این دفعه برای آر.ولی باز هم.."استوار"...

سلام رومینا!آره...!راست می گویی..!چرا خیلی وقت است حرف نزده ایم؟...به هر حال می شد حدس زد علاقه ات نسبت به تکنولوژیهای قرن ۲۱ ای از دست رفته است وقتی برای جواب میل آخرت دو ماه است که...بگذریم.کار های مهم تر داشتی..!

نه خیر عزیز!نگفتم "تورنادو" که یاد داد و هوار های دل انگیزتان بیفتیم.همچین تکذیب کننده ی "گریه" هم نیستم. منظورم تیکه های بامزه ی سر کلاست هم نبود.شاید اینها همه حاشیه ها بودند.شاید اینها هم قشنگ بودند.ولی نبودن اینها هیچ چیز را عوض نمی کند....شاید فقط تغییر کلمه ی "تورنادو" به "آر".

باشد.

می گویم: "برای آر..."...

منظور من چیزی بود که در تو ماند و می ماند.و قشنگترین چیز "آر" و "تورنادو" و شاید سال بعد همین موقع یک چیز دیگر.

آن حسی که می جنگد.

بدون هیچ ترسی با غرور.

حالا اگر موافقی بگویم:

"برای آر...استوار."

 

جواب خورشید

سلام خورشید، خیلی وقت است که عین آدم شاید هم عین دوست با هم حرف نزده ایم... فقط میل بازی فقط آف بازی... حالم به هم می خورد از این تکنولوژی های قرن 21 یا 20ای...

آن تورنادویی که شما می شناختید... حالا دیگر حتا یادش نمی آید تورنادو را... آن تورنادو در و دیوار مدرسه را با اسم خودش نقاشی می کرد. آن تورنادو سر کلاس می خنداند شما هارا . آن تورنادو ... آن تورنادو حالا نیست. نمی دانم کجاست. نمی خواهم بدانم کجاست. شاید برای مدتی رفته است بچرد.یادتان نرفته که؟ خودتان می گفتید تورنادو اسب زورو. شاید هم زیییییرو... الله اعلم! به هر حال می گویم رفته است بچرد. شاید گم شود در آن دشت . شاید برگردد . هیچی نمی دانم... آن موقع ها خیلی عصبانی می شدم ، خورشید. یادت می آید؟ مدام سر نگار داد می زدم... تورنادو هم به خاطر خشمش بود که تورنادو بود... به خاطر چی بود؟ :)) یادتان است سر پگاه داد می زدم؟

"  ببین جوجه! من قاتیما!!!" بعد همه می زدیم زیر خنده... شاید تورنادو بودن به آن حرف ها و به آن کارها ربط داشته باشد...  حالا که آنها نیستند تورنادو هم رفته تا بچرد....  اگر پیدایش کردید بهش علف خوب بدهید. دوستش داشتم زمانی...

حالا می رسم به او.... اویی که بی گناه است و من ، من گناهکار ، به ناحق می گویم گناهکار است... او هر جا که باشد می خواند اینها را خورشید... شاید امروز نخواند ولی می خواند بالاخره... شاید هم اصلا پاک کردم آن مطالب را از وبلاگم که اطلا نخواندشان... نمی دانم! شاید من هم جای او بودم همین کار را می کردم... همین این کاررا.... نیازی هم نیست تو نگار باشی تو خورشیدی و از آن بالا می بینی ما را... نگار فقط یک طرف را می بیند... طرفی که به آن چسبیده را نمی بیند... اما تو خورشیدی میبینی دوست من...

دیگر نگویید تورنادو غریبگی می کنم با خودم این اسم را می شنوم... همانطور که با کیوی نگار غریبه ام...  رومینا هم گریه می کند... من از سنگ نیستم. شاید جلوی شما ها نه ،اما بالاخره من هم خدایی دارم آن بالا که بعضی موقع ها سرم را می گذارم توی دامنش و آب نمک وجودم را خالی می کنم...
مثل همه ی همه ی آدم ها....

