یک داستان ِ نسبتا واقعی ...

از ترمینال 2 که می آیم بیرون ، آدم های مختلفی جلویم را می گیرند و از من می پرسند که تاکسی می خواهم یا نه.

طبق عادت همیشگی چندتاییشان را رد می کنم تا آن را که یک کم ازش خوشم آمده را انتخاب کنم و سوار ماشینش شوم.

ورود به ایران آن هم بعد از گذشت 30 سال اتفاق قریبی است.

مخصوصن بعد از آن کار خرکی ای که هفته ی گذشته انجام دادم و جلوی چشم آن همه آدم آن هم توی لندن توی حیاط خانه ام ماشینم را با شلنگ شستم و به خاطرش 600پند یا 1200 دلار جریمه پرداخت کردم!

یک جورهایی توی آن لحظه هوای ایران کرده بودم انگار.

هوای این که دوباره آقاجون صدام کنه "کریم، کره خر پاشو بیا. باس تو حیاط فرشارو بشوریم. نمی بینی ننت جون نداره ؟!"

واسه همین هم پاچه های شلوارمو تا زانو زدم بالا و یک سطل برداشتم و پرکفش کردم و افتادم به جون ماشین!

لندن امسال خشکسالی بود.

استادیوم های فوتبال انگلیس قدیمی اند و لوله های سیستم آبیاری زمین های چمن شان نشتی دارد و هر سال هم حجم زیادی آب از همین نشتی پرت میرود. هزینه ی تعمیر این ورزشگاه ها اونقدر سنگین است که دولت برای مبارزه با خشکسالی به جای تعمیر ورزشگاه ها جریمه های تخلفات رو سه برابر کرده بود.

این بود که ماهم 1200 دلار جریمه شدیم.

این کار توی لندن یعنی دیوانگی!

دیدم دیگه نمی توانم اینجا بمانم این بود که به هوای دیدن ایران ساکم را بستم و بلیط گرفتم به مقصد تهران.

توی شرکت اچ پی کار می کردم و درآمد نسبتا خوبی هم داشتم.

زن و بچه ای که نداشتم، فامیلی که هم که نبود، این بود که روز و شب کار می کردم و خیلی وقت بود که مرخصی نگرفته بودم.

3 هفته مرخصی رد کردم و آماده ی سفر شدم!

از ترمینال 2 آمدم بیرون و یک تاکسی گرفتم.

راننده نگاهی به کت و شلوار سرمه ای براق و کروات قرمزم که انداخت، جا خورد وقتی در جواب ِ:"کجا می رید آقا " گفتم شاه عبدالعظیم!

با این حال وقتی قیافه ی سرد من را دید فهمید که نمی تواند چیزی از من دستگیرش شود!

به محض رسیدن به شاه عبدالعظیم کرایه ی راننده را که بعد ها فهمیدم خیلی بیشتر از حد معمول ازم گرفته بود را پرداخت کردم و وسائلم را به یک مسافرخانه سپردم و رفتم تا قدمی بزنم.

30 سال پیش وقتی از ایران می رفتم تصورم از لندن شهری بود با دستشوئی های تمیز!

و حالا بعد از گذشت 30 سال وقتی تو خیابان های شاه عبدالعظیم راه می رفتم حس می کردم چقدر چاه های فاضلاب را که بوی بدشان همه ی کوچه را می گرفت به آن دست شوئی های تمیز ترجیح می دهم!
30 سال پیش، آقام خدابیامرز به بهانه ی درس من را راهی فرنگستون کرده بود ولی هرکس که نمی دونست من می دونستم که نمی خواست بمونم و بیشتر از این براش آبروریزی درست کنم.

بچه ی سر به هوایی بودم.

سرم به درس نبود.

تا کلاس 9ام را که خواندم ول کردم و چسبیدم به کار.

از مسافرخانه ی حضرتی که می آیم بیرون میروم تا توی بازار قدمی بزنم. وارد چهارسوق اول که می شوم مغازه ی مشهدی عباس رو می بینم که هنوز همونجور روی میزهای بیرون مغازه پر است از آب نبات قیچی. اما روی تابلویش نوشته فرزندان رضائی!

و بعد عکس خود مشهدی عباس خدا بیامرز را می بینم که زدند به دیوار مغازه. درس و مدرسه را که ول کردم اولین جایی که پادوئیشو می کردم پیش همین مشهدی عباس بود.

چهارسوق را رد می کنم. یک جور اشتیاقی هنوز توی رگ هام می دود و کلم سرک می کشد تا بلکه بستنی فروشی را پیدا کنم!

بستنی فروشی! درواقع عامل فرستاده شدن من به لندن!

بعد از یک سال که تقریبا پادوئی همه ی مغازه های راسته خوار و بار فروش ها را کرده بودم قرار شد توی بستنی فروشی سر بازار کار کنم.

سر بازار نبش کوچه ای که من پیش خودم اسمش را گذاشته بودم کوچه ی عشاق یک بستنی فروشی بود که من برای مدتی تویش کار می کردم. دلیل انتخاب اسم عشاق برای این کوچه این بود که من و پدر و پدر بزرگم توی این کوچه عاشق شده بودیم!

