انتظار

بهم گفتی صبر کن

درست میشود

همه چی

همه چیزهای از دست رفته

حال

تو اونجا در گوشه از دنیا

و ما اینجا از هم جداییم

باز هم منتظرم

منتظر آن همه چیز

وقتی ما بیداریم تو خوابی

خیلی وقتها به این فکر میکنم

به جدا بودنمان

به جدا بودنمان حتی وقتی هستی

ای کاش انتظارم را بی جواب نگذاری

منتظرم

متتظر همه چی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:کسی صدای من را میشنود؟

>خالی<

من پست خورشید این شکلی می خونم:

همیشه با یک آهنگ تمام می شود

همین

اتوبوس

همیشه توی اتوبوس کلی آدم بود و توی آدم ها کلی چیزهای کشف نشده. نمیشد حدس زد که چندتا راز توی اتوبوس جا میشد
نشسته بود و به تعداد آدم ها فکر می کرد،شایدم به تعداد چیزهای کشف نشده. کسی نمیدانست
خیلی مسخره بود ولی میخواست با نگاه کردن به آنها رازهایشان را کشف کند. شاید هم موفق میشد ولی بیشتر باعث میشد همه چپ چپ نگاهش کنند. او فکر میکرد آنها می ترسند به خاطر همین چپ چپ نگاه میکنند تا دیواری دفاعی برای خود ایجاد کنند
چندتا راز در یک اتوبوس جا میشد. خب بستگی به تعداد آدمها داشت. خب اکر 50 تا آدم هرکدومم 5 تا راز بزرگ.......با خود گفت"خدای من چه بلایی داره سرم میاد. اصلا چه فرقی می کنه" اما نمیتوانست به آن فکر نکند
صدای ترمز اتوبوس شاید او را نجات داد
با خود فکر کرد این هم شاید به تعداد رازها اضافه کند و سوار شد

و اما تو...

اسمت را فریاد می زنم. دلم می خواهد اسمت را فریاد بزنم. هر بار که فریاد می زنم انرژی عجیبی درونم ایجاد می شود که نمی گذارد توقف کنم. حتی اسمت هم به من انرژی می دهد! فریاد می زنم و همه ی اطرافم سیاه می شود ولی یک چیز می ماند : اسمت

باز هم داد می زنم ناگهان تو را مقابل خودم ولی کمی دورتر می بینم! با نگاه و لبخندت آن انرژی را خنثی می کنی و من به تو خیره می شوم

هنوز لبخند می زنی نمی توانم جلوی انرژی ات مقاومت کنم سرم را به زیر می اندازم.. تو به من می خندی می دانم آخر صدای گرم خنده ات می آید... سرم را بلند می کنم و پیشت می آیم و ازت عذرخواهی می کنم. تو باز هم لبخند می زنی و بهم می گویی :"اشکال نداره ناراحت نشدم" و من پاسخ لبخندت را می دهم.


پ.ن: و من بودن خود را با نبودنم ثابت می کنم

پ.ن: ببخشید نمی تونم این اواخر زیاد بنویسم نمی دونم چرا!

 

متنِ دست‌نوشته‌ي جناب دكتر اژه‌اي

وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره‌ام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک می‌کنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی: مقاوم و سازش‌ناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورایعالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستی‌های آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند. در این مدت سعی کردم مدیرانی داشته باشم که به فرموده امام راحل (ره) بر ریاست ریاست کنند، نه دریوزگی مدیریت، و در این که تا چه حد موفق بودم، هیچ گاه تردیدی نداشته‌ام. هر چند، هر کسی در گزینش خود دچار خطا می‌شود و من تا آخرین لحظه در هدایت مدیرانم به سوی استقلال و تعهد به انقلاب و اسلام ــ به جای تعهد به خطوط سریع السیر و قلیل البقا ــ کوشیدم. بچه‌های این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشته‌ام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی می‌دانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آن‌ها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکر آن‌هاست.

وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود می‌شد، خوشحال نمی‌شدم، اما وقتی فرزند بلال‌فروش روبروی همان استانداری قبول می‌شد، از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم.

خدا را شاکرم که با حداقل سرمایه مادی و بیشترین سرمایه معنوی، مراکزی را تأسیس کردم که اولیای قبول نشدگان با درایت آن، اقرار به وجود رقابت سالم می‌کردند و فقط معدود راه‌نیافتگانی بودند که به لجن‌پراکنی و فحاشی می‌پرداختند. برای من اما، نه تعریف پذیرفته‌شدگان و نه توهین معدود راه‌نیافتگان، تفاوت بنیادینی نداشت. به هیچ ناحقی حق ندادم و از اصلاح هیچ اشتباهی ــ حتی اگر مقدمه لجن‌پراکنی برایم می‌شد ــ روی‌گردان نشدم.

در کنکور امسال، با وجود اعلام نتایج بر روی سایت، وقتی به من اعلام شد که دو سئوال، پاسخ‌های نزدیک به هم داشته‌اند و کلید چهار سئوال نیز جابه جا شده است، بدون لحظه‌ای تردید تصمیم گرفتم آن دو سئوال را حذف و کلید چهار سئوال را اصلاح و مجدداً اسامی پذیرفته شدگان را به همراه اسامی کسانی که حقشان ضایع شده بود، بر روی سایت بگذارم. می‌دانستم که با یک «سونامی ردشدگان» روبرو خواهم شد و تازه بعد از این اعلام بود که اعتراض‌ها صورت گرفت و انعکاس آن موجب درخواست غیر قانونی لغو کنکور، هم از سوی دوستان ساده لوح و هم از سوی ستیزه‌گران شادمان، شد. در ادامه، ادعای یافتن 16 غلط جدید و تشخیص آن در طی چند ساعت و عدم قدرت به اثبات رساندن حتی یکی از این غلط‌ها مطرح شد و حتی در 20 اردیبهشت ماه، کلیه اشکالات با صدا و سیما مطرح و ضبط تلویزیونی شد، ولی با وجود پوشش رسانه‌ای هیاهوی ردشدگان، حتی یک ثانیه از آن پخش نگردید؛ واقعاً چه عدالتی! در اینجا باید از وزیر محترم آموزش و پرورش به جهت حمایت از برگزاری مرحله دوم آزمون ورودی سمپاد در اردیبهشت 1387 قدردانی نمایم که این موافقت در پی گزارش مستند سمپاد حاصل شد.

از مرداد ماه 87 به بعد، با هر مدیری که جلسه داشتم، خداحافظی می کردم و حتی برای نیمسال اول تحصیلی، ساعت موظف تدریسم را در دانشگاه پر کردم. انبوهی از کارهای جنبی، نظیر آرشیو فصلنامه روانشناسی و زونکن‌های مربوط به سایر فعالیت‌هایم را به خارج از سازمان انتقال دادم تا در روز موعود (!) سبکبار خداحافظی کنم، هر چند خود این امر نیز خالی از عواقب نبود. متأسفانه کار انتخاب جایگزین کمی به طول انجامید، تا این که در بعد ازظهر 16 دی ماه، طی یک نمابر ساده، نام جانشینی که حدود یک ماه قبل از آن مطلع شده بودم، برایم ارسال شد. همان شب به راننده گفتم ماشین را بخواباند و خود با وسیله شخصی یکی از همکاران، سمپاد را ترک کردم.

اکنون احساس می‌کنم باری را از دوشم برداشته‌اند و از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشته‌ام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش می‌طلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست جمهوری ارسال شد. آن روز، یکی از اساتید آموزش و پرورش دلیل مخالفتش با تأسیس را این موضوع اعلام کرد که پذیرش دانش‌آموز با معدل 19 و تحویل دادن دانش‌آموز با معدل 19 هنر نیست. رهبر انقلاب در پاسخ فرمودند، این گفته وقتی صحیح است که فرض کنیم در شرایط فعلی دانش‌آموزان با معدل 19 وارد مدارس می‌شوند و با معدل 19 از همان مدارس خارج می‌شوند، در حالی که عملاً این طور نیست.