برای تورنادو....استوار.

نمی دانم چه بگویم.وقتی وبلاگش را خواندم می خواستم داد بزنم.می خواستم بگویم ساکت شو!بسه!می دانی که چیز مهمی نیست.اینطوری حرف نزن!بسه!

بعد یادم افتاد دارم نوشته های رومینا را می خوانم.چرت و پرت؟رومینا؟عمرا.

ولی بعد دوباره فکر کردم گریه؟رومینا؟

...؟

چه کسی طلسم را شکست؟

بعد یادم افتاد.

حالا فقط می خواستم "او" را هر که هست هر جا هست پیدا کنم و مجبور کنم بخواند.

آری... واقعیت این است که اشتباه می کند...

ولی نکته اینجاست که الان واقعیت مهم نیست.

مهم اوست که باید مثل همیشه بماند.

مهم این است که مثل همیشه کم نیاورد.

نه.

منظورم بی خیال شدن نیست.

منظورم اثبات است.

هیچ وقت چیزی را بی اثبات نپذیرفت.اینبار هم خودش ثابت می کند.

می دانم که من از خیلی چیز ها خبر ندارم.آره.چون نگار نیستم.

ولی فقط یک چیز...:

رومینا

به عشقت ایمان داری

و به عزمت.

فقط برای یک لحظه فکر کن تا اینجای راه را چه جوری آمدی...

و یک چیز دیگر

یادت باشد

ما همیشه یک "تورنادو" می خواهیم که ازش ایستادن یاد بگیریم.

استوار.

 

 

شروع سرنوشتم...

سر نوشت حبابیم را فکر نمی کردم اینگونه شروع کنم…. گذاشته بودم موقعی که حال و روز درست و حسابی ای دارم شروع کنم… شروع کنم مثل پارسال شاد بودن را. شروع کنم مثل پارسال خندیدن را . شروع کم مثل پارسال اجنماعی بودن را . اما انگار هر چه قدر هم صبر می کنم نمی شود… زندگی همین است. سیر آمد ها و رفت ها، به قول عزیزی سیر عوض کردن بوتیک هاست… گاه شادی می آید گاه شادی می رود… اما ما هیچ وقت تنها نیستیم…همیشه همراهمان چیز هایی داریم. حتی اگر این چیز ها ناراحتی هایمان باشد. حتی اگر این چیز ها خاطراتمان باشد. خاطراتی که حالا رفته اند لای یچ و خم مغزهایمان… همه مان پارسال یادمان می آید… بی قید و بند.. فارغ از هر حسی …. می خندیدم. گریه هایمان هم خنده بود . حرف هایمان هم خنده بود . پنداری همه مان قانون نگفته ی شاد بودن را پذیرفته بودیم. همه مان بدون هیچ حرفی می دانستیم باید در این دنیای بی عدالت و بی قانون ،قانون خودمان را در دنیای کوچکی که ساخته بودیم اجرا کنیم… دنیای ما انگار به وجود آمده بود تا دردهایمان یادمان برود… دنیای رویایی ما سرنوشت حبابیش را دید در آخر کار. 22 خرداد که خداحافظی می کردیم کداممان فکر می کردیم حالا هرکداممان بنا به سرنوشت حبابیمان به کجا پرت می شویم. خورشید پرت شد به کانادا. من پرت شدم به انزوای خودم . نگار پرت شد به خاطراتش و بقیه هم به گوشه ی خودشان… کداممان فکر می کردیم که امروز دور هم در این دنیای مجازی بزرگ که خیلی با دنیایی شیرین حقیقی و رویایی کوچک  خودمان فرق دارد جمع شویم؟ هیچ کدام… اما ما امروز اینجاییم . اما دیگر فارغ نیستیم از هر حسی. دلهایمان تنگ می شود. گاه برای هم غریبه می شویم و ما دیگر همان ما نیستیم . اما به جهنم! می فهمید به جهنم! یک جهنم واقعی. ما می مانیم. می مانیم و این سرنوشت حبابی را می نویسیم. می نویسیم و تا آخر دنیا ، هر چند خورشید آنجاست و ما اینجا ( ایهام دارد . به این نکته توجه شود)، اما باز هم با هم می مانیم . و دنیای خودمان را باز هم می سازیم …. هر کداممان معنا می شویم در این سرنوشت. شاید از نوع حبابیش. شاید از نوع واقعیش. الله اعلم….