مادر بزرگم تعریف می کرد که خانشان قدیم ندیم ها توی همین کوچه بوده و با پدر بزرگ که پسر عموش هم می شده همسایه ی دیوار به دیوار بوده اند.

یک کم که بزرگ شدند و عقل رس، خاطرخوای هم می شوند و مادر بزرگم که اسمش نجمه بوده، ظهر به ظهر که می شده می رفته توی حیاط و آن وقت پدر بزرگم هم می رفته توی حیاطشان و چون صدای خوشی هم داشته برایش می خوانده است.

و راستش را بخواهید یک بار که کسی نبود و مادربزرگم خیلی پیر شده بود و پدر بزرگم مرده بود و او خودش هم داشت کم کم می مرد،

یک بار که ما دوتایی تنهایی نشسته بودیم توی اتاق یک شعری را برایم خواند که پدر بزرگ برایش می خوانده و تویش دختر عمو پسر عمو داشته و همه شنیده اند و مادربزرگم از خجالت قرمز شده و خیال کرده همه ی عالم ماجرای عشق پنهانیشان را فهمیده اند و دوییده رفته توی اتاق و تا روز خواستگاری هم توی حیاط نیامده است!

دختر عمو ... پسر عمو..

آقام خدابیامرز هم مادرم را توی همین کوچه دیده بوده و یک دل نه صد دل کشته مرده اش شده بوده است!

و من!

ماجرای عشق من مثل آن دو ماجرای قبلی شاید خوب نباشد.

توی بستنی فروشی کار می کردم. دختر بستنی فروش را می خواستم . یعنی او هم مرا می خواست. اما پدرش نمی دانست. ظهر ها که برای پدرش غذا می آورد می دیدمش!

گاهی هم که پدرش نبود می رفتیم توی همان کوچه ی عشاق یک گوشه می ایستادیم حرف می زدیم!

تا اینکه زد و برایش خواستگار آمد و آتیشی شدم و به آقاجون گفتم که خاطرخواه دختر بستنی فروش شده ام!

و او هم که از متمولین شاه عبدالعظیم بود و پدر و پدر بزرگش خادم حرم بودند و کلاسی داشتند برای خودشان یک فس حسابی با کمربندش کتکم زد و بعد مقدمات سفر من به فرنگ را آماده کرد!

از کوچه ی عشاق که حالا اسمش را به اسم یک شهیدی تغییر داده اند می گذرم و وارد حرم می شوم.

بازار شاه عبدالعظیم به حرم منتهی می شود و توی محرم که می شود دسته های عزاداری راه می افتند توی خیابان و از توی بازار رد می شوند و به حرم می رسند.

و بعد وارد صحن شاه سابق که الان صحن امام خمینی است می شوند و برای ادای احترام به حضرت عبدالعظیم روبروی حرم هم عزاداری می کنند.

آن وقت پیرزن ها و زن و دختر ها روی پله های اطراف صحن می ایستند و پسر ها و همسر هاشان را نگاه می کنند و دختر ها هم البته پسر های مورد علاقه ی شان را نگاه می کنند که چه قد و قامتی دارند و بعد مواظبند تا مثل مادربزرگ من سرخ نشوند و عالم ماجرای عشق پنهانیشان را نفهمد!

و پیرمرد ها و مرد ها و پسر ها هم تا می بینند مادرها و زن ها و دخترهاشان دارند نگاهشان می کنند سینه سپر می کنند و درست حسابی راه می روند پسر ها هم البته تا می بینند دختر محبوبشان آمده محکم تر سینه می زنند و محکم تر یا حسین می گویند و محکم تر ...!

وارد صحن می شوم و یک راست می روم باغچه توتی که الان دیگر باغچه نیست البته!

باغچه توتی به یک قسمت خاصی از صحن می گویند و الان تویش کلی آمد دفن است. سر قبر آقام خدابیامرز و بی بی می روم فاتحه را که حالا به زور یادم می آید سمبل می کنم و چند قطره ای هم اشک می ریزم!

و این تازه بخش سنتی ماجراست.

از حرم که بیرون می آیم وارد بازار جدید ری می شوم!

امسال سال 88 رنگ مد کله غازی است!

یعنی این را از سر و وضع مردم می شود فهمید! هرجا که می روی یک خط در میان رنگ را به چشم می بینی.

از کفش و شال و روسری گرفته تا مانتو و لباس و کیف آرایش!

دور و بر را که نگاه می کنم هیچی از آن دنیایی که در ذهن داشتم نمی بینم! ری دیگر آن ری قدیم نیست که می شناختمش.

هیچکدام از شاه عبدالعظیمی ها جز همان برادران رضایی و جایی دیده نمی شوند. عوضش تا دلت بخواهد افغانی می بینی توی کوچه و خیابان که دست دختر های محبوبشان را گرفته اند و با انگشت چیزی را نشان می دهند تا دختر محبوبشان قاه قاه بخندد!

