بلوفه!

من دلم می خواست زندگی یک بازی بلوف بود. دلم می خواست خودم سه تا برگ آس داشتم و تو دو برگ می گذاشتی وسط و می گفتی دو تا آس! و آن موقع من با پوزخند می گفتم بلوف! تو مجبور می شدی کارت هایت را برگردانی و من می دیدم که بلوف زدی! و تو آن وقت می خندیدی؛ از آن خنده هایی که دلم برایشان ضعف می رود. بعد می گفتی:« آره خانوم! بلوف بود! » و بعد دوباره با هم می خندیدیم...

 


و من چه دل خوشی دارم که هنوز هم تو را در رویاهایم می بینم...

می خواست بنویسد...


 

   قلم رادر دست گرفته بود،پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست جز چیزهایی که تا آن موقع نوشته بود بنویسد.

 

لیست های خرید، شماره تلفن های هول هول ، فرمول ها، تکالیف... .

 

لابه لای همه چیز هایی که نوشته بود را گشت.

 

                                                 نبود که نبود.

 

چیزی که از خودش باشد نبود.

 

   قلم رادر دست گرفته بود، پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست چیزی از خودش بنویسد.

 

حرف های توی سرش زیاد بودند.

 

 مثل نمد به هم پیچیده.

 

 لابه لای آنها را گشت.

 

                        پر بود.

 

 پر چیزهایی که می توانستند قل بخورند و از نوک قلمِ منتظرش بیرون بریزند

 

 ولی همه هل می دادند و هول میزدند که بیرون بریزند،ولی تا می آمدند بیرون بیایند یکی محکم می گرفتشان و سعی می کرد خودش را بیرون پرت کند.

 

حرف های سرش می جوشیدند.

 

از این شلوغی سرش درد گرفت.

 

 بغضش هم گرفت.

 

آخر از شلوغی می ترسید. 

 

 می ترسید گم شود.

 

می ترسید توی مغز خودش زیر دست و پای حرف هایش له شود.

 

.

.

.

 

قلمش را پرت کرد وبلند داد کشید: "ساکت"





كش كش كفش هايت را دوست دارم‌!‌

با خودش فکر می کرد عیبی ندارد !

تجربه ای جدید است ٫

عوضش تا به حال روی صندلی خاکی یخ زده ی تازه رنگ شده ننشسته است
تجربه ی جدید است ٫

همه ی تجربه های جدید را باید دوست بدارد ٫  

این را به او یاد داده اند ...

سعی می کرد سوت بزند

در دلش ...

کسی نباید صدایش را می شنید

نباید جلف می بود

نباید تخمه هایی که می خورد را تف می کرد

نباید كفش هایش را روی زمین می کشید

نباید کج می ایستاد

نبايد بند كفش هايش باز مي بود

نباید .

سرش را پایین انداخت

دست برد تا آهنگ ام پی تری اش را عوض کند

...easy for good girl to go bad

اشك در چشمانش جمع شد

كفشي با بند هاي باز نزديك مي شد

سرش ر ابالا گرفت

يك لبخند  مانند

دماغ قوز دار

و كلاهي كه نمي گذاشت چشم ها ديده شوند

كلاه راه راه سبز و قرمز و قهوه اي اش را تا پايين چشمانش كشيده بود

صاحب كفش ها تكيه داد به صندلي

سرش را برد عقب

"سازم مي زني !؟"

ساز !؟؟

‌سوت ساز بود ؟!

صداي ‌سوتم بلند بود ؟

" نه ولي بلدم گوش بدم !‌‌ "
صاحب كفش ها خنديد

تكيه اش را برداشت

خم شد رو به جلو

نگاهي كرد و رفت

و او هنوز داشت فكر مي كرد كه بلد است گوش بدهد

به كفش هايي كه با بند باز روي زمين كش كش مي كردند و مي رفتند

به  چق چق شكسته شدن تخمه ها

به صداي تف كردن تخمه ها

به خنده هاي بلند

و به صداي سوت خودش ...

 

 

آن شب...

مثل هر شب همان لباس خواب آبی رنگ خرسی ام را پوشیدم.

و دمپایی های خرسی را پایین تخت رها کردم .

و ولو شدم رویش.

و چشم هایم را بستم.

      - مثل همیشه -

و درست آن لحظه که چشم هایم حسابی سنگین بودند ،

و مرا می کشاندند به دنیای خواب ،

و من تقلا می کردم برای ماندن ؛

درست در همان لحظه

وقتی هنوز مطمئن بودم که بیدارم ،

و خنکی بالشت را که کم کم گرم می شد حس می کردم ،

آنوقت یک چیز هایی دیدم.

که هنوز نمی دانم خواب بودند یا نه.

-          من و تو ،

توی یک کوچه ی برفی و سفید ،

می دویدیم.

-          با تمام وجود    -

و من هنوز صدای هن و هن نفس هایمان توی گوشم است ؛

و صدای قهقهه هایمان.

و تصویر سینه هایی که بالا و پایین می رفتند.

و یک چیزی توی دلمان قیلی ویلی می خورد انگار می گفت : چقدر همدیگر را دوست می داریم.

و درست آنجا که هردومان دیگر کم آورده بودیم ،

-          ایستادیم   -

و من محو چهره ات شدم.

موهایت را با نمره ی 2 کوتاه کرده بودی  !

و عینک دودی زده بودی به چه بزرگی !

و من در آن لحظه بیاد نمی آوردم که تو ،

هیچ وقت ،

-          عینک دودی نمی زنی   -

و موهایت همیشه بلندند !

و من لباس مدرسه ام تنم بود.

همان آبی لاجوردی که دل آدم را باز می کرد بین اینهمه خاکستری ها.

و ما از ته دل می خندیدم.

همه چیز یک جوری محوند الان دیگر.

صدای خنده هایمان ،

و سرما که نک انگشتانم را بی حس می کرد.

و درست در همان لحظه ؛

که هردومان حس می کردیم تمام خوشی دنیا توی قلبمان است ،

آن مرد قدبلند سیاه آمد ،

و مرا از پشت گرفت ،

و با خود کشاند.

و ترس تمام وجودم را گرفت.

و قبل از آن که تو کوچک و کوچک تر شوی ،

من دستم را دراز کرده بودم

و التماس می کردم که مرا بگیری ،

و تو فقط لبخند می زدی.

و صدایی از پشت سر می آمد

می گفت :

خداحافظ عزیزم!

-

و من این رویا را بارها دیده ام ؛

شبی زمستانی و سرد ،

توی یک خیابان تاریک ،

با درختان چنار بلند و پیر

می دوم ،

و جرات نمی کنم پشت سرم را نگاه کنم ،

و مرد قدبلند سیاه را ببینم که دنبالم می کند.

قبل از آنکه ...

 

توی دستت یک طوری فشارشان میدادی انگار بار اولت است می بینیشان !

همان توپ های ژله ای و کوچک را می گویم ها !

همان ها که لیز می خوردند از توی دستت !

همان ها که نمی ترکیدند هیچ وقت ...

و من خوب یادم است ؛

همان روزی که فردایش مردی ،

توی دستت یک طوری فشارشان می دادی که انگار بار اولت است می بینیشان

 


 

پی نوشت 1: و ما چه روزهای قشنگی که نداشتیم قبل از اینکه بمیری!

پی نوشت 2: . . . ...... .   .   .    .       .                .                ......... . .. .     .  .....