نمی خواهم فکر کنم؟! واقعا؟!نه بابا...

او یک گوشه می نشیند و فکر می کند... فکر می کند به زندگیش، همیشه این را به خودش یادآوری می کند که آدم های بدبخت تر از خودش کم نیستند اما فایده ای ندارد. خیلی زود می شکند. فکر می کند به این که چه قدر تنهاست. چه قدر بی کس شده. فکر می کند حتا خدا هم بیخیال..ش..ش..د..ه... به دوستانش فکر می کند.بعضی هایشان را خیلی دوست دارد ولی آن بعضی ها یکی دو نفر بیشتر نیستند... به خدای بالا سرش فکر می کند. به این فکر می کند که هر روز از تخت که بیرون می آید می گوید:« خدابا...» دقیقا همین جوری می گوید. خدایا+... . به درس هایش فکر می کند. می خندد. بی اهمیت تر از آنی هستند که مغزش را بخواهد به خاطرشان خسته کند تازه نمره هایش هم بد نیست که... نمی خواهد به یک چیز فکر کند. با خودش تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تقاطع کردستان و گمنام فکر می کند. همیشه حسرت یک دسته از آن گل های نرگس را روی میز تحریرش داشته. دوباره تکرار می کند :« من به آن فکر نمی کنم.» به نمایندگی استدلر خیابان وصال فکر می کند. گران می دهد مداد نوکی هایش را. حرص می خورد. انصاف نیست . او فقط با یک نوع مداد نوکی می تواند بنویسد. آن هم اینقدر گران. توی دلش می خندد و می گوید:« اسفندی خسیس.» بعد دوباره تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به تست های عقب افتاده اش فکر می کند. از این فکر خوشش نمی آید. تکرار می کند:« من بهش فکر نمی کنم.» به سنتوری فکر می کند که فردا قرار است نگین برایش بیاورد. به این فکر می کند که فردا کلاس نرود سنتوری ببیند. کلاس... دوباره می گوید:« من نمی خواهم بهش فکر کنم.نه!!» تولدش چند روز دیگر است. قند و شکر توی دلش به هم می پیچند. می خندد. تولدش را هیچ وقت دوست نداشته. همیشه ساعت تولدش خواب بوده. امسال تولدش را دوست دارد. نمی داند چرا. نمی خواهد بداند چرا. دوباره تکرار می کند:« نمی خوام فکر کنم.» تکرار می کند:« من فکر نمی کنم بهش.» می خندد. پا می شود یک بار در اتاق را ه می رود. می رود جلوی آینه. ناخودآگاه دنبال جوش می گردد. یکی پیدا می کند. موهایش را می ریزد روی آن. خودش را نگاه می کند. جوش ندارد. شبیه :دی می شود. بعد زل می زند توی چشم هایش. ساعت را نگاه می کند. ۹.۳۰. توی چشم هایش نگاه می کند. ساعت ۱۰. می خندد و می گوید: « خود شیفته!»بعد یک هو جدی می شود. تکرار می کند: «من بهش فکر نمی کنم.» عینکش را از زیر کتاب هایش بیرون می کشد و می زند. توی آینه با عصبانیت به خودش خیره می شود. یک دفعه می زند زیر  خنده. می گوید:« دیوونه! منو هم لنگه ی خودش کرده. الاغ! بابا چرا نمی فهمی؟ نمی خوام بهش فکر کنم. باشه؟» طرف بهش می خندد می گوید:« باشه بابا! خوب نکن.» می خندد و می گوید: «خب نه...می خوام فکر کنم...باشه؟» طرف می گوید:« هر غلطی می خوای بکن.» عینکش رابالا پایین می کند و می گوید :« من فکر می کنم بهش.» می خندد ،در را باز می کند و می رود بیرون... 


پ.ن: ۱-هیچی.

 

مرد نسبتا چاقی که مهربان بود ...

سلام مرد چاقي كه توي هال لم داده اي به آن متكاي طفلك و اخبار 20:30 مي بيني‌...

من امروز از تو بدم آمد ...