و بعد می روند یحتمل یک شال کله غازی رنگ هم برای دختر محبوبشان می خرند و باهم کباب کوبیده ای می خورند و می روند!

چاه های فاضلاب که بوی گندشان تمام کوچه را پر می کرد حالا هیچ کدام اثری ازشان نیست.

همینطور که به این چیزها فکر می کنم پایم به بساط دست فروشی می خورد که همه جور شال آورده همه از دم دانه ای 2000 تومان!

و بعد کنار بساط مانکنی را می بینم که به تنش یک مانتوی مشکی-کله غازی است و یک شال سرش است که آن هم از همان رنگ کزایی سال است!

اینجا توی شاه عبدالعظیم مردم هر چیزشان عوض شده باشد یک چیزشان ثابت مانده آنهم افراط درهمه چیز است!

تمام راسته ی کفاش های بازار را مغازه های صوتی و تصویری پر کرده اند.

و بعد من- کریم- که از وقتی پایم را گذاشتم لندن اشک به چشم هایم نیامد، داشتم گریه می کردم!

درست وقتی دیگر مطمئن شده بودم که اثری از آن انسانیت و صمیمیت آن دوران نیست،

وقتی فکر می کردم ایران، دیگر آن ایرانی نیست که می شناختمش،

و از صمیم قلب می دانستم که آنهایی که به خاطرشان 1200 دلار جریمه شدم و 3 هفته مرخصی رد کردم و مملکتی با دست شوئی های تمیزش را ول کردم و آمدم اینجا، دیگر نه هستند نه اثری از مرام و معرفتشان هست،

صدای مردی به گوشم رسید که وقتی جلوتر رفتم و جمعیت را کنار زدم و مردی که معرکه به راه انداخته بودم را دیدم، پوز خندی زدم و زیر لب گفتم : دیوانه ی ولگرد!

-

خزئبلات مرد ولگرد که تمام شد رفتم جلو، دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم:

شما به جرم معرکه گیری و اخلال در امنیت ملی بازداشت هستید!

و آن وقت وقتی مرد ولگرد عینک ته استکانی اش را جابه جا می کرد زدم توی سرش و گفتم:

بزمجه، منم کریم!

و آغوشم را باز کردم...

و لحظه ای بعد تمام آن انسانیت و مرام و معرفت گم شده را توی مشت هایم داشتم!


پی نوشت ۱:(اینجا دیگه خواننده خودش باس تصمیم بگیره این طرف کی بوده ، چی کاره بوده ، آخرش چی میشه !!! هه فیلم هندی که نی !!! )

 پی نوشت ۲: چیه تعجب کردین من آپ کردم ؟! به جهنم !

پی نوشت ۳: حالا اینو بعدن می گم !

برای جلوگیری از تبدیل آری آری به گورستان تاریخ !

و ما " می زیییم " در این برهوت مدرنمان .

و "زیستن " را تعریف می کنیم در یک برهه ی زمان .

و با یک نقطه ( آخر یک جمله ) حد و مرز قائل می شویم برایش .

و ما یک سری " موجود " هستیم درین برهوت مدرن ،

که فکر می کنند همه چیز می دانند ؛

و هیچ " لوطی مردی " نیست که یک روز گذرش به این برهوت بیفتد و حالیشان کند که " هیچ چیز " نمی دانند!

و هیچ " رندی " پیدا نمی شود که یک سوزن بردارد ،

و بادشان را خالی کند !

و بعد ،

قاه قاه بخندد ؛

به عجزشان ...

و به عجزمان !

و به " موجوداتی " که عرضه ی اداره ی خود را ندارند .

و تن را به دوش می کشند .

و آنقدر خسته می شوند که زخمیش می کنند .

و از آن بیزار می شوند .

و خیانت می کنند به آن ،

و می فروشندنش به ثمن بخس .

در این خراب آباد ...

و روزی روزگاری ست ،

که همین " موجود " های بی عرضه زیستن را تعریف می کنند ،

و با یک نقطه حد و مرز قائل می شوند برایش ؛

گستاخانه ! ..

 


 

تف تو روتون که آپ نمی کنین باهمتونم ! اکه هی !

آن شب...

مثل هر شب همان لباس خواب آبی رنگ خرسی ام را پوشیدم.

و دمپایی های خرسی را پایین تخت رها کردم .

و ولو شدم رویش.

و چشم هایم را بستم.

      - مثل همیشه -

و درست آن لحظه که چشم هایم حسابی سنگین بودند ،

و مرا می کشاندند به دنیای خواب ،

و من تقلا می کردم برای ماندن ؛

درست در همان لحظه

وقتی هنوز مطمئن بودم که بیدارم ،

و خنکی بالشت را که کم کم گرم می شد حس می کردم ،

آنوقت یک چیز هایی دیدم.

که هنوز نمی دانم خواب بودند یا نه.

-          من و تو ،

توی یک کوچه ی برفی و سفید ،

می دویدیم.

-          با تمام وجود    -

و من هنوز صدای هن و هن نفس هایمان توی گوشم است ؛

و صدای قهقهه هایمان.

