Metallica-Turn The Page

On a long and lonesome highway east of omaha
You can listen to the engines moaning out as one note song
You think about the woman or the girl you knew the night before

But your thoughts will soon be wandering the way they always do
When youre riding sixteen hours and theres nothing much to do
And you dont feel much like riding, you just wish the trip was through

Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page

So you walk into this restaurant strung out from the road
And you feel the eyes upon you, as youre shaking off the cold
You pretend it doesnt bother you, but you just want to explode

Yeah, most times you cant hear em talk, other times you can
All the same old clichs, is it woman? is it man?
And you always seem outnumbered, you dont dare make a stand
Make your stand

Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page

Oo-ooh, out there in the spotlight, youre a million miles away
Every ounce of energy you try to give away
As the sweat pours out your body like the music that you play, yeah

Later in the evening, you lie awake in bed
With the echoes of the amplifiers ringing in your head
You smoke the days last cigarette, remembering what she said
What she said

He-ey

Yeah
And here I am - on the road again
There I am - up on a stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
There I go - turn that page
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah
There I go, yeah
There I go, oo-oo-ooh
There I go
And Im gone

the journey- chris de burgh

Go with love upon your journey, go with wonder in your heart,
May the light be there to guide you through the terrors of the dark,
You have always been a good friend, but I won't know when you
Have arrived, and I wish that I could see you one more time;

There's a rainbow on the water, there's an eagle in the sky,
Can you hear me up where you are, can you see me when I cry?
You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;

And they are always here beside us in a parallel point of view,
And still they call, the ones who've gone before,
Will you take me by the hand when I come through?

You have left so much behind you, all the love you have given life,
And I wish that I could hold you one more time;

Yes they are always here beside us, in a parallel point of view,
I hear them call, the ones who've gone before,
Will you bring me to the light when I come through ?

Go with love upon your journey, go with wonder in your heart,
May there be someone beside you, who can hold you in the dark,
When you get down to the river, don't pay him till the other side,
And I wish that I could see you one more time, how I wish that I
Could see you one more time.

Go with love upon your journey.


خوب قشنگه ديگه !‌

زندگی کجای آینده است؟

تق تق تق ....

صدای کیبورد ....

بیا بیا که نگارت شوم بیا ....

دنیای سوفی ....

عربی شنبه ....

ادبیات یک شنبه ....

جزوه ی سفید زیست ....

نقاشی خرسی نگار ....

اس ام اس نیامده ....

مزاحم تلفنی ....

پنجره ی باز ....

گرد و خاک ، باد ....

بوق ماشین ها از توی کوچه ....

کیف پاره ....

.... به جای ... (1)

چلچراغ و همشهری جوان نخریده ....

مسافرت چهارشنبه ....

نقاشی های کنار کتاب زبان ....

امتحان ریاضی پس فردا و تویی که بویی از زیاضی نبردی ....

کارت اینترنت تمام شده ....

دوست داشتن ....

خدایی که دست تکان می دهد....

دل گرفته و خسته ....

نماز نخوانده ....

دست یخ زده ....

خوش به حال خورشید که آن طرف دنیا دارد " زندگی " می کند ....

خوش به حال  نگار  که  می داند " کجای " دنیا ایستاده است ....

خوش به حال یگانه  که  "آینده " اش معلوم است ....

زندگی بازی ای " است " با بومرنگ ها " ؟ "

کار پدیوم ....؟ دقیقن ....


۱-چهار نقطه به جای سه نقطه

 

کار پدیم!