من هميشه تو را دوست داشتم ... (‌حتي آن موقع ها كه مي گفتم از تو بدم مي آيد !‌)‌

 آخر تو خيلي مهربان بودي ... آخر تو من را دوست داشتي ... آخر ما با هم خوب بوديم ... آخر تو كم و بيش من را مي فهميدي ... آخر من ندانشته بودم كه تو آن چيز بزرگ را نمي فهمي‌... من ندانسته بودم كه مغز تو كوچك است ... امروز از تو بدم آمد ... آخر تو امروز عقلت را بوسيدي و كنار گداشتي ...

مرد چاقي كه مهربان بودي ... تو كه خودت يك روزي آن چيز بزرگ را داشتي و به خاطرش كلي كار خطرناك انجام دادي ... چرا امروز اين گونه كردي ؟‌... مرد چاق ( نسبتا چاق !‌)‌كاش كه تو امروز دليلش را مي پرسيدي ... البته مرد نسبتا چاق ... من برايت توضيح نمي دادم !‌آخر تو نمي فهمي‌!‌من مي دانم كه در آن مغر كوچك نمي گنجد ....

مرد نسبتا چاق ... تو امروز كلي عصباني شدي ... من امروز به تو كلي دروغ گفتم ... اما تو امروز آن چيز بزرگ را بزرگ تر كردي ... تو كلي راه را براي من باز كردي بي آن  كه بداني‌‌ ... مرد چاق‌... من يه روح خبيث دارم كه امروز كلي خوش حال است ... تو فكر مي كني كه آن چيز بزرگ را از بين بردي ... اما ندانستي كه آن چيز بزرگ نگهبانش دل من است ؟ ... نه مرد چاق .... و نمي تواني  !!!‌:دي !‌
مرد چاق ... من نمي توانم تو را پدر خطاب كنم ... آخر من فكر مي كردم كه پدر ها فكر مي كنند ... اما تو كه فكر نمي كني ...

مرد چاقي كه من نمي توانم بابا صدايت كنم .... ببخشيد .... تو مي تواني فكر كني .... اما من يادم نبود كه اينجا ايران است ... اين جا حمل آن چيز بزرگ در اين آدم كوچك .... ممنوع است ... مرد نسبتا چاقي كه من همچنان بايد پدر صدايت كنم ،‌تقصير تو نيست ... اينجا ايران است ... اينچا كسي توقع فكر كردن را از يك پدر ندارد ... اينجا سرزمين تعصب است ...


پ.ن :۱- نگار هنوز زنده است !!!
۲ - شاید الان این فکرایی رو که اون موقع که اینو می نوشتم می کردم رو نمی کنم زیاد !!!

۳ - خودمم نفهمیدم بالایی چی بود !!!

گنجشك كوچولو

من متنفرم از اين كه وقتي راه مي رم گنجشك ها بپرن ...
آخه من كه كاري باهاشون ندارم‌!
اما هميشه اونجايي كه اون مرد مهربونه واسه گنجشكا دونه ريخته .... وقتي من رد مي شم گنجشك كوچولو ها نمي پرن ...
مي گم مثل اين كه اين دفعه هم مثل همیشه بزرگاشون ایراد دارن ...

من و اشک

من و اشک

خنده ی ترا هرگز ندیدم. به خاطر نمیاورم که یکوقت دندانهای سفیدت را از میان لبان سرخت به من نموده باشی.هرگز،هرگز... من و تو همیشه میگریستیم، همیشه اشک می ریختیم. گویا ما لذت خندیدن را در گریستن یافته بودیم یا از گریستن بیش از خندیدن لذت می بردیم.

عاشق بودیم و یکدیگر را دوست می داشتیم. اما هیچگاه از عشق طالب وصال نبودیم، بیاد میاوری که وقت لب هم را مکیده باشیم؟ حاشا، ما عاشق بودیم نه شهوت پرست. ما از عشق، سوختن و از  سوختن، درد لذت بخش آن را دوست داشتیم.

