شاید آره !!
سرد بود ...
کاپشن سبزش را دور خودش پیچیده بود و خودش را جمع کرده بود ...
جالب بود !
برای اولین بار پا در برف ها نگذاشته بود ...
با چشمان گردش به زمین نگاه می کرد ...
به برف ها نگاه می کنم ...
چیزی در آن نمی بینمی ... نمی فهمم به چی نگاه می کند ...
یاد حرف های صبحش می افتم ...
.
.
.
" می بینی ؟!؟! می بینی چه قدر بزرگ شدیم ؟! هممون داریم ازون دوران می آیم بیرون ... اونو نگاش کن که چه قدر خوشگل شده ... می بینی ؟ "
.
.
.
.
.
حالا شاید می فهمم داشت به چی نگاه می کرد ....
به چی ! ؟
به من ... به تو ... به او ... به مایی که شاید داریم بزرگ می شیم ...
هه ! آره ... شاید داریم یه چیزایی رو می فهمیم که ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۶ ساعت 14:39 توسط نگار
|