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

دوست عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این سرنوشت ماست که از گریه هایمان استفاده کنیم ..

آخر می گویند خدا هیچ چیز را الکی نگذاشته ...

اشک ها را هم برای همچین روز هایی گذاشته ...

اشک ها بی خودی نیافریده شده اند ...

آری ... این سرنوشت ماست ...

تو که می گویی چرا من ؟!

خوب من و تو و او ... فرقی ندارند ...

احساسات متفاوت است اما  همه آن ها احساساتند !

همه شان قابل احترامند ...

تو چه آر باشی ... چه ژولیت ... چه لیلی ...

مهم این است که می توانی با احساساتت زندگی کنی ...

او می تواند خودش را از تو بگیرد ...

اما نمی تواند حس تو را بدزدد ...

این احساسات ... این عشق بازی ها ... تنها چیزیست که قابل دزدیدن نیست !

 هنوز هم روح خیلی از آدم های طرد شده نفس می کشد ...

آری عزیزم ...

این سرنوشت ماست که طرد شویم ...

این یک حباب است ! روزی خواهد ترکید !

شاید آره !!

سرد بود ...

کاپشن سبزش را دور خودش پیچیده بود و خودش را جمع کرده بود ...

جالب بود !
برای اولین بار پا در برف ها نگذاشته بود ...

با چشمان گردش به زمین نگاه می کرد ...

به برف ها نگاه می کنم ...

چیزی در آن نمی بینمی ... نمی فهمم به چی نگاه می کند ...

یاد حرف های صبحش می افتم ...

.

.

.

 " می بینی ؟!؟! می بینی چه قدر بزرگ شدیم ؟! هممون داریم ازون دوران می آیم بیرون ... اونو نگاش کن که چه قدر خوشگل شده ...  می بینی ؟ "

.

.

.

.

.

 حالا شاید می فهمم داشت به چی نگاه می کرد ....

به چی ! ؟

به من ... به تو ... به او ... به مایی که شاید داریم بزرگ می شیم ...

هه ! آره ... شاید داریم یه چیزایی رو می فهمیم که ....  

بیا بیا ... که نگارت شوم .. بیا ...

بگو بگو که چه کارت کنم بگو

 که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

 بگو بگو که شکارت کنم بگو

که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین

 که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین که نشانت کنم ببین

که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه

 نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

 به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

 مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

 خدای را مددی ای رفیق ره تا من

 به کوی میکده دیگر علم برافرازم

بیا بیا که نگارت شوم بیا

که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا

 به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

همای اوج سعادت به دام ما افتد

 اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

 به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود

 که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

 شکن شکن که شیارت کنم شکن

که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن چه شرارت کنم شکن

 چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

 بیا بیا که نگارت شوم بیا

که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا

به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین

 که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

 ببین ببین که نشانت کنم ببین

که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

 به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید

ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود

که قرعه دولت به نام ما افتد

 


 

سه گام

ماشین یخ صاف کنی پنج دقیقه پیش کارش را تمام کرد.

با احتیاط در پیست را باز می کند.لحظه ای می ایستد و به یخ که حالا مثل سطح دریاچه صاف و شفاف است نگاه می کند.بعد پای راستش را روی یخ می گذارد و به آرامی حرکت می کند...

 

سالن خالی.توی قسمت تماشاچی ها نشسته ام.مات  کمی گیج  کمی سرد. ولی کلا...ای.فکر کنم خوب.

 

همانطور می رود.انگار در خواب.خیلی ساده...خیلی آرام...