ما میگریستیم... شب و روز و گاه و بیگاه اشک از چشممان جاری بود. مدتها در بر هم می نشستیم. گونه هامان را بهم می گذاشتیم ، چشمهامان را به نقاط دور دست می دوختیم و بی اختیار و بی جهت ،من از دیدگان تر و تو از چشمان زیبا ، اشک بر دامنت می فشاندیم. اشکهامان با هم مخلوط میشد و دامان تو در آب می افتاد. گاه سرمان را میگرداندیم و بهم می نگریستیم، تو اشک چهره ات را شسته بود، مانند گلی که باران بهار غبار از رخساره اش سترده باشد می درخشیدی، آتش درونم را دامن می زدی، بی خود و بی قرارم می کردی و جامه ی صبرم را می دریدی... آنگاه من سرم را پیش می آوردم ، آنقدر به تو نزدیک می شدم که تپش قلبت را می شنیدم، نفس گرمت را حس می کردم، و لرزش نامحسوس لب هایت را می دیدم، سرم را در دامنت پنهان می کردم و ساعتها بی اختیار میگریستم. اوه! من از این سوختنها و گریستنها چه لذت می بردم!

دیده ی من و دامن تو همیشه تر بود...

دوش قطره اشکی از چشم چکید و بدامانم غلطید با من بزبان آمد. گفتمش چیستی؟... گفت خونی هستم که رنگ از دست هشته ام. پرسیدمش از کجا میایی؟... جوابم گفت- از دل.

گفتمش از دل چه خبر داری؟... گفت – در دل غوغا بود!

پرسیدم –غوغای دل را به چه تعبیر می توان کرد؟...

گفت: این عشق ،- فغان از عشق!- این عشق در دل آتش ها افروخته است!

پرسیدم عشق چیست؟

در نور شمع چرخی خورد و برقی زد ، آنوقت خندید و جلو آمد و بگوشم گفت:

« عشق را نمی دانم چیست؛ اما آنقدر هست که ،

گر با غم عشق سازگار آید دل،

بر مرکب آرزو سوار آید دل!

گر دل نبود کجا وطن ساد عشق؟

ور عشق نباشد به چه کار آید دل؟»


احمد شاملو - رشت بازداشت گاه سیاسی شوروی 20 اسفند 1322

 

آپ جهت نخوابیدن وبلاگ

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....


پ.ن : ۱ - این شعرو رو یک آدم نا شناس فرستاده اما فکر کنم مال اخوان ثالثه !

۲-بچه ها یه سری موضوعات وبلاگ بلگفا داره ~ لطفا ازین به بعد برای پست هاتون موضوع انتخاب کنین ... من چند تا موضوع کلی زدم اگه چیز بیشتری به ذهن نداشتتون می رسه بزنید !

۳- خوب زمستان است دیگه !!!

 

 

ادبیات

 

ادبیات ما را از جهان خودمان و دلمشغولی های روزمره مان جذا می سازد و می برد به فرای اینها.وقتی مشغول کتاب خواندن هستیم می رویم در قالب شخصیت اصلی داستان. یادمان می رود در عالم واقعیت چه بودیم و چه هستیم.می شویم هری پاتر،تیتا ی مثل آب برای شکلات ، آرتور خرمگس، لیلی ، تهمینه.فرقی ندارد چه می شویم.نکته این است که از هویت شناسنامه ایمان فاصله می گیریم. تجربه های شیرینی که توی کتاب ها هست  را می خوانیم و آرزو می کنیماین تجربه ها ازان ما بود. جایی چیزی خواندم که می گفت:ما در موقع کتاب خواندن ممکن است حتا خیانت کنیم. خیانت به زندگی خودمان. دلیل اینکه ما از کتاب ها خوشمان می آید این  است که نویسنده داستان، رویاهای خودش یا احساساتش را می نویسد و معمولا رویاهای همه مان مشترک است. همه مان رویای زندگی عاری از دغدغه ، پاک و پر از عشق را داریم. پس از خواندن نوشته های دیگران لذت می بریم.

اما مقاله ها را همه مان دوست نداریم. مقاله ها اندیشه های سیاسی و اجتماعی ماست که ممکن است با عقاید دیگری در تضاد باشد.مقاله ها طرز فکر آدم هاست و ما آدم ها را به خاطر طرز فکرشان دوست می داریم.شاید به جمله ی بالا اعتراض کنید اما مگر آدم ها بدون فکرهایشان شخصیتی دارند که بتوان به خاطر آن دوستشان داشت... به هر حال می توانیم از این گفته استنباط کنیم دلیل اینکه ما همه ی آدم ها را دوست نداریم تفوت در رز فکر هاست. مقاله موجب دامن زدن به این تفاوت می شود و پی آمدش جدل بین مقاله نویسان است. دلیل نوشتن مقاله ها می تواند این باشد که نویسنده می خواهد از راه نوشته هایش طلح و آرامش را در جامعه برقرار کند.اما با نوشتن مقاله نه تنها آرامشی در پی نیست بلکه این جدل نویسندگان ماحصل این این امر خواهد بود.