از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کم‌آزار بود و من چه شب‌ها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بی‌خوابی را تجربه نکردم. فکر نمی‌کردم این نهال در کنار سایر نهال‌های آموزشی نظام مقدس ما این چنین سریع به بار بنشیند؛ آن هم با وجود آن همه هیاهوی فرار مغزها و اطلاعاتی که هیچ وقت تبیین و تفسیر نشد و فقط چماقی بر سر سمپاد ماند که معلوم نبود در دست چه کسی است.

فرزندان سمپادی‌ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکان‌پذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.

همکاران سمپادی‌ام! می‌دانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهره‌ای نگرفتید و بیش از آن چه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که می‌توان به او تکیه کرد و امید داشت.

من خوشحالم که هیچ یک از سفارش‌شدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام ــ که عادت به ثبت سفارش داشتند ــ به سمپاد راه نیافتند، که اگر این چنین بود، در طول این سال‌ها با سمپادی‌های عاشق و در عین حال مطالبه‌گر روبه رو نبودم.

امیدوارم ایران عزیز از زعفران وجود شما پربهره باشد و روزهای شکوفایی علمی ایران اسلامی، مسیر رهروان بعدی را روشن‌تر و شاداب‌تر سازد. در پایان، عذرخواهی می‌کنم از این که از آنچه در ذهنم برای سرمایه‌های سرزمینم بود، بخش ناچیزی را تحقق بخشیدم و همواره کلام رهبرم در پیش رویم بود که:

«عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است. و با تفألی از لسان‌الغیب:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می‌روم الله معک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


     جواد اژه‌ای

می خواست بنویسد...


 

   قلم رادر دست گرفته بود،پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست جز چیزهایی که تا آن موقع نوشته بود بنویسد.

 

لیست های خرید، شماره تلفن های هول هول ، فرمول ها، تکالیف... .

 

لابه لای همه چیز هایی که نوشته بود را گشت.

 

                                                 نبود که نبود.

 

چیزی که از خودش باشد نبود.

 

   قلم رادر دست گرفته بود، پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست چیزی از خودش بنویسد.

 

حرف های توی سرش زیاد بودند.

 

 مثل نمد به هم پیچیده.

 

 لابه لای آنها را گشت.

 

                        پر بود.

 

 پر چیزهایی که می توانستند قل بخورند و از نوک قلمِ منتظرش بیرون بریزند

 

 ولی همه هل می دادند و هول میزدند که بیرون بریزند،ولی تا می آمدند بیرون بیایند یکی محکم می گرفتشان و سعی می کرد خودش را بیرون پرت کند.

 

حرف های سرش می جوشیدند.

 

از این شلوغی سرش درد گرفت.

 

 بغضش هم گرفت.

 

آخر از شلوغی می ترسید. 

 

 می ترسید گم شود.

 

می ترسید توی مغز خودش زیر دست و پای حرف هایش له شود.

 

.

.

.

 

قلمش را پرت کرد وبلند داد کشید: "ساکت"





شعر خدافظی

به اصرار بعضی ها شعر خدافظی مونو گذاشتم:

تو حلقمون فقط شادی بود

فقط آواز و مهربانی بود

دستای ما تو دست هم بود

غمو از دلامون می روندیم

زیر سقف آسمون با هم سرود مهربانی رو

سرود با هم بودن سرود

سرو پروازو می خوندیم

تا وقتی که تموم شد شادی

غم اومده تو دل خستمون

باید خدافظی کنیم ما با شیروونی های سبز و باز

خدافظی چه سخته با این آجرای زرد و زیبا

با حلقه های موزون با تخته سیاه کلاسا

خداحافظ کلاس رنگ رنگ

خدافظ ای نیمکتای سبز رنگ

خدافظ خاطرات قشنگ

دلمون براتون می شه تنگ

همیشه با هم بودیم با هم آوازا رو ما سرودیم

با هم دیگه می مونیم به یاد مدرسه می خونیم*****

ریتمش ریتم سگ لنگ یا همون green sleeves!!!!