 

فکرم همه جا پر می زند.فکر می کنم.نه به خاطره ها.از آنها خسته شده ام.به آدمها.

 

دور زمین را می زند.بدون هیچ حرکت پیچیده.بی حس...فقط تمرکز...سسسسس...

 

یادم است دیروز عصبانی بودم.باز کردن یک نامه که نویسنده اش فکر می کند عصرهاست رسیده است.فحش دادن.به کی؟به یاهو که ایمیلهای نوشته نشده را نمی رساند؟به کامپیوترم که آن قدر رویش عکس ریخته ام که دیگر جواب نمی دهد؟به زمین که آن قدرگرد است که وقتی می خواهم با تو حرف بزنم تو خوابی؟به اوضاع این مملکت که همه چیز زیر سر آن است؟به آنهایی که نمی فهمند؟به تو که سکوت می کنی در حالی که فریاد زدن را بیشتر دوست داری؟به او؟به او که...؟نمی دانم.شاید هم می داند.

 

سر پیچ یک پاروپا را امتحان می کند.نه.نشد.تیغه ی کف کفشش به کفش دیگرش گیر کرد.یک بار دیگر امتحان می کند.آهان...اینبار بهتر است...تجربه ها یادش می آید...

 

من می شناسم  خودم را  تو را  او را.ولی راستش گاهی سخت است اعتقاد داشتن به تو  به او  به ما.

ولی بعد... با "امید" دعوایم می شود.آری...باز هم حق با اوست..

 

سرعتش را تند می کند.کمرش را خم می کند و به آرامی پای چپش را بالا می آورد.در کمال شکوه تعادل می گیرد.لپهایش گل انداخته اند.وقتش است...

پایش را پایین می آورد.سرعتش را بیشتر می کند...۱...۲...خششش...!

 

ظریفترین حرکت سه گامی که تا به حال دیده ام...

 

 

دوباره برف !

دوباره برف ...

 این بار خیلی برف ! :دیی !

یادته ؟! ...

آره ؟! ...

آری ... یادته ...یادته ...خودت یادم انداختی ! ... 

اون موقع ها ...

 من ...

تو ....

پشت بوم ...

برف ...

 سفیدی ...

 پاکی ...

 کودکی ...

هیییییییییییی !

یادته ؟! ...

یه ذره برف می اومد ...

کلی ذوق ! ...

حالا این همه برف ! ...

اما چه فایده ...

من این جا ... تو اون جا ...

خدایا ...

من با این همه برف ...

تک و تنها ! ...

چی کار کنم ؟!؟!؟!؟!

پ.ن : دوستان دوست دارین آپ کنین ؟!؟!؟!؟!؟!!؟!

آن ها از سفید شدن می ترسند !

هنوز زود است ...

از سخت ترین جایش می گذرم ...

تا زانو سفید سفید است ...

پیاده رو ار خالی از برف کرده اند ...

چون آدم ها از برف می ترسند ...

آن ها می ترسند زمین بخورند ...

آن ها می ترسند رویشان برف بشیند !

نکند شرما بخورند ...

آن ها حتی آسمان را هم نمی همند ...

به چه امیدی زنده اند ؟!

آن ها می ترسند روی برف بی گناه راه بروند ...

نکند به جرم سیاه کردن برف بگیرندشان !

نکند ....

نکند .....

نکند ....

آن ها نمی فهمند آسمان ناراحت است ...

نمی فهمند آسمان اشک هایش یخ زده ؟!
آن ها برای اشک های آسمان ارزشی قائل نیستند ...

می روم و می روم و می روم ...

یک سری رد پا هم هست...

نفری قبل از من از این جا گذشته ...

قطعا او هم از برف نمی ترسیده ...

حالا احتمالا من دومین نفری هستم که از برف نمی ترسم ...

حالا ما دو تا شدیم ...

پایم را جای پایش می گذارم ...

آخر این راه معلوم نیست کجاست ..

خم می شوم ...

تکه از برف را در دستان گرمم می شرم ...

سرما را حس می کنم ...

