگه نيستن !‌براي نگاري كه كلن ديگه  نيست ! برا خورشيدي كه نگار نمي دونه نيست يا هست حتي‌!‌ برا متيي كه تنها آدم باقي مونده بين اين اجساد متحركه و برا رومينايي كه نگاريو ديگه دوس نداره وبراي يگانه اي كه يا ما نمي شناختيمش و يا نمي شناسيمس و براي آرزويي كه هميشه يك آرزو بوده ...

من يه عاشق بودم ... عاشق اينجا !‌رسمن‌!‌ جايي كه روزي 2 بار حداقل ميومدم توش حالا 2 هفته اي مي شه كه اصلن يادش نيستم ... تا يه اس ام اس از يه خواننده وبلاگ مياد كه ariari rasman taTl shod Dge ?!!!

اول مي خوام جواب ندم ... بعد به خودم ميام !‌به ‌!‌پسر چي شد !؟‌  كجا رفتي‌!؟!‌

آذر ... !‌هه‌!‌ تولد ...‌!‌تولد خورشيد كيه !؟‌اصلن روت مي شه بهش فكر كني ؟!‌روزي هزار بار اسمش مياد تو ذهنت و مي خواي به روي خودتم نياري كه .... كسي كه روزي 1 بار اگه ميل نمي زدي بهش روزي روز نبود حالا نمي دوني اصلن هست ؟!!‌

تولد ... تولد ariari  روت مي شه ؟!‌ بري بهش بگي تولدت مبارك‌؟!‌

بلگفا رو باز مي كنم و خدا خدا مي كنم كه كلمه رمز يادم نرفته باشه كه ته آبروريزيه !!!‌( خوشبختانه اين يكي رو يادم نمي ره ... )‌ و ‌ariari بسته شده ي بزرگ شده را نگاه مي كنم ...

ariari كه سر آپ كردنش دعوا بود الآن حتي تو آرشيوش پستي از آذر 87 نيست ...

Ariari عزيزم ... به تولدت نزديك مي شيم ...

Ariari  فراموش شده ... به من ربطي نداره كه 20 روز ديگه تو روز تولدت موقع فوت كردن شمع هات چه آرزويي مي خواي بكني ... اما آرزو كن اين گورستان دوباره زنده شه ...

Ariari  عزيزم پيشاپيش تولدت مبارك‌!‌


پ.ن: بچه بياين متحول شيم !‌ من كه روم نمي شه !‌ ولي خب ... !‌متحول مي شويم !!!!‌

حداقل بياين يه تولد دوروس حسابي برا اين دوستمون بگيريم !‌( البته بهش نگين كه سورپرايز شه !‌:دي‌)