ادبیات انواع مختلفی دارد.ادبیات عاشقانه، ادبیات اعتراض، ادبیات پژوهشی و... اما همه ی اینها هدف مشترکی را دنبال می کنند. این هدف درآوردن انسان از حالت گوسفندی یا  می توان بهتر گفت در آوردن او از تاریکی است. ادبیات عاشقانه ، عاشقمان می کند و از بی احساسی  و تاریکی که در صورت نبودن عشق حس می کنیم درمان می آورد.ادبیات اعتراض، اعتراض می کند به وضعیت سیاسی و اجتماعی.انسان ها را از تاریکی در می آورد. این تاریکی در پی ظلمی که توسط دیکتاتورها و دموکرات نماها و سایر احزاب بر قشر غیر سیاسی وارد می شود.پس می توان نتیجه گرفت ادبیات در خدمت بشریت است.ادبیات میتواند مرزها را بشکند و ما را به ورای واقعی ها ببرد. می تواند تخیل بر انگیزد. میتواند  عاشق کند و می تواند معترض سازد.پس بیستر از آن که ادبیات در خدمت بشریت باشد ما در خدمت ادبیاتیم.


پ.ن:۱- تمام سعیم را کردم که از ... استفاده نکنم!!!

       ۲- این پست ثابت می کند که We are not potato!!

      ۳- پست زیری را حتما بخوانید.


-حالا چرا سنتورو انتخاب کردی؟  -...مگه شما چیز دیگه ای هم درس می دید؟  

نور از پنجره های بدون پرده اتاق بزرگ را روشن کرده است.

اتاق بزرگ خالی.

من اینجا هستم در مرکز این خلوت روشن.

من هستم و پنجره ها و سقف و کف و دیوارهای سفید.

قدم داخل اتاق می گذارم.

صدای پایم در اتاق می پیچد.

خیلی شق و رق می ایستم.

به شهر شلوغ بیرون پنجره می نگرم.

بعد ، شانه هایم را شل می کنم.

خم می شوم و روی پاهایم می نشینم.

دور تا دور اتاق را از نظر می گذرانم. 

سازم.

میان سفیدی اتاق هنوز روی زمین است.

بهش خیره می شوم.

بعد از چند لحظه نگاهم را ازش می گذرانم.

یک ذره آن طرف تر روی زمین چند تا کاغذ مچاله شده ، دو سه تا کتاب ، یک فنجان خالی قهوه.

دورتر، نزدیک پنجره ، یک دست فال ورق تمام نشده.

یک زیر سیگاری ، زر ورق های شکلات ، چند ورق نت و ...

بلند می شوم و به طرف سازم می روم.

باز خیره خیره نگاهش می کنم.

دستم را به طرفش می برم و ... :

دنگ...!

آوای نت لای بالا در سکوت اتاق طنین می افکند.

چشمانم را می بندم و گوش می کنم.

ناگهان بر می گردم و یک قطعه تند موتزارت را شروع می کنم.

تند ، شلوغ ، پر هیجان!

دارا رارا رارا رارام ، دارا رارا رارا رارام !

می زنم! می زنم! با تمام سرعت!

احساس می کنم گونه هایم سرخ می شوند...

حالا با هم هستیم!

من و او!

با هم می زنیم!

او هم پشت سازش کنار من!

می زنیم ! می زنیم!

با صدای بلند می گویم :

"خیلی عالیه ، خیلی عالیه!"

بهم می خندد :

"عاشقتم ، عاشقتم!"

می خندم.

می خندد.

بلند تر می زنیم!

می زنیم!

می زنیم!

می زنیم!

می زنیم!

!

