یک تکه واقعیت: رفته ها و مانده ها

مقدمه:
من زیاد دوست ندارم توی سرنوشتمان به جز دست نوشته چیزی بگذارم. مگر اینکه آنقدر..."واقعی" باشد که مثل دست نوشته حسش کنم--کنیم. و دوست هم ندارم مثل بعضی ها کار کسی را کپی پیست کنم صاف بگذارم کف دست بقیه. ولی این متن که می نویسم : ۱. برایم به طور خیلی جالبی واقعی است مثل نوشته ی خودم، ۲. نام نویسنده اش را نمی دانم، با یک ایمیل فوروارد شده به دستم رسیده است. به هر حال، ببخشید از کپی رانگ :دی.

رفته ها و مانده ها

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

***

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست.

***

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که مانده اند  هر روز…نه…یکروز درمیان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

*** 

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند‎.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.‎

***

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند‎.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند‎.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.‎

***

آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید وآیا اصلا کار گیرشان میاید؟

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میآیند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.‎

***

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.‎

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند‎.

***

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند‎.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند‎....

***

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎.

***

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند‎.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند.‎

***

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند‎… آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند‎.

 

ختم کلام:
هاه! بشر چه مچ گیری ای می کنند، ها...! به نظر من همه اینها خیلی خنده دار راست بود شاید به جز تکه ی دو تا مانده به آخری، شاید هم نه. شاید بعضی چیزها فقط تلقین باشد، شاید هم نه. تو...؟

فونت ریز ریز...!

و آدم ها می آیند و می روند و تک تکشان برای من یک دنیا خاطره می گذارند که بعدها به شان فکر کنم. و من هر کسی غیراز تن فیزیکی خودم را "آدم ها" می نامم.*

و من فیلم نگاه می کنم. برخلاف ذهن خراب شما، فیلم صحنه نداشت. وای... خدایا! دلم می خواست جای دختر فیلم باشم  و یکی، یک ستاره به نامم بزند و هم زمان با آن آدم یک شعر را زمزمه کنم.

و من امروز به بهار می گویم :« من شوهر می خوام.» و او بدون اینکه چشم هایش را گرد کند می گوید:« منم.» می گویم:« یه زندگی عاشقانه.» بهار می گوید:«  آره.» و من در آن لحظه حس می کنم من و بهار خیلی حرف های نزده ی هم را فهمیدیم. حرف هایی که شاید نباید زدشان.

و من به کارنامه ام خیره می شوم. هیچ حسی نیست آیا؟! نمره هایم خوب شده. توی گوش خودم زمزمه می شود:« چرا؟ »

و من ته ته ش، راست راست ش را که بخواهم بگویم هوس آغوش گرم دارم!

 

*جمله دزدی است.

**هر چه قدر فونت ریزتر باشد نشان دهنده ی آرامش من است و این فونت تاهومای 9 استو یعنی من خیلی آرامم؛ البته فعلن!

 

من دلم چیز می خواهد !!!

من الآن دلم بيشتر از هر برهه زماني زندگيم چيز مي خواهد !‌
من كلي دلم چيز و ميز مي خواهد !!!‌
من دلم مي خواهد كه پروژمان توپ شود چون من حمالي مي كنم برايش‌!‌
من دلم مي خواهد كه روبات شويم چون قرار است حمالي كنم برايش و چون فكرم مخشوشش است !‌
من دلم آدم جديد مي خواهد چون حوصله ام سر رفته !!!‌
من دلم مي خواهد كه كلي بنويسم چون هيچي ندارم كه بنويسم !‌
من دلم مي خواهد عاشق شوم چون آدمي نيست كه عاشقش شوم !‌

من دلم داستان مي خواهد !!!! از آن داستان ها كه كلي دردسر دارد و كلي حساسيت و سوتي !!!‌:دي

من دلم مي خواهد بروم تيراژه ولي نمي برندم !‌

من دلم پول مي خواهد چون پول ندارم !‌
من دلم كلاه برداري مي خواهد چون كلاه بردار نيستم هنوز‌!‌
من دلم مي خواهد كه كلي زبل باشم ولي نيستم :دي !‌
من دلم مي خواهد لاغر هم باشم ولي باز هم نيستم !!! =))
من دلم آهنگ جديد باحال مي خواهد چون آهنگ جديد باحال ندارم‌!‌
من دلم كلي هيجان مي خواهد و همه چيز آرام است !!!