و تصویر سینه هایی که بالا و پایین می رفتند.

و یک چیزی توی دلمان قیلی ویلی می خورد انگار می گفت : چقدر همدیگر را دوست می داریم.

و درست آنجا که هردومان دیگر کم آورده بودیم ،

-          ایستادیم   -

و من محو چهره ات شدم.

موهایت را با نمره ی 2 کوتاه کرده بودی  !

و عینک دودی زده بودی به چه بزرگی !

و من در آن لحظه بیاد نمی آوردم که تو ،

هیچ وقت ،

-          عینک دودی نمی زنی   -

و موهایت همیشه بلندند !

و من لباس مدرسه ام تنم بود.

همان آبی لاجوردی که دل آدم را باز می کرد بین اینهمه خاکستری ها.

و ما از ته دل می خندیدم.

همه چیز یک جوری محوند الان دیگر.

صدای خنده هایمان ،

و سرما که نک انگشتانم را بی حس می کرد.

و درست در همان لحظه ؛

که هردومان حس می کردیم تمام خوشی دنیا توی قلبمان است ،

آن مرد قدبلند سیاه آمد ،

و مرا از پشت گرفت ،

و با خود کشاند.

و ترس تمام وجودم را گرفت.

و قبل از آن که تو کوچک و کوچک تر شوی ،

من دستم را دراز کرده بودم

و التماس می کردم که مرا بگیری ،

و تو فقط لبخند می زدی.

و صدایی از پشت سر می آمد

می گفت :

خداحافظ عزیزم!

-

و من این رویا را بارها دیده ام ؛

شبی زمستانی و سرد ،

توی یک خیابان تاریک ،

با درختان چنار بلند و پیر

می دوم ،

و جرات نمی کنم پشت سرم را نگاه کنم ،

و مرد قدبلند سیاه را ببینم که دنبالم می کند.

قبل از آنکه ...

 

توی دستت یک طوری فشارشان میدادی انگار بار اولت است می بینیشان !

همان توپ های ژله ای و کوچک را می گویم ها !

همان ها که لیز می خوردند از توی دستت !

همان ها که نمی ترکیدند هیچ وقت ...

و من خوب یادم است ؛

همان روزی که فردایش مردی ،

توی دستت یک طوری فشارشان می دادی که انگار بار اولت است می بینیشان

 


 

پی نوشت 1: و ما چه روزهای قشنگی که نداشتیم قبل از اینکه بمیری!

پی نوشت 2: . . . ...... .   .   .    .       .                .                ......... . .. .     .  .....

و آن دماغ كثيفش ... !

خودش را پهن كرده بود روي ميله هاي پل هوايي ...

سرش را آزاد می گذاشت که برود عقب ...

اینطوری آب دهانش را سخت تر قورت می داد ...

و از این حالت چقدر خوشش می آمد ...

-          شب عیده ، یکی می خری ؟ ثواب داره به خدا ... !

برگشت ؛

دخترک با آن دماغ کثیف و موای بور و بلیز زرد و شلوار قرمز و روسری بنفش ، یک جعبه فال گرفته بود جلویش و داشت دماغش را می کشید بالا !

چقدر شبیهش بود آخر خدا !

درست مثل آن شبی که 2تایی آمده بودند روی پل ...

آن شب ماه گرفته بود ... !

بدون یک کلام حرف ، تا خود سپیده ، به ماه نگاه کردند و به چشمان همدیگر ...

-          همه اش یکجا چند ؟!

دخترک تعجب کرد ...

آقا ما گدا نیستیما ... کار می کنیم ...

( لبخند )

-          من فقط پرسیدم همه اش یکجا چند ؟!

و بعد وقتی دخترک تمام آن پول ها را می چپاند توی جیبش ؛

آن وقت چی شد ؟!

هیچی !

فقط سرش را بالا آورد و دید که یک عالمه فال توی هوا تاب می خورند و مرد ...

و مرد که نیست ... !

و بعد ،

صدای ترمز ...

دخترک اما ؛

جرات نکرد زیر پل را نگاه کند ...

 


هه ! پی نوشت نداره دادا !

 

ببین خارج ، اصرار نکن !!!

نمی نویسم .. آقا جان اصرار نکن دیگر ... نه !

نه عزیز من  ... نمی نویسم دیگر !

گذشت آن وقتی که محلت داشتید برای عذر خواهی و بدست آوردن دل من ...

حالا دیگر دیر است حسابی !

چقدر گفتم : هوا گرم است ، مردیم ، هلاک شدیم در این اداره ی وامانده ! پنکه هاتان جواب نمی دهد!

انقدر گوش ندادید که این مطلب از حالت به قول بچه ها گفتنی "سکرت" در آمد و نشت کرد به آنور آب و چه بسا دورتر و رسید به بلاد کفر و به قول آقام خدا بیامرز همان سرلخت خانه !

حالا دراز گوش کرایه کن تو این تورم و باقالی ها را بار بزن به کجا ؟ توی این گرانی اجاره ملک که دیگر انبار پیدا نمی شود برای بار کردنش ...(!)