ما ،

 

آیا ،

در همان شهر شلوغ پشت پنجره زندگی می کنیم؟

 

  

 

 

 

پاورقی ۱ : ...

santouri

 

 

 

 

 

 پاورقی ۲ :  عنوان پستم یک تکه از دیالوگ علی و هانیه توی فیلم سنتوری است. 

چیز دیگری نمی گویم ،چون همه می دانیم که شاید باز تنها چاره در مقابل درک نکردن یک "اثر" از طرف کوته فکران ، سکوت است...

مهم نیست.همه این فیلم را ببینید.

 

Just one look into your eyes
One look and I'm crying
'Cause you're so beautiful

Just one kiss and I'm alive
One kiss and I'm ready to die
'Cause you're so beautiful

Just one touch and I'm on fire
One touch and I'm crying
'Cause you're so beautiful
[ Lyrics found at www.mp3lyrics.org/WV ]

Just one smile and I'm wild
One smile and I'm ready to die
'Cause you're so beautiful

Oh and you're so beautiful
My darling
Oh you're so beautiful
You're so beautiful
Oh my baby
You're so beautiful
And you're so beautiful
Oh my darling
Oh my baby
And you're so beautiful

واي بچه ها معركه است !‌قول مي دم قشنگ ترين آهنگي باشه كه تا حالا گوشيدين !!!‌مست مي شين !!!‌

http://www.mp3-center.org/download_mp3/HIM/Beautiful/8566801

 

زنهای متعفن

زنهای متعفن:

در سالن آرایشگاه:

از آن زنهایی بود که همیشه مایه ی خنده من و برادرم بودند. دنبال مش کردن مو ،تاتو کردن ابرو، تزریق ژل به ابرو و گونه و لب و هزار جای دیگر ، پدیکور و مانیکور، اپیلاسیون و هزار کوفت و زهرمار دیگر هستند این زنها. پانوق این بانوان ارجمند پاساژ گلستان و ونک و تندیس است. سر مدل گوشی هایشان با هم رقابت می کنند. از پنج سالگی دخترشان فکر شوهر دادن و جهاز جمع کردن هستند.

در کتاب فروشی:

1-دخترجوانی با دقت کامل عناوین کتابها را می خواند. گاهی اخم می کرد. به ظاهرش می آمد آدم اهل مطالعه ای باشد.  آمد دم پیشخوان و از فروشنده پرسید:« آقا، کتاب" رازهایی که زنان باید راجع به مردان بدانند" را دارید؟» آقای فروشنده گفت:« پیش پای شما تمام کردم خانم.»

2-دو دختر 20 ،21 ساله آمدند توی مغازه. از آن خنده های نخودی و تهوع آور داشتند. از آن جایی  که خودم دختر هستم و می دانم این خنده یعنی چی می خواستم خفه شان کنم. این خنده ها یعنی عناصر ذکور خیابان و دانشگاه و اتوبوس و مکان های عمومی دیگر من دخترم، نگاهم کنید. آخر دارم فک خودم را با این خنده ها می آورم پایین. پسر جوانی که داخل مغازه بود کمی نگاهشان کرد و پوزخندی زد. به بغل دستیش سقلمه ای زد. او هم نگاه کرد آنها را و گفت:« ولشون کن. بهشون میاد آویزون باشن.»

در مدرسه:

متاسفانه نمی توانم اسم ببرم. خودشان را خفه می کنند با هزار جور بزک دوزک. هزار جور گل سر برای ایکه کاکلی که بیشتر شبیه گنبد تاج محل هست را روی سرشان محکم نگه دارند. موهایشان را می ریزند توی صورتشان تا ابروهای نخ شده شان را کسی نبینند. گوشی هایشان را آنقدر این سوراخ آن سوراخ می کنند که پدرو مادر نبینند و چک نکنند. ( البته خودم هم این کار را می کنم!!) در راه مدرسه تا سرویس اگر پسری در سن و سال دبیرستانی ببینند این راه را 20 لی 30 دقیقه طول می دهند.

در فامیل:

می گوید:« اگر فلانی الان بیاید خواستگاریم،دانشگاه را ول می کنم می روم زنش می شوم.» با ناباوری نگاهش می کنم. آن یکی هشت سالی می شود یا کسی دوست شده . حالا با طرف قهر کرده است که چرا خواستگاری نمی آید. آن یکی پرینت اس ام اس هایش را می دهد دوست پسرش . یکیشان هم به اندازه ی موهای سرش دوست پسر داشته و حالا با یکی از همان ها ازدواج کرده.

