سلام مرد چاقي كه توي هال لم داده اي به آن متكاي طفلك و اخبار 20:30 مي بيني‌...

من امروز از تو بدم آمد ...

من هميشه تو را دوست داشتم ... (‌حتي آن موقع ها كه مي گفتم از تو بدم مي آيد !‌)‌

 آخر تو خيلي مهربان بودي ... آخر تو من را دوست داشتي ... آخر ما با هم خوب بوديم ... آخر تو كم و بيش من را مي فهميدي ... آخر من ندانشته بودم كه تو آن چيز بزرگ را نمي فهمي‌... من ندانسته بودم كه مغز تو كوچك است ... امروز از تو بدم آمد ... آخر تو امروز عقلت را بوسيدي و كنار گداشتي ...

مرد چاقي كه مهربان بودي ... تو كه خودت يك روزي آن چيز بزرگ را داشتي و به خاطرش كلي كار خطرناك انجام دادي ... چرا امروز اين گونه كردي ؟‌... مرد چاق ( نسبتا چاق !‌)‌كاش كه تو امروز دليلش را مي پرسيدي ... البته مرد نسبتا چاق ... من برايت توضيح نمي دادم !‌آخر تو نمي فهمي‌!‌من مي دانم كه در آن مغر كوچك نمي گنجد ....

مرد نسبتا چاق ... تو امروز كلي عصباني شدي ... من امروز به تو كلي دروغ گفتم ... اما تو امروز آن چيز بزرگ را بزرگ تر كردي ... تو كلي راه را براي من باز كردي بي آن  كه بداني‌‌ ... مرد چاق‌... من يه روح خبيث دارم كه امروز كلي خوش حال است ... تو فكر مي كني كه آن چيز بزرگ را از بين بردي ... اما ندانستي كه آن چيز بزرگ نگهبانش دل من است ؟ ... نه مرد چاق .... و نمي تواني  !!!‌:دي !‌
مرد چاق ... من نمي توانم تو را پدر خطاب كنم ... آخر من فكر مي كردم كه پدر ها فكر مي كنند ... اما تو كه فكر نمي كني ...

مرد چاقي كه من نمي توانم بابا صدايت كنم .... ببخشيد .... تو مي تواني فكر كني .... اما من يادم نبود كه اينجا ايران است ... اين جا حمل آن چيز بزرگ در اين آدم كوچك .... ممنوع است ... مرد نسبتا چاقي كه من همچنان بايد پدر صدايت كنم ،‌تقصير تو نيست ... اينجا ايران است ... اينچا كسي توقع فكر كردن را از يك پدر ندارد ... اينجا سرزمين تعصب است ...


پ.ن :۱- نگار هنوز زنده است !!!
۲ - شاید الان این فکرایی رو که اون موقع که اینو می نوشتم می کردم رو نمی کنم زیاد !!!

۳ - خودمم نفهمیدم بالایی چی بود !!!