فکر می کنم قلبم هم مثل این برف یخ شده ...

دست هام قرمز شده ...

هیچی حس نمی شه ...

هیچی ...

هیچ حسی نیست ...

آن ها چرا من را این گونه نگاه می کنند ؟

یه چیزی گونه هامو قلقلک می ده ..

ااا ! مثل این که خیسه !
در عین بی حسی می گریم ....

خورشید پشت ابر ...

من داد زدم ... ! دیدی ؟!

داد زدم که عاشقم ...

اما فقط به من خندیدند !

می گویند دیوانه ی برف ندیده !  

دارم به آدما نزدیک می شم ...

سرو وضعمو درست می کنم ...

دوباره همه چیز بی خود شد .... مثل همیشه !

و اما او .....

دستش در دستم بود ولی سرد و بی روح.....

می گفت دوستم دارد ولی نداشت.....

بهش اهمیت می دادم ولی او اهمیتی به من نمی داد.....

با من می خندید اما خنده اش دست کمی از گریه اش نداشت.....

بهش نزدیک می شدم ولی او ازم دور می شد .....

نمی خواستم از دستش بدهم اما او چی؟......

آری... یکی درخشانتر و مهربانتر را دیده بود مجذوبش شده بود.....

وقتی به من گفت که او همه ی زندگی من است ......

سکوت.....

بهترین جوابم بود.....

نمی خواستم گریه اش را ببینم اما او مرتبا" گریه می کرد.....

می خواستم در آغوشم بفشرمش ولی عقب رفت و برگشت....

آری برگشت و نفهمید با این کارش قلبم خرد شد.....

در نهایت نخواستم تنهایش بگذارم اما او تنهایم گذاشت....

تنهایی چرا تو اینقدر با وفایی؟.....

 

بستنی را گرفتو به او دادش ...

دستش به دستانش بر خورد کرد ...

 سرش را پایین انداخت و رفتند ...

بستنی را نگاه می کرد ...

دشت های او را در بستنی می دید

بستنی آب می شد ...

بستنی آب شد ...

بستنی تمام شد ...

اما زندگی هم چنان ادامه داشت ...

به لب مرز رفتند ...

آن جا که احساسات هجوم آورده بودند ...

سرباز عقلش را فرستاد ...

احساسات را سرکوب کرد ...

برای همیشه !

 

دو تا قیفی شاتوتی

مردم شهر همه در هلهله بودند.پسر روزنامه فروش داد می زد: "آخرین خبر! هجوم احساسات به مزرهای شهر!"جو متشنج بود.صورتهای مردمی که با عجله در حال عبور بودند برافروخته اما کس لب از لب باز نمی کرد.خاطرات مانند نوار فیلم جلوی چشمان همه در حال حرکت.گرمم بود.

زنی به من تنه زد.همانطور که همچنان مثل خوابزدگان رو به رو را نگاه می کرد زیر لب عذرخواهی کرد و رفت.همه گیج بودند.مغزشان کار نمی کرد.نفوذ بیشتر از مرزها احساس می شد.نمی دانستند چه جور فکر کنند.گرمم بود.

از راننده تاکسی پرسیدم:"کجا می خوره؟" شانه هایش را بالا انداخت.سوار شدم.بی هیچ حرفی راه افتاد.گرمم بود.

***

ناگهان چهره ای آشنا را از پنجره جلوتر توی پیاده رو دیدم.پیاده شدم.خودم را در بغلش انداختم.دوست صمیمی دوران مدرسه.

در راه خانه جلوی دکان بستنی فروشی ایستادیم."دو تا قیفی شاتوتی لطفا."

من نمی دانم !

من نمی دانم چرا نگاه هایشان این شکلی است !

من نمی دانم چرا من را این گونه می نگرند !

مگر من چه کرده ام ؟!

من فقط یک قتل کوچک ( ! ) انجام داده ام !

تنها چیزی که باقی مانده دست های قرمزم است !

من نمی دانم جواب این نمی دانم هایم را کی خواهم دانست !!