پاورقی: البته مسلما همه ی زن ها این شکلی نیستند. ما فمنیست ها(!) هم از آنها حمایت می کنیم.

 

مدرسه ی دوست داشتنی ما :-&

خورشید می  خواستم یک خواهش بکنم؟ می شود معلم علومتان را پست کنید ایران؟؟ ما شدیدا به یک معلمی که گیجی ویجی برود نیازمندیم. هر دفعه که می خواهم چیزی سر کلاس بنویسم معلم ها می بینند و تذکر های بی اثر می دهند. اگر معلم ها چیزی نگویند نوژا جان لطف می کند به من می گوید تو خسته نمیشی اینقدر می نویسی؟! یادم بنداز بعدا یک عکس از نوشته هایم را برایت بفرستم.

سر کلاس شیمی که تا می آیم چیزی بنویسم آقا بزرگی می گوید:« قانون پایستگی انرجی می گوید....» خدا را شکر آقا بزرگی معلم ادبیات نیست وگرنه بعضی کلمات را خیلی رکیک تلفظ می کرد.

سر فیزیک که تا می آیم چیزی بنویسم طالبی با عرض معذرت،....، جیغ می زند :« رومینا تخته را نگاه کن»، و کلا امسال بیشتر از پارسال لج می کند با من... خوش به حالم! چه قدر محبوبم.نه؟

سر ریاضی محزون می آید بالا سر من می ایستد که مواظب باشد کار خلافی نکنم. کارهای خلاف: دست تو دماغ کردن، فحش دادن ، تف کردن، نقاشی کردن و گناه کبیره نوشتن!!!

سر حرفه ، خدا از سر تقصیراتم بگذرد، معلممان شبیه آدامسی است که با انگشت شست رویش فشار داده باشند. و لازم به ذکر است که سر کلاس مهدیه اینا گفته 14 سالی می شود تو تیزهوش درس داده. باقیه اطلاعات در مورد محل تدریس و ... در دست نیست. خلاصه هر چی می شود منفی می گذارد. گیر هایش هم غالبا این هاست: چرا نفس می کشی؟ چرا نگاه می کنی؟ چرا کتابت بازه؟ و از این قبیل.

سر جغرافی معلممان شوت می زند. و کلا آنقدر صدایشان روی اعصاب اسکی می کند که دیگر  قوه ی ادراک از کار می افتد و نمی توان چیزی نوشت.

سر ادبیات که نمی شود. خودم دوست دارم گوش کنم. و کلا معلممان هم خوب است.( نگار هر فحشی الان داری میدی خودتی)

سر ورزش که قربونش برم بخشی زاده با لحن حرف زدنش فقط می خنداند آدم را پس سر ورزش هم نمی شود.

سر قرآن نافذ کلام بی تعادل روانی اول می خندد بعد جیغ می زند بعد فحش می دهد بعد قهر می کند و اگر چیزی از دستم بگیرد منفی می دهد.

سر هنر می خواهم ام پی 3 گوش کنم پس نمی شود.

سر عربی تقویان خل و چل هنوز اسمم را یاد نگرفته و جایم را سرکلاس عوض کرده که شلوغ نکنم .هه!! زهی خیال باطل!!! سر عربی می نویسم معمولا. اگر معلم ببیند هم چیزی نمی گوید.

سر زبان کتاب می خوانم ، آهگ گوش می کنم یا اس ام اس بازی می کنم.

سر زیست نگار اعصاب و روان برایم نمی گذارد .مغز نداشته ام از کار می افتد و کاری نمی توانم بکنم.

سر تاریخ، سر درس به این مقدسی که آدم کار دیگری نمی کند.

سر انشا اول صبح است. خوابم می آید ، می خوابم.

سر دینی رحمتی مچ می گیرد و با این که منفی نمی دهد اما آدم را شرمنده می کند.

و توی خانه هم که وقتم یا به خوابیدن می گذرد یا به خوابیدن!! مامانم هم شاکی می شود می بیند دارم چیزی می نویسم! حالا شما بگویید من باید کی بنویسم؟؟

به پست نگار این زیر نظر بدین.