خمیازه می کشید و حرف می زد. خوابش می آمد. نمی خواست بخوابد. با خودش لج کرده بود. روی زمین دراز کشید. چند لحظه چشم هایش را بست. خواند:« رنگ، رنگ، رنگ، آبی آسمون، قرمز و آبی و زرد می سازه رنگین کمون! » رنگ... چشم هایش را باز کرد. از خودش سوال کرد:« خدا چه رنگیه؟ عشق چه رنگیه؟ » جعبه ی مداد رنگیش را باز کرد. این که فقط بیست و چهار تا رنگ دارد. فرش اتاقش را نگاه کرد. رنگ هایش زیاد بود ولی آن ها هیچ کدام رنگ خدا و عشق نبودند. کمد لباس هایش را باز کرد. لباس هایش یا صورتی بودند یا مشکی یا آبی. هیچ رنگ دیگری نبود. صورتی... فکر کرد اگر عشق صورتی باشد کسی اعتراضی خواهد داشت؟ عشق باید صورتی باشد مثل پلنگ صورتی. هجا کرد:« خ – دال – الف ». سفید کلیشه شده بود. همه فکر می کنند خدا یک نور سفید است. باید خدا را رنگی تر می کرد. آبی کم رنگ یا نارنجی تند یا شاید قهوه ای سیر؟ نارنجی تند که قبلن تعیین شده رنگ چه چیزی باشد. قهوه ای سیر رنگ زمستان بود.  خدا بشود آبی کم رنگ، آرامبخش مثل چشم هایش. گریه چه رنگی باشد؟ خاکستری تیره! خنده چی؟ خنده باید شکلاتی باشد. یک لب شکلاتی وقتی می خندد، قشنگتر است. حالا باید فکر می کرد خودش چه رنگی باشد... مشکی با نوارهای صورتی یا مشکی با نوارهای آبی... مشکی با نوارهای صورتی را بیشتر دوست داشت. زمزمه کرد:« حالا من یه گورخر صورتی - مشکیم!» نفسش در سینه حبس شد. داشت فکر می کرد آدم های دیگر یا نارنجیند یا مثل نگار آبی پر رنگند یا مثل خورشید زردند یا شاید مثل میتی سبز باشند. ولی او تنها راه راه دنیا بود. داد کشید:«  کارپدیم ! »

روش گرفتن این عکس در واقع درست مثل عکس قبلیه ... از اینجور عکسها تو زمستون امسال زیاد انداختم که تصمیم دارم چند نمونه شو بذارم تو وبلاگ ... این هم حرکت حباب های قرص جوشان به سمت بالاس... عکس ادیت شده و رنگ ها تجدید شدن!


پی نوشت ۱:نظر بدین بگین کدومتون دفعه ی اولی که عکس پایینی یا اینو دیدین حدس زدین که این عکسو اینجوری انداختم...

پی نوشت ۲: نباید می شد اینجور...هوم!

من ...

"چقدر بدش می آمد از اینکه همه رویش حساب کنند ..."

 

خواست فریاد بزند ...

                                    بلند بگوید که هرگز آنچه نشان داده نبوده است(!)

 

و بغضش ترکید ...

                        روی زانو افتاد ...

 

با مشت هایش ... با انگشتانش خاک را جمع می کرد ...

 

می فشرد و به هوا پرت می کرد ...

                                                و ضجه می زد ...

 

فریاد کشید ...

                        و بعد،

                                    با دستان خاکی اش اشک هایش را پاک کرد ...

 

درست یک بچه شده بود ، در آن وقت !...

 

فکر کرد ...

                        زمانی دوست داشت یک قهرمان بمیرد ...

 

اما حالا فکر می کرد ،

                                    مانند یک بچه زیر آوار مردن ...

                                                            مانند یک گلایل پرپر شدن بر سر قبر...

                                                                                                مثل یک سیگار له شدن ...

 

خیلی بهتر از قهرمان مردن است!...

                                                آخر، کسی متوجه نمی شود .

 

و تو خیلی بی دردسر ، خیلی بی مسولیت می روی... به آنجا که حقت باشد...!

 

بی آنکه کسی بفهمد زمانی وجود داشته ای ...

                                                            و باز گریست ... شاید ساعت ها !....

و بلند بلند با خود حرف زد ...

                                    یادش آمد عاشق این کار بود از بچگی ...

 

بدون هراس، فریاد کرد ... که نمی خواهد باشد آنچه که هست ...

 

و خدارا قسم داد ... به خاک ... به سنگ ...

                                                            مگر او خود نبود که آفریده بودش؟؟/

و مگر اوخود نبود که عاشقش کرده بود ؟؟؟

                                                            پس مقصر بود خدا...

 

خاک ها را در دست فشرد ... و زمزمه کرد ...

                                                            و تو هیچ نبودی به جز خاک ...

 

سعی کرد چهره اش را بیاد آورد ...                 اما چهره اش را فراموش کرده بود انگار (!)

 

خدا را قسم داد ... و خواست اورا از خدا ، و التماس کرد ...