ولی واقعا دوستش دارم هم شعر و هم فرزانگان رو!!!!!!!!!!!!!!!

                                           

و این آخرش بود....

امروز تو به من خندیدی......

آسمون یادت می یاد هر وقت دلم می گرفت کلی ابر جمع می کردی تا دل داریم بدی.......

یادت می یاد هر وقت احساس تنهایی می کردم سرمو بالا می کردم بهت زل می زدم ولی.......

تو به من خندیدی در موقعی که نیازت داشتم......

با رنگین کمونی که بدون بارون ذست شده بود بهم خندیدی.........

چرا......

دلم گرفته بود ......

تو ابری نبودی........

نمی خواستم از مدرسه جدا بشم..........

نمی خواستم اون آلاچیق رو ترک کنم............

نمی خواستم از اون نیمکت و سقف سبز خدافظی کنم........

ولی تو فقط بهم خندیدی...........

گریه کردم اما هنوز می خندیدی...............

فکر نمی کردم تو یکی هم تنهام بذاری

و ما رفتیم

مثل سومای پارسال

مثل سومای سال آینده مثل تمام سوما

خاطره هامون موند

نیمکتهامون

کلاسامون

تخته سیاهامون

همشون موندن

تو هم موندی ولی ............

بهم خندیدی.....................................................

 

...

varede kelas mishi mesle hamishe dad mizani salam chon miduni age dad nazani kesi nemibinatet....

baz darse joqrafio tahamol mikoni.... zange badesh mifahmi mosabeghe elmi ghabol shudi bala mipario jig mikeshi chon ba ........... miri mosaferat......

chand roz baad nomreye mianterme riazito mizaran kafe dastet........bazam derakhshan mesle hamishe.......bazia ro miBni daran gerye mikonan nazdikeshon miri va mesle hamishe Bkhial migi nomereye bad ke in hame gerye nadare jobran mikoni hame chapchap negat mikonan engar gonah karde bashi...........

baad behet migan baraye akhare sale.......... khord mishi............mishkani az daroon.............cheshmat misozan va belakhare mesle ona mishi va mizari hame beBinan ke cheshmat chejori khis mishan............ to delet be khodet migi to ke Bkhial buD chi shode?

mifahmi taghir karD dustet behet mige va tajob mikoni....... dustet gerye mikone va azat mikhad bargarD............. tamame zange namazo dari gerye mikoni ke chi? ke ghalbe ye adamo shekonD!

va baz ham gerye mikoni chon ta 2 hafteye Dge bishtar to rahnamaei nisT

hame fekr mikonan los shuD narahat mishi chon hichki darket nemikone!

va baz ham vaghT az dare kelas miri to dad mizani SALAM vali mogheye raftanet Bseda miri chon az khodafezi motenaferi..............

و اما او .....

دستش در دستم بود ولی سرد و بی روح.....

می گفت دوستم دارد ولی نداشت.....

بهش اهمیت می دادم ولی او اهمیتی به من نمی داد.....

با من می خندید اما خنده اش دست کمی از گریه اش نداشت.....

بهش نزدیک می شدم ولی او ازم دور می شد .....

نمی خواستم از دستش بدهم اما او چی؟......

آری... یکی درخشانتر و مهربانتر را دیده بود مجذوبش شده بود.....

وقتی به من گفت که او همه ی زندگی من است ......

سکوت.....

بهترین جوابم بود.....

نمی خواستم گریه اش را ببینم اما او مرتبا" گریه می کرد.....

می خواستم در آغوشم بفشرمش ولی عقب رفت و برگشت....

آری برگشت و نفهمید با این کارش قلبم خرد شد.....

در نهایت نخواستم تنهایش بگذارم اما او تنهایم گذاشت....

تنهایی چرا تو اینقدر با وفایی؟.....