 

این بار نه برای باران !

سلام ...

این دفعه خیلی دلش گرفته !
نه بابا !
این بار دیگه نمی گه چرا بارون نمیاد ! 
دیگه نمی گه چرا هوا آفتابیه ونمی گه که چرا داره زیر آفتاب برنزه می شه ... تیره می شه ... سیاه می شه .. کفیث می شه !
نه بابا ! دیگه گوش تو ام ازین چیزا پره !
می دونی دلش از چی گرفته اس ؟!
این که چرا وقتی به دوست جونش که داشت با دوست جدیدش راه می رفت ٫ سلام کرد ٫ جواب سلامشو نداد !
چرا دوست جونش گفت وایسا بعدا میام !
واسه سلامم وقت ندارن ؟!

چرا وقتی دستاش قرمز شده بود و یخ شده بود دوستش یه لنگه دستکششو بهش نداد !؟!

چرا دوست جونش یه لقمه از نون پنیرشو به کیوی نداد ؟ !
چرا دوستش از یه توپ گرد نگذشت برای ... 

چرا وقتی می خواد از چیزای قشنگش صحبت کنه می گن تکراری ....

می گن تمام تابستون به حرفات گوشیدیم بسه دیگه !
اون وقت وقتی کیوی چیزی نگه اون دوست جون دیگش می گه از آرزوهات بگو ...

چرا وقتی کیوی خواست برا دوست جونش چیزی تعریف کنه بهش می گن بسه ! خوب چی کار کنیم ؟! به ما چه ؟!

شایدم ربطی به اونا نداره ! یه فوضول بی خاصیته ! ها ؟!   

شایدم ارزش هیچ کودوم اینا رو نداره ...

چرا ...

چرا ...

چرا ... ؟

ناراحته ... شاید نه به خاطر دوستاش !
یعنی واقعا این قدر تکراریه ؟!؟!؟! خاک تو سرش !

... بعضی وقتا حتی گریه ها هم نمی تونن دلیلی برای این چرا ها پیدا کنن ...

معلم...!

ساعت ۲۰ دقیقه به یازده صبح است.چند دقیقه پیش زنگ تفریح تمام شد.الان همه باید سر کلاس باشند.من هم...آره.سر...کلاسم.می دانید که...:"کلاس..!"

ده دقیقه بعد از زنگ.دیگر همه کم کم آمده اند.صندلی ها مثل همیشه "ول" شده اند آن وسط.مثل همیشه هر کس هر جا "حسش باشد" می نشیند و مثل همیشه "معلم...!"مان می گوید: "همه سر جای خودشان می نشیند لطفا."و صدایش حتی شنیده هم نمی شود.می دانید؟برایش بهتر است زیاد خودش را ناراحت نکند.بالاخره هر کاری سنی...بگذریم.اوضاع این طرف جالبتر است.دو ردیف آن طرفتر دوستم قهوه به دست با دست دیگرش روزنامه ی صبح را ورق می زند.(این همه آدم که به دنیای اطراف اهمیت می دهند مگر چه شدند؟)جلویی ام کله اش را با فاصله یک سانتی فرو کردم است توی کتاب که نشان می دهد که کتاب امروزی هم به مذخرفی قبلی هاست.یک ردیف این ور تر بغل دستی کلاس علومم موزیک گوش می کند و مثل من دارد فکر می کند که چرا الان اینجاست.آن طرف کلاس پنج شش نفر روی آی پاد تاچ یک بیچاره ای خم شدند و شدیدا به وجد آمده اند.(گفته بودم اینجا اصلا ندید بدید نداریم؟)این یکی هم که میز کناریم می نشیند فکر نمی کنم اصولا از بعد از اختراع پی اس پی به جز پی اس پی و توالت فرنگی به چیز دیگری مشغول شده باشد.یکی دیگر دارد جایش را راحت می کند که برای یک ساعت و نیم خواب "غیلوله" آماده شود.واقعا خوب شد واحد خالی بر نداشتیم.استراحت دسته جمعی بیشتر حال می دهد.یکی دیگر هم که رسما بهش اعلام شده است که هر کار می خواهد بکند الان گرسنه اش شد پس می رود یک چیزی بگیرد بخورد.ولی خانم باهوش پشت سری قبلا فکرش را کرده است و دارد در کمال "آداب اجتمایی" خرچ خرچ چیپس می خورد. جلویی اش هم کم کم احساس بیهودگی کامل کرده و میز خط خطی می کند(فکر می کنید بروم بهش بگویم که با نوک پرگار بکند بهتر جایش می ماند؟)