 

و خدا آن بالاها ... ساکت تر از همیشه لبخند می زد ...                            - انگار !

 

اعتراف که تمام شد ... سبک تر بود !

 

                        اما افسوس کویر ...

                                                خالی بود و گوشی وجود نداشت!

 


پی نوشت 1: و تو هیچ نبودی به جز خاک

پی نوشت 2: یادمان نرود چه بودیم ! یادمان نرود باورهامان را ....

پی نوشت 3: نبود اینجور ... هوم!

 

 

يگانگی

     

 

بر قله ايستادم .

آغوش باز كردم .

تن را به باد صبح ،

جان را به آفتاب سپردم .

روح يگانگی

با مهر ، با سپهر ،

با سنگ ، با نسيم ،

با آب ، با گياه ،

در تار و پود من جريان يافت  !

 

موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت .

” من “ را  ز  تن ربود !

” ما “ ماند ،

            راه يافته در جاودانگی !

بیا...بیا خودت را در آغوشم بیانداز.

بیا...  

خودت را در آغوشم بیانداز.  

سرت را به شانه هایم تکیه بده.

این چند لحظه ٬  

استراحت بده به قوی بودن.

بگذار تکیه گاهت باشم.

بیا.

در آغوش من اشک ریختن ٬ ---

آه عزیزم...

تو هنوز قهرمان من هستی.

بیا. 

خودت را در آغوشم بیانداز.

نه فقط برای اینکه

مثل همیشه ٬ 

می بینم وقتی گونه هایت برافروخته است .

و مثل همیشه ٬

 میان شوخی و خنده با بقیه ٬

 نگاه خسته ات  بهم می گوید

که دلت غنج می رود برای یک آهنگ کریس دی برگ.

درست مثل همین الان ٬

که سکوتت را می شنوم

و می دانی که سکوت گل سرخ را  درک می کنم

و می دانم چقدر سخت است....

آه عزیزم ٬ بیا...

خودت را در آغوشم بیانداز......

من به تو افتخار می کنم.

سه پری

 

سه پری به مراسم غسل تعمید شاهزاده ای دعوت شدند.هدیه ی اولین پری به شاهزاده یافتن عشق حقیقی اش بود. دومی به او پول زیادی داد تا هر کار دلش می خواهد بکند. سومی به او زیبایی داد.

اما مثل همه ی قصه های پریان، جادوگری ظاهر شد.عصبانی بود که چرا دعوتش نکرده اند، پس شاهزاده را نفرین کرد:

- حالا که همه چیز داری به تو بیشتر هم می دهم.دست به هر کاری بزنی در آن کار استعداد خواهی داشت.

شاهزاده جذاب،ثروتمند، و عاشق شد. اما هیچ وقت نمی توانست کاری را روی زمین تمام کند. یک نقاش،  پیکر تراش، موسیقی دان، ریاضی دان عالی بود...اما هرگز نمی توانست کاری را تمام کند، چون خیلی زود دلش را می زد و می خواست به سراغ کار دیگری برود.

استاد می گوید:

-تمام راه ها به یک جا می رسند، اما راه خودت را بگزین و تا پایانش برو. سعی نکن تمام راه ها را طی کنی.

 

Paulo Coelho

مادر بزرگ خواب آلو...

از آن قدیم ها که کنار شب عید می رفتیم خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگمان خیلی گذشته. از آن قدیم ها که عیدی هایمان فقط یک اسکناس تا نخورده بود خیلی گذشته. از آن قدیم ها که مادر بزرگ با قدم های آرامش روی فرش شاه عباسی راه می رفت تا برایمان آجیل بریزد خیلی گذشته. از آن قدیم ها...

این روزها مادر بزرگ نیست که روی قالی بشیند... این روزها مادر بزرگ نیست که اسکناس عیدی را توی دستمان مچاله کند و بگوید: « عروس بشی مادر...» این روزها مادر بزرگ خواب است... نمی دانم چرا بهار می آید اما او بیدار نمی شد...

این روزها مادر بزرگ ها توی بقچه هایشان به جای گل گاو زبان و عرق بهار نارنج ، قرص فشار دارند.  این روزها مادر بزرگ ها به جای شاه عبد العظیم و مکه ، اروپا می روند. مادر بزرگ ها چه قدر عوض شده اند...