و می توانی بگویی چه بد !‌


* نه هله هله !

من، خورشید، در کمال خوشبختی 15 سال دارم!

 آری آری عزیزم،

 

درست فکر کردی. دوباره هجوم افکار و خاطرات مختلف است که می نویسم. صندوقچه ی خاطرات ارزشمندمان که تو هستی. گفتم این یکی را هم بنویسم که حتما داشته باشی. بخصوص که این یکی را خودت ساختی. نتیجه ی چیزی است که تمام این مدت تو محکم نگهش داشتی...دوستی ما.  

بامزه است خیلی. می دانی چی؟ یاد سوم دبستان افتادم. کتاب تعلیمات اجتماعی مان. یک درسی بود...چه بود؟ درس پست. دختر آقای هاشمی می خواست به دوستش در شهرستانی نزدیک نامه بفرستد. بله همین بود. هاه! چطور ما همان طور که در مورد اینکه آدرس را کجای پاکت می نویسند می خواندیم، در ذهنمان تصور می کردیم که آخ چه حالی می دهد. آدم با دستهای خودش یک نامه بنویسد و توی پاکت بگذارد و داخل صندوق پست بیندازد. فقط فکر اینکه طرف فرضا ۲ خیابان بالاتر چه عشقی خواهد کرد وقتی پاکت مهر و موم شده را دستانش بگیرد از لذت سرشارمان می کرد. دو سه بار برای هم نامه نوشتیم و تمبر زده از زیر در خانه ی هم دیگر انداختیم تو. آن موقع کاملا قانع شده بودیم که "آقای پستچی فقط توی کتابها کار می کند".
همان سالهای دبستان بود که کتابهای "من و بابام" را می خواندم. در یکی از داستان کوتاهش پسر چیزی در مایه های نقشه ی گنجی را روی کاغذ پوستی می نویسد و در بطری می گذارد و داخل دریا می اندازد. کسی سالها بعد در یک جزیره ی دور افتاده آن را از آب می گیرد. همین کافی بود که از آن به بعد همه چیز را روی کاغذ پوستی و توی بطری شیشه ای بنویسیم. به خصوص "نوشته های سری" بین خودمان را. همه شان را نگه داشتیم. همه شان را دارم هنوز.

آه، آه، این حرفها را ول کن. "ویولن ایتالیایی" پدر خوانده را شنیده ای؟ هاه. می زدیمش. چند سال بعد تر از آنهایی که گفتم بود. چند سال بعد بود از لحاظ زمان. ولی سالها و سالها بزرگتر بودیم گویا. بهش می گفتیم انجمن موسیقی. چقدر، چقدر، رها بودیم سه شنبه ها بعد از مدرسه. پرواز می کردیم به راستی. می زدیم، می خواندیم، می خندیدیم. مست بودیم؟ شاید. تک تک نتهایی که می زدیم، عشقی که باهاش در دلهایمان شعله ور می شد، به داغی همان موقعها حس می شود در این لحظه. چقدر رها بودیم..

از عشق می گفتم...؟ عاشق هم شدیم این وسطها! بارها و بارها. نمی دانم از کدام بیشتر لذت می بردیم. عاشق شدن، یا با خنده نخدی در موردش با هم دیگر حرف زدن. چقدر گفتیم ها! و کلی هم می خندیدیم. به سادگی خودمان و این عشقهای کوچکمان. بامزه است آخر. همین الان هم که بهش  خنده ام می گیرد از طرز حرف زدن حق به جانبمان. چی بگویم دیگر؟ آن موقعها برای اینکه این رمز و رازهای "بزرگ" زندگی مان بین خودمان بماند به بقیه می گفتیم "بعضی چیزها نگفته قشنگترند". ولی بذار حالمون رو بکنیم بابا. کی به کیه؟ ها ها ها!