جاخالی می دهم گلوله ی کاغذ از جلوی سرم رد شود.خب چی می گفتم؟آهان.معلممان؟("معلم...!"؟)چی؟نه او هم هست.نه بابا!اصلا احتیاجی نیست کسی سرش را گرم کند ما حال کنیم.الان ۲۰ دقیقه است که دارد فاصله بین میز و کمدش را طی می کند.بیایید مزاحمش نشویم.به هر حال فرقی هم نمی کند.خدا را شکر با اینکه احتمالا داریم یک زبان را حرف می زنیم نه ما زبان او را می فهمیم نه او زبان ما را.اولها شدیدا سعی می کردیم ارتباط بر قرار کنیم.وقتی به خودمان آمدیم و دیدیم که دیگر داریم زبان "تارزان و دوستان" را امتحان می کنیم به این نتی...

چی؟!چی شد؟!برق رفت؟!چرا تاریک شد؟!

برای اولین بار توجه همه جمع می شود.چند دقیقه طول می کشد که می فهمیم یک چیزی...آهان معلممان کم است.یعنی دیگر پشت میزش نیست.کجا...؟آهان!فهمیدم!یادم رفته بود این خصوصیت "معلم...!"مان را برایتان بگویم.والا این پدیده ی قصه ی ما یک متر و شصت قدش است ۳۰ سانت کل عرضش است خدا ببخشد بهش یک کاکل فرفری هم روی سرش دارد.از آنجایی که حنجره اش هم به اندازه ی اینهایی که گفتم توانایی جلب توجه دارد نمی تواند مثل معلم های دیگر هوار بزند و همه سرشان را برگردانند.پس چه کار بکند؟!...چی؟!نفهمیدید؟!چراغها را خاموش می کند دیگر!من همیشه عاشق معلمهای نکته دار بودم.

خب حالا از این فرصت چه بسا نایاب استفاده می کند.یک نفس عمیق می کشد و شروع می کند.اولین جمله را که می گوید شلیک خنده بلند می شود.به خدا دست خودمان نیست.شما تا به حال قدقد ژاپنی با لحجه ی انگلیسی شنیده اید؟!ما فراوان...نه اینکه ربط داشته باشد ها.همین طوری گفتم.

حالا که نصف زنگ رفته است اگر فکر می کنید که دیگر باید یک راست با درس شروع کند اشتباه می کنید:"امروز کار ارائه ی تحقیق کردن ها را شروع بکنیم.من ۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه دیگر فرم های ازریابی را دادند.تا ۲۴ ثانیه بعد شما خودکارهایتان را در بیاورم.بعد هر گروهی که آمد اگر مطالبشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود در ستون خوب علامت بزنید اگر بد بود در ستون بد علامت بزنید.اگر طرز گفتارشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود در ستون خوب علامت بزنید اگر بد بود در ستون بد علامت بزنید. اگر پوسترشان عالی بود در ستون عالی علامت بزنید اگر خوب بود ..."تماشاچیان عزیز دقت دارید که آخرین فرصت جلب توجه ما را خیلی جالب از دست می دهد و زیبایی کار اینجاست که تا آخر زنگ و هر جلسه به همین منوال سپری می شود. 

۵ دقیقه مانده به زنگ این "معلم...!"مان همین طوری می گوید و همه کم کم کنار در صف می بندند.

و او می گوید

و صندلیها خالی می شود 

و او می گوید 

و زنگ می خورد

و او می گوید

و همه مثل گله گراز وحشی می ریزند بیرون

و او ...(یعنی واقعا هنوز دارید می خوانید؟!)

زیر لب می گوید "روز خوبی داشته می باشید."

 

 

پاورقی:هدف این پست فقط تیکه کلام ابراهیم رها بود.راحت باشید. 

چ.ن:پایان آموزنده اخلاقی رو داشتید؟!