و ما " می زیییم " در این برهوت مدرنمان .

و "زیستن " را تعریف می کنیم در یک برهه ی زمان .

و با یک نقطه ( آخر یک جمله ) حد و مرز قائل می شویم برایش .

و ما یک سری " موجود " هستیم درین برهوت مدرن ،

که فکر می کنند همه چیز می دانند ؛

و هیچ " لوطی مردی " نیست که یک روز گذرش به این برهوت بیفتد و حالیشان کند که " هیچ چیز " نمی دانند!

و هیچ " رندی " پیدا نمی شود که یک سوزن بردارد ،

و بادشان را خالی کند !

و بعد ،

قاه قاه بخندد ؛

به عجزشان ...

و به عجزمان !

و به " موجوداتی " که عرضه ی اداره ی خود را ندارند .

و تن را به دوش می کشند .

و آنقدر خسته می شوند که زخمیش می کنند .

و از آن بیزار می شوند .

و خیانت می کنند به آن ،

و می فروشندنش به ثمن بخس .

در این خراب آباد ...

و روزی روزگاری ست ،

که همین " موجود " های بی عرضه زیستن را تعریف می کنند ،

و با یک نقطه حد و مرز قائل می شوند برایش ؛

گستاخانه ! ..

 


 

تف تو روتون که آپ نمی کنین باهمتونم ! اکه هی !