آن قدیم ها مامان و بابا روز اول عید لباس نوهایمان را تنمان می کردند ، می گفتند برویم خانه ی پدر بزرگ.  این روزها مادر و پدر می گویند روز اول عید تمام فامیل می ریزند خانه ی پدر بزرگ شلوغ است بعدن برویم.

دل همه مان دارد می ترکد از این همه تنهایی. داریم خفه می شویم توی خانه هایمان . خانواده هایمان شده 4 نفر. دیگر خبری از آن خانه ها که وقتی حیاطش را جارو می کردند تمام خانه بوی نا می گرفت نیست... بهار آمد، اما ما هنوز مثل مادر بزرگ خوابیده ایم...


 این روزها همه سرنوشت حبابی می بینند. شما چه طور؟

 

به سفیدیٍ ــــ [لبخند]

 

 گوله گوله برف می بارد.

برف می بارد در کمال ناباوری.

هفته ی اول بهار است ــــ

ولی گوله گوله برف می بارد.

                                            ***

پسرک در فکر فرو رفته بود که دید گوله گوله برف می بارد.

می توانم چهره اش را مجسّم کنم ؛

نور سفید که صورتش را روشن کرده ـــ و  کاملا محو پنجره.

هیچ چیز را نمی توان حدس زد از سیمای مبهـوتش ...

یعنی چرا !

[لبخند]

من از همان عمق ِ چشمانش ــــ

فهمیدم که گوله گوله برف می بارد.

 

 


پاورقی: پسرک...؟!

پاورقی: [لبخند] 

 

...

به سختی می توانست جلوی زانوهایش را که با قدرت بهم می خوردند بگیرد ...

سرش را چرخاند ...

همه جا تاریک بود ...

همه جا سیاه بود ...

و برق چشمان "او" کورش می کرد ...

می لرزید ...

سعی می کرد پنهان کند آن صورت کریه را پت پارچه ای سیاه ...

و باز برق چشمان "او" مبهوتش می کرد ...

به سختی می توانست ... نگاهش را از روی دستان ظریف اش بردارد ...

و بعد ...

نگاهی به دستان خود انداخت ...

چقدر سیاه بودند این انگشتان ...

بار دیگر سرش را بالا آورد ...

"او" می خندید ...

و خنده اش مو را بر تنش سیخ می کرد ...

دهان باز کرد ...

خواست بگوید ...

خواست بگوید اوست که دوستش می دارد ...

خواست هالیش کند که منم (!)

منم که هر بار کفش هایش را جفت می کنم ...

منم که بالشش را صاف می کنم ...

منم که لبخندش را بی شرمانه می دزدم ...

و منم که ...

خواست فریاد بزند که او مال تو نیست ...

دهان باز کرد ...

هوا سرد بود ...

برف می بارید ...

دهان باز کرد ، خواست بگوید هر آنچه در دلش بود ...

آه کشید ...

دیوار کشیدند بینشان ...

های او دیواری بود ... که مانع از سخن گفتن می شد ...

در دلش فکر کرد ...

                                    "هوا بس ناجوانمردانه سرد است "

و بعد آرام، آنچنان که صدایش شنیده نمی شد ... گفت :

" و تو همیشه خوش سلیقه بوده ای ! "

رفت ...

                        قدم هایش را تندتر می کرد ...

و چه احساسات عجیبی دارند این آدمها !

 


 

پی نوشت ۱: خورشید قهر که نیستی؟؟/!!!

پی نوشت ۲: ۶۰۰ تا تست ریاضی رو زدین؟؟؟ من هیچی شو نزدم!

...

یه جور دلشوره ی عجیب... یه جور سردرگمی ... ساعت 8:30 ه... هنوز مونده... خوابه ... بیدار نشده...

ساعت 9:00 :

نمی گیره ... نمی گیره ... نمی گیره !

دست و پات یخ کرده... یه جور شوق ... یه جور اضطراب... یه جور نگرانی... هزارجور فکر وخیال... اگه اشتباه بگیرم چی؟!

گرفت!!!!!

گوشی رو بر میدارن... اما نه! فایده ای نداره... هرچی می گی الو... اون ور خط یه کی می گه:

-          معذرت می خوام صداتون اصلا نمیاد!