نباید نشت می کرد که کرد !

اثر گلخانه ای کشف کردند و کلی سمینار و فستیوال و کارنیوال (!) به راه انداختند و کلی کنگره و کنفرانس و همایش راه انداختند که چه ؟ امسال 2درجه گرمتر از همین موقع توی قرن پیش است !!!

حالا بیا و ببین همین "اجنبی" ها در "اجنبی گاهشان" چه غوغا ها که به پا نکردند در باب همین 2درجه!!

آنوقت ما چه خواستیم ؟ یک پنکه ی قوی تر که ژاپنی باشد نه از این چینی ارزون های قلابی!

آخر یکی نیست بگوید چقدر مگر فرق است بین چشم های بادومیشان و خط و زبان و کشورشان که جانمان را به لب می رسانید برای خریدن یک پنکه !

شما ها هیچی نمی شویدآخرش هم !

تا وقتی که مغزهایتان را بلانسبت من مثل این مرغ سفید ها هی کیش کیش می کنید توی یک قفس و آب و دان هم در اختیارشان نمی گذارید...

آن وقت تا در را باز کنید همه سرازیر می شوند و نشست می کنند به آنور آب و حتی از روی بد بختی هم که شده به آنور خاک توی مجارستان !!!

تا وقتی مغزهایتان مثل من فرار کنند همان به که خوابش را ببینید که به گرد پا یا حتی چیزهای مبتدی تر آنها هم برسید...

و من به عنوان یک مغز اعلام می کنم که حتی یک ثانیه هم حاضر نیستم در این ملامت کده بمانم!!!

 


 

پی نوشت 1: تو این وضعیت بد بختی و فقر و گرسنگی و اختلاف طبقاتی و بیماری های جهانی و جنگ ...

تو این شهر دخترهای 14 ساله ای رو میشناسم که زیر باد کولر گازی پاشونو میندازن رو اون یکی و در مورد عقاید نوکانتی بحث می کنند... (درحالی که یه سر حواسشون به سفر لوزان سوئیس که هنوز چمدون و نبستن)

شرط می بندم حتی نمی دونه کانت ماله آلمانه یا گینه ی بیسائو !!!

ولی خداییش یادش بخیر...

سال 47 بود و من بودم و یه  کافه نادری خالی و باباطاهر عریان !!!

گفتم استاد حالت چطوره ...

یه آهی کشید و گفت :

نمی توانم ، سخن نگویم ، اگر بپرسد ، کسی زحالم ...

فلک به سنگ کینه ها ...

شکسته قامت مرا ...

مگر چه کرده ام خدایااااااااااااااا ( اینجا با چهچهه ی محمد اصفهانی همراهه !!! )

پی نوشت 2: خورشید دارم گریه می کنم الان ... دلم برات تنگ میشه ... نرووووو !!!

 

...

یک روزی...

                 (یعنی یک وقتی )= یک زمانی

در یک جایی از دنیا ...

یک آدمی بود..

که ،

خیلی زود بزرگ شد ....

 


پی نوشت ۱:  و او هر شب یواشکی زیر بالشتش گریه می کرد ...

پی نوشت ۲: و او یک سیاستمدار بزرگ و موفق بود ...

من به یک لیلی محتاجم...!

آقا ، لیلی سیری چند ؟!

...

چرا همتان اینطور نگاهم می کنید؟!

می خرم !

به هر قیمتی که بگویید طالبم ...

یک عدد لیلی با حقوق مکفی می خواهم !...

من به یک لیلی محتاجم

...

یک لیلی !

...

همانی که موهای خرمایی داشت و لبان سرخ رنگ ... !

همانی که حرف که می زد ،

مست می شدی ... در نگاهش ؛

همانی که جادوت می کرد در تکان خوردن لبهایش ...

و من ،

به یک لیلی محتاجم !...

خیلی زود

!

خنده ندارد که...!

آی...

با شمام !

چی ؟!

زن بگیرم ؟!

زن می خواهم چه کار ؟!

من یکی لیلی می خواهم ...

لیلی که حتما نباید زن باشد !

ای کاش این لیلی وامونده زن نبود و همه را اینطور به اشتباه نمی انداخت !

حیف که همتان خرید یکی از یکی خر تر!

این ؟!

نه این که لیلی من نیست...

این یکی ؟!

بذار ببینم ...

ممم....

نه این هم نیست...

اینها همشان از این چینی قلابی های ارزونن !!!

.

.

.

.

مهم نیست...

اینجا هم چیزی پیدا نشد! ...

 


پی نوشت ۱: خورشید جان قامض می دونی یعنی چی ؟؟؟!!!! این متن برای شما قامض است !!!

پی نوشت ۲: زیر ۱۸ سال نخونن این متنو !


هممان!...

یکی بودند و یکی نبود...

مخصوصن وقتی حلقه می زدند، دست های هم را می گرفتند ، آواز می خواندند، همه.

همه ی آنهایی که قصد جان مرا داشتند هم.

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود، یکی بودند و اصلن یکی نبود!

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود ؛

یکی توی آن حلقه ها بود ، آن یکی من بودم!

