و اما او .....
دستش در دستم بود ولی سرد و بی روح.....
می گفت دوستم دارد ولی نداشت.....
بهش اهمیت می دادم ولی او اهمیتی به من نمی داد.....
با من می خندید اما خنده اش دست کمی از گریه اش نداشت.....
بهش نزدیک می شدم ولی او ازم دور می شد .....
نمی خواستم از دستش بدهم اما او چی؟......
آری... یکی درخشانتر و مهربانتر را دیده بود مجذوبش شده بود.....
وقتی به من گفت که او همه ی زندگی من است ......
سکوت.....
بهترین جوابم بود.....
نمی خواستم گریه اش را ببینم اما او مرتبا" گریه می کرد.....
می خواستم در آغوشم بفشرمش ولی عقب رفت و برگشت....
آری برگشت و نفهمید با این کارش قلبم خرد شد.....
در نهایت نخواستم تنهایش بگذارم اما او تنهایم گذاشت....
تنهایی چرا تو اینقدر با وفایی؟.....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 10:42 توسط آرزو
|