دفعه ی چهارم... دیگه صدای یه زن پشت خط نیست... اندفه ی مرد گوشی رو بر می داره... اون می شنوه! آرررره! احساس می کنی... بالاخره یکی تورو پیدا کرده... یکی فهمیده تو هستی !

-          خوابه (!)

شاید بدترین جمله ای که می شد بت بگن تو اون لحظه ... انگار این جمله رو کوبیدن به قول دختردایی کوچیکت تو ملاجت!

و بعد صدای فریاد!

-          نه یه لحظه صبر کنید ... بیداره .. آره بیداره!

و بعد .....

صداش گرفته... دیگه اون صدای همیشگی نیست... صداش انگار صدای اونی نیست که برام میل می زنه!!! و من ... چرامن اینجوری شدم... چرا صدام از همیشه احمقانه تره! ... کلمات میان و میرن... و من دهنم باز نمی شه ... نی دونم باید چی بگم ... تا قبل از اینکه گوشی رو برداره... کلی حرف تو دلم بود... اما از وقتی گفت الو .... و من ذوق زده میخواستم فریاد بکشم ... همه شون باهم پریدن...!

انگار ... اه!

آخه این چه وضعشه... صدای گرفته ی اون... صدای احمقانه ی من! پایی که یخ زده...و دستی که از زور لرزش نمی تونه گوشی رو تو دستش نگه داره!!!!! و هیچی ! حرفی وجود نداره... و تو فقط محو صداشی!

و من پشیمونم، یه چیزی رو باید بش می گفتم که نگفتم:

دوست دارم! و دلم برات تنگ شده!

 


 

پی نوشت ۱: دلم برات تنگ شده خورشید!

پی نوشت ۲: نگار تو کدوم گوری هستی؟؟؟؟؟

پی نوشت ۳: رومینا تو کدوم گوری هستی؟؟؟؟

پی نوشت ۴: بهار تو کدوم گوری هستی؟؟؟؟

پی نوشت ۵: شیدا تو کدوم گوری هستی؟؟؟؟

پی نوشت ۶: پگاه تو کدوم گوری هستی ؟؟؟

پی نوشت ۷: نتیجه می گیریم ... هیچ کدوم از دوستام... در واقع ... دقیقا هیچ کدومشون تهران نیستن!

 

عیدت مبارک!

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»


 


نوروزت شادمان باد!

می نویسم ... تا ببینی مرا !

می نویسم برای تو ... برای تو که دوستت می دارم...

برای تو که عاشقانه پرستشت می کنم...

ببین مرا !

ببین عشق مرا!

می نویسم برای تو ... که مرا ندیدی ... هیچ گاه(!)

می خوانم ... می رقصم ...

هر نورورز ...

با رقص برگ ها ...

هر بهار ...

با موسیقی باد ...

تو را میخوانم ... فقط!

و تو را مرا ندیدی هیچگاه... چرا آخر؟

آنگاه که خاری بر پایت بود... آنگاه که دردی در نگاهت ...

 من آن را از پایت برکندم ... و از نگاهت ربودم درد را ...

و در قلب خود فرو کردم ... خار درد را!

آن گاه که فریاد کردم اسمت را در موج های چشمه ی کوچک باغ ...

و آن گاه که دعا کردم ... تورا ... زیر این آسمان پر ستاره!

تا باشد که برآنچه خواستی برسی... برآن که دوستش می داری (!)

تو مرا نادیده گرفتی... و این گناه تو بود!

گناه تو ... ندیدن عشق من بود!

گناه تو ... اتفاقی شمردن گل سرخی بود... که لای کتابت پیدا کردی...

و گذشتن از کنار نامه ی کنار تختت...

می روم !

می روم تا شاید ... باورم کنی...

اما باید ... انجام دهم آنچه نکرده ام ... در تمام این سال ها!

باید خوردت کنم!

با باور کردنم ... خوردت خواهم کرد...

و من کاری می کنم که راهی برای تکذیب عشقم نداشته باشی...

"دوستت دارم!"

و گونه هایت طعم باران می داد!

آرش...

شب یلدا شده بود...

                        برف میومد ...

                                      باز پیرزن تو کلبه ی کوچیک ما ... سر ذوق قصه گفتن میومد (!)

پیرزن کنار کپه ی آتیش ... برای نوه هایش قصه می گفت: قصه ی بی غصه می گفت ...

- کودکانم ، داستان ما ز آرش بود ...