دست خورشید را گرفته بودم و داشتم دور و بر را نگاه می کردم!

آن خانه ی سبز را نگاه می کردم ،

خانه ای که درها و دیوارها و نیمکت ها و صندلی ها و پرده ها و سقف و حیاطش سبز بود!

خانه که روزی مال من هم بود؛

خانه که دوستش می داشتم و می دارم و خواهم داشت.

خانه ای که در آن درخت ها آمدند و رفتند ،

خانه ای که در قلبش حلقه می زدیم ،

خانه ای که خیلی درخت داشت؛

و این خانه خیلی بزرگ و باشکوه است!

ما می رویم !

ما که توی سر و کله ی هم ، هم  زدیم!

ما که موقع اش که می شد خورشید را با یک 5 سنتی عوض می کردیم!

ما که کفش های آلستار زرد رنگش را بیشتر از خودش دوست می داشتیم؛

من خیلی چیزها شنیده ام،

من ص2دای باران را که با آواز بچه ها می آمیزد را شنیده ام،

من صدای فریاد معلم ها را شنیده ام،

من خیلی فحش هم شنیده ام!

وقتی به من گفتند: "خانبگی ناخنت را نجو" فقط خندیدم!

وقتی به من گفتند: "خورشید دم در است" فقط ناخنم را جوییدم!

 


و او با همان آرامش همیشکی به سوی دریا قدم برداشت،

و لحظه ای بعد در آن ناپدید شد؛

- تنها صدای دست های مرد سیاه پوست به گوش می رسید که به نشانه ی تشویق بهم می خوردند!

 


پ.ن

1. میدونم تکراری بود ولی خوب تقلبی نبود حداقل نثرش مال خودم بود!

2. این قسمت آخر انصافن بی ربط بود!

3. این قسمت آخر رو کلن و با قصد نوشتم که هیچ ربطی به متن نداشته باشد خفن تر کنه متنو! :دی

 

او...

من یک نفر را دوست داشتم واقعن...!

 

یعنی من یک زمانی در یک برهه ای از تاریخ عاشق بودم...!

 

ومن آن برهه را خوب بیاد نداشتم...

 

تادیشب...

 

و من دوباره دیدمش...

 

وخاطرات زنده شدند...

 

فکر می کردم می توانم فراموشش کنم...

 

اما نمی توانستم!...

 

ومن آن برهه را خوب بیاد دارم...

 

من تپش قلب ها را خوب یادم است...

 

و سنگینی نگاه ها را هنوز حس میکنم...

 

و انتظار، هنوز تلخی اش زیر زبانم است...

 

و من هنوز عاشقم!...

 

سعی می کردم فراموش کنم...

 

و موفق بودم...شاید؟!

 

آنی که دوستش می داشتم هم اسم تو بود!...

 

و اسمت خیلی باشکوه است...

 

و من تورا دوست می دارم!...

 

آنی که دوستش می داشتم هم اسم تو بود...

 

و مرا نمی خواست...

 

اسمت خیلی برایم دردناک است...

 

من آن برهه را که او از من فرار می کرد خوب بیاد دارم...

 

و من ...

 

من بغض کرده ام کمی!...

 

 


 

پی نوشت 1: من واقعن د،و،س،ت،ش  می دارم!...

پی نوشت 2: من گریه نمی کنم!...

پی نوشت 3: من پیاز پوست می کنم!...

پی نوشت4: و کاش زندگی مثل آن دخترکی بود که عاشق بود و کسی نمی فهمید و او باز عاشق بود!...

روش گرفتن این عکس در واقع درست مثل عکس قبلیه ... از اینجور عکسها تو زمستون امسال زیاد انداختم که تصمیم دارم چند نمونه شو بذارم تو وبلاگ ... این هم حرکت حباب های قرص جوشان به سمت بالاس... عکس ادیت شده و رنگ ها تجدید شدن!


پی نوشت ۱:نظر بدین بگین کدومتون دفعه ی اولی که عکس پایینی یا اینو دیدین حدس زدین که این عکسو اینجوری انداختم...

پی نوشت ۲: نباید می شد اینجور...هوم!

من ...

"چقدر بدش می آمد از اینکه همه رویش حساب کنند ..."

 

خواست فریاد بزند ...

                                    بلند بگوید که هرگز آنچه نشان داده نبوده است(!)

 

و بغضش ترکید ...

                        روی زانو افتاد ...

 

با مشت هایش ... با انگشتانش خاک را جمع می کرد ...

 

می فشرد و به هوا پرت می کرد ...

                                                و ضجه می زد ...

 

فریاد کشید ...

                        و بعد،

                                    با دستان خاکی اش اشک هایش را پاک کرد ...

 

درست یک بچه شده بود ، در آن وقت !...

 

فکر کرد ...

                        زمانی دوست داشت یک قهرمان بمیرد ...

 

اما حالا فکر می کرد ،

                                    مانند یک بچه زیر آوار مردن ...

                                                            مانند یک گلایل پرپر شدن بر سر قبر...

                                                                                                مثل یک سیگار له شدن ...

 

خیلی بهتر از قهرمان مردن است!...

                                                آخر، کسی متوجه نمی شود .

 

و تو خیلی بی دردسر ، خیلی بی مسولیت می روی... به آنجا که حقت باشد...!

 

بی آنکه کسی بفهمد زمانی وجود داشته ای ...

                                                            و باز گریست ... شاید ساعت ها !....

و بلند بلند با خود حرف زد ...

                                    یادش آمد عاشق این کار بود از بچگی ...

 

بدون هراس، فریاد کرد ... که نمی خواهد باشد آنچه که هست ...

 

و خدارا قسم داد ... به خاک ... به سنگ ...

                                                            مگر او خود نبود که آفریده بودش؟؟/

و مگر اوخود نبود که عاشقش کرده بود ؟؟؟

                                                            پس مقصر بود خدا...

 

خاک ها را در دست فشرد ... و زمزمه کرد ...

                                                            و تو هیچ نبودی به جز خاک ...

 

سعی کرد چهره اش را بیاد آورد ...                 اما چهره اش را فراموش کرده بود انگار (!)

 

خدا را قسم داد ... و خواست اورا از خدا ، و التماس کرد ...

 

و خدا آن بالاها ... ساکت تر از همیشه لبخند می زد ...                            - انگار !

 

اعتراف که تمام شد ... سبک تر بود !

 

                        اما افسوس کویر ...

                                                خالی بود و گوشی وجود نداشت!

 


پی نوشت 1: و تو هیچ نبودی به جز خاک

پی نوشت 2: یادمان نرود چه بودیم ! یادمان نرود باورهامان را ....

پی نوشت 3: نبود اینجور ... هوم!

 

 

...

به سختی می توانست جلوی زانوهایش را که با قدرت بهم می خوردند بگیرد ...

سرش را چرخاند ...

همه جا تاریک بود ...

همه جا سیاه بود ...

و برق چشمان "او" کورش می کرد ...

می لرزید ...

سعی می کرد پنهان کند آن صورت کریه را پت پارچه ای سیاه ...

و باز برق چشمان "او" مبهوتش می کرد ...

به سختی می توانست ... نگاهش را از روی دستان ظریف اش بردارد ...

و بعد ...

نگاهی به دستان خود انداخت ...

چقدر سیاه بودند این انگشتان ...

بار دیگر سرش را بالا آورد ...

"او" می خندید ...

و خنده اش مو را بر تنش سیخ می کرد ...

دهان باز کرد ...

خواست بگوید ...

خواست بگوید اوست که دوستش می دارد ...

خواست هالیش کند که منم (!)

منم که هر بار کفش هایش را جفت می کنم ...

منم که بالشش را صاف می کنم ...

منم که لبخندش را بی شرمانه می دزدم ...

و منم که ...

خواست فریاد بزند که او مال تو نیست ...

دهان باز کرد ...

هوا سرد بود ...

برف می بارید ...

دهان باز کرد ، خواست بگوید هر آنچه در دلش بود ...

آه کشید ...

دیوار کشیدند بینشان ...

های او دیواری بود ... که مانع از سخن گفتن می شد ...

در دلش فکر کرد ...

                                    "هوا بس ناجوانمردانه سرد است "

و بعد آرام، آنچنان که صدایش شنیده نمی شد ... گفت :

" و تو همیشه خوش سلیقه بوده ای ! "

رفت ...

                        قدم هایش را تندتر می کرد ...

و چه احساسات عجیبی دارند این آدمها !

 


 

پی نوشت ۱: خورشید قهر که نیستی؟؟/!!!

پی نوشت ۲: ۶۰۰ تا تست ریاضی رو زدین؟؟؟ من هیچی شو نزدم!

عیدت مبارک!

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»


 


نوروزت شادمان باد!

می نویسم ... تا ببینی مرا !

می نویسم برای تو ... برای تو که دوستت می دارم...

برای تو که عاشقانه پرستشت می کنم...

ببین مرا !

ببین عشق مرا!

می نویسم برای تو ... که مرا ندیدی ... هیچ گاه(!)

می خوانم ... می رقصم ...

هر نورورز ...

با رقص برگ ها ...

هر بهار ...

با موسیقی باد ...

تو را میخوانم ... فقط!

و تو را مرا ندیدی هیچگاه... چرا آخر؟

آنگاه که خاری بر پایت بود... آنگاه که دردی در نگاهت ...

 من آن را از پایت برکندم ... و از نگاهت ربودم درد را ...

و در قلب خود فرو کردم ... خار درد را!

آن گاه که فریاد کردم اسمت را در موج های چشمه ی کوچک باغ ...

و آن گاه که دعا کردم ... تورا ... زیر این آسمان پر ستاره!

تا باشد که برآنچه خواستی برسی... برآن که دوستش می داری (!)

تو مرا نادیده گرفتی... و این گناه تو بود!

گناه تو ... ندیدن عشق من بود!

گناه تو ... اتفاقی شمردن گل سرخی بود... که لای کتابت پیدا کردی...