پیرزن عاشق آرش بود ... و هر از گاهی که هوا سرد و خشن می شد ...

وقتی از دست مشت محکم بوران ... تنها پناه و مامن گرم زمستان کلبه ی ما بود ...

پیرزن آماده ی تعریف قصه بود ...

قصه ی آرش ..  

تو گویی قبل از آن آرش در دلش نجوا ها می کرد ...

و هر از گاهی که همه تو کلبه ی کوچیک ما ...

                 رو زمین دور پیرزن بودند ... شروع می کرد .. قصه ی آرشو بگه :

آرش:

   "  فرزند رنج و کار

                          گریزان چون شهاب از شب

                                                               چو صبح آماده ی دیدار "

پیرزن اشک تو چشاش حلقه می زد ...

                              مروارید اشک توی چشاش عموزنجیرباف بازی می کرد ...

و قصه شروع می شد :

- کودکانم ... کودکان خرد و مهربانم ...

قصه ی آرش زبر دارید...

قصه ی آرش که شب ها تا سحر با شوق پایانش ، گرد آتش ، گرد گرما ، گرد هم دنبال می کردیم...

شعر آرش که لالایی ، که یادگار شب سرد زمستان است ...

و آرش ، قهرمان زندگیمان است...

کودکانم آه (!)

پیرزن انگار خسته بود از دوری آرش ...

روزگاری بود ... روزگار تلخ و تاری بود ...

آرش اما یاد گار عشق ...

                     آرش اما همچنان عاشق...

                            آرش اما کرده در بند سیاهی غم ...

                                                         دل صدها صدهزاران دختر ایران ...

آرش اما مهربان...

                           آرش اما از میان آن همه دختر ..

                                                  عاشق آن یکی دختر...

                                                                        آنکه در آن واپسین صبح ... آن صبح شوم...

      دست بر گردن نهاد و زنجیر را از گردنش برکند ...

و در آن زنجیر ، گردنبند ... بسته آویزی به شکل خورشید .. با هزاران پرتو کز هر سوش پیدا بود ...

آرش آن زنجیر در دستش ...

                   از شکاف دامن البرز بالا رفت ...

 وز پی او قلب دختر تا ستیغ کوه بالا رفت ..

و دخترک در دامن البرزد ... گیسفان بفشرده در مشت ... گریه می کرد ...

صدای پیرزن در لرزشی جانکاه ..

                             دل ما در تب و تاب ...

                                   و چشمها اندر پس پرده های اشک ... سراپاگوش!

این نخستین بار بود .. شاید کان پیرزن قصه ای نو بازگو می کرد ...

"آری آری،  جان خود در تیر کرد آرش... کار صدها صدهزاران تیغه ی زنجیر کرد آرش...

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،  به دیگر نیمروزی از پی آن روز ...

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند ... و آن جا را از ان پس مرز ایران شهر و توران باز نامیدند ... "

قصه پایان یافت..

ودست پیرزن بر روی سینش بود ...

 تو گویی آنجا... گردنبندی با نشان خورشید کم بود...(!)

 


پی نوشت ۱: اولین پستمه ! همه دست بزنین !!!

پی نوشت ۲: اولن که مال خودمه و از جایی ننوشتم... دومن که درسته که هیچ جاش به شعر نمی خوره ... ولی خیر سرش مثلن شعر بوده... پس باید یه جوری آهنگین خونده شه... ورندارین... صاف عین تراکتور بخونین برینین تو متن!

پی نوشت ۳: نفهمیدین چی شد؟؟؟ چقد خنگین ! خب معلومه ... ببینین ... این پیرزنه همیشه داستان اصلیه آرش کمانگیرو برا نوه هاش می گفته... ولی یهو می زنه اون کانال ... قصه رو یه جور دیگه می گه... اونجور که می گه همه دختر ها ی ایران آرشو می خواستن اما آرش فقط اونیو می خواسته که روز آخر که داشته می رفته تیرو بندازه ... یه گردنبند بش می ده ... که توش آویز خورشیده ... بعد معلوم میشه اون دختره که اینو بش داده در واقع همون پیرزنس! یعنی پیرزن ه عاشق آرش بوده... آرش عاشق اون!!!!!!! آخیِ ی ی ی ی ی ی!!!!!!!!!!!!!!