و گذشتن از کنار نامه ی کنار تختت...

می روم !

می روم تا شاید ... باورم کنی...

اما باید ... انجام دهم آنچه نکرده ام ... در تمام این سال ها!

باید خوردت کنم!

با باور کردنم ... خوردت خواهم کرد...

و من کاری می کنم که راهی برای تکذیب عشقم نداشته باشی...

"دوستت دارم!"

و گونه هایت طعم باران می داد!

آرش...

شب یلدا شده بود...

                        برف میومد ...

                                      باز پیرزن تو کلبه ی کوچیک ما ... سر ذوق قصه گفتن میومد (!)

پیرزن کنار کپه ی آتیش ... برای نوه هایش قصه می گفت: قصه ی بی غصه می گفت ...

- کودکانم ، داستان ما ز آرش بود ...

پیرزن عاشق آرش بود ... و هر از گاهی که هوا سرد و خشن می شد ...

وقتی از دست مشت محکم بوران ... تنها پناه و مامن گرم زمستان کلبه ی ما بود ...

پیرزن آماده ی تعریف قصه بود ...

قصه ی آرش ..  

تو گویی قبل از آن آرش در دلش نجوا ها می کرد ...

و هر از گاهی که همه تو کلبه ی کوچیک ما ...

                 رو زمین دور پیرزن بودند ... شروع می کرد .. قصه ی آرشو بگه :

آرش:

   "  فرزند رنج و کار

                          گریزان چون شهاب از شب

                                                               چو صبح آماده ی دیدار "

پیرزن اشک تو چشاش حلقه می زد ...

                              مروارید اشک توی چشاش عموزنجیرباف بازی می کرد ...

و قصه شروع می شد :

- کودکانم ... کودکان خرد و مهربانم ...

قصه ی آرش زبر دارید...

قصه ی آرش که شب ها تا سحر با شوق پایانش ، گرد آتش ، گرد گرما ، گرد هم دنبال می کردیم...

شعر آرش که لالایی ، که یادگار شب سرد زمستان است ...

و آرش ، قهرمان زندگیمان است...

کودکانم آه (!)

پیرزن انگار خسته بود از دوری آرش ...

روزگاری بود ... روزگار تلخ و تاری بود ...

آرش اما یاد گار عشق ...

                     آرش اما همچنان عاشق...

                            آرش اما کرده در بند سیاهی غم ...

                                                         دل صدها صدهزاران دختر ایران ...

آرش اما مهربان...

                           آرش اما از میان آن همه دختر ..

                                                  عاشق آن یکی دختر...

                                                                        آنکه در آن واپسین صبح ... آن صبح شوم...

      دست بر گردن نهاد و زنجیر را از گردنش برکند ...

و در آن زنجیر ، گردنبند ... بسته آویزی به شکل خورشید .. با هزاران پرتو کز هر سوش پیدا بود ...

آرش آن زنجیر در دستش ...

                   از شکاف دامن البرز بالا رفت ...

 وز پی او قلب دختر تا ستیغ کوه بالا رفت ..

و دخترک در دامن البرزد ... گیسفان بفشرده در مشت ... گریه می کرد ...

صدای پیرزن در لرزشی جانکاه ..

                             دل ما در تب و تاب ...

                                   و چشمها اندر پس پرده های اشک ... سراپاگوش!

این نخستین بار بود .. شاید کان پیرزن قصه ای نو بازگو می کرد ...

"آری آری،  جان خود در تیر کرد آرش... کار صدها صدهزاران تیغه ی زنجیر کرد آرش...

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،  به دیگر نیمروزی از پی آن روز ...

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند ... و آن جا را از ان پس مرز ایران شهر و توران باز نامیدند ... "

قصه پایان یافت..

ودست پیرزن بر روی سینش بود ...

 تو گویی آنجا... گردنبندی با نشان خورشید کم بود...(!)

 


پی نوشت ۱: اولین پستمه ! همه دست بزنین !!!

پی نوشت ۲: اولن که مال خودمه و از جایی ننوشتم... دومن که درسته که هیچ جاش به شعر نمی خوره ... ولی خیر سرش مثلن شعر بوده... پس باید یه جوری آهنگین خونده شه... ورندارین... صاف عین تراکتور بخونین برینین تو متن!

پی نوشت ۳: نفهمیدین چی شد؟؟؟ چقد خنگین ! خب معلومه ... ببینین ... این پیرزنه همیشه داستان اصلیه آرش کمانگیرو برا نوه هاش می گفته... ولی یهو می زنه اون کانال ... قصه رو یه جور دیگه می گه... اونجور که می گه همه دختر ها ی ایران آرشو می خواستن اما آرش فقط اونیو می خواسته که روز آخر که داشته می رفته تیرو بندازه ... یه گردنبند بش می ده ... که توش آویز خورشیده ... بعد معلوم میشه اون دختره که اینو بش داده در واقع همون پیرزنس! یعنی پیرزن ه عاشق آرش بوده... آرش عاشق اون!!!!!!! آخیِ ی ی ی ی ی ی!!!!!!!!!!!!!!