و بعد به حرکت فکر می کنم. به اینکه چطور تغییر بعد از تغییر طوری فرا می رسد که مثل یک دوربین با شاتر سریع تنها چیزی که روی فیلم ظاهر می شود خطهای تار سرعت سوژه است. چطور خاطره هایی که در لحظه زندگی شان می کردیم گذشته شدند و چیز های "جدید" (گویی می گویند) پیش چشمانمان سبز شدند. سه چهار سال پیش بود که وارد یک دنیای برزگتر شدیم. سال اول راهنمایی یادم هست تا قدری بهمان خوش گذشت که در وسط آن همه تفریح و بازی و لذت خالص، نمی توانستیم تصور کنیم چیزی بهتر  از آن که ما داشتیم وجود داشته باشد. هر روز مثل رفتن به شهر بازی برای بچه ها شاد بودیم و غش غش می خندیدیم و حال. حال معمولی.

ها ها، سال دوم شروع شد. با دوستان قبلی نبودیم دیگر البته. آدمها اولین مهره هایی هستند که با دیگری جایگزین می شوند در بازی سرنوشت هر کس. اینبار هم شاید دیدار آدمهای جدید بود، شاید نقطه تقاطع چند فاکتور مختلف بود. ولی هر چه بود، آنطور "با هم بودن" همه ما پدیده ای بود که تا به حال ندیده بودیم. آن همه انرژی که در یک زمان، یکجا و در یک جهت متمرکز شده بودند به قدری تصویر قوی ای ایجاد می کرد که گهگاه بی اختیار  یک قدم به عقب بر می داشتیم و به زندگی می گفتیم دست مریزاد. و خوشحالی مان در آن زمان هم عمیق تر از آنچه بود که تا کنون حس کرده بودیم. خوشحالی توام با درک ارزش لحظه ای که در دست داشتیم. درک اینکه چرا نباید از دستش بدهیم. درک اینکه چطور در همان یک لحظه نهایت "زندگی" را بکنیم. و آن زمان شاید زمانی بود که تو به دنیا آمدی، آری آری عزیزم. شاید زمانی بود که تو در دلهایمان زنده شدی. هر چند که ماهها بعد بود که برایت اسم گذاشتیم و به نزدیکانی که "نگاه" می کردند نشانت دادیم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم که یک پیوند محکمتر از دوستی در حال شکل گرفتن بود با هر قدم که با هم بر می داشتیم. زمان گذشت و دیگر دقیقا هر دقیقه هر روز در کنار هم نبودیم. گفتیم تمام شد. جدا شده ایم. می گفتند سخت است، همین است که است. ولی ما خداحافظی را دوست نداشتیم، پس با هم ماندیم. به همین سادگی. باز هم دوش به دوش هم جلو رفتیم. از آن موقع یک روح بودیم، عضوی جدانشدنی از سرنوشت یکدیگر. با هم بالا رفتیم، افتادیم، خراب کردیم، دوباره از نو ساختیم...بزرگ شدیم، در کنار هم. و البته تو آنجا بودی، آری آری ام، تا هر دم بهمان یادآوری کنی که چرا با هم هستیم. از من می پرسی، نمی شد بدون هم این مسیر. یا دست کم هرگز به این "قشنگی" نمی شد...آن طور که به یادش خواهیم آورد همیشه.

آری آری عزیزم، همین این حلقه ی گرم اهالی ات را می بینی؟ همین چهره های آشنای بازتاب شده در این حباب بزرگت، بار دیگر همه ی اینهایی که گفتم را به همین نابی و "از-ته-دل" ای که من به یاد می آورم و نوشتم برایت، برایم زنده کردند. واااااای آری آری عزیز چطور بگویم که بفهمی!

عشق دریافت یک جعبه ی واقعی با آدرس واقعی خودم رویش و آدرس یک نیمکره آن ور تر پریسایم کنارش!
عشق خواندن طوماری جاسازی شده در یک  شیشه شیر، که نقشه گنج نیست بلکه خودش است!
عشق دوباره گوش دادن به ملودی هایی که با نت به نت زدنشان برای همیشه در خاطرم ثبت شده اند! 
عشق دیدن کلمات دست نوشته ی کسانی که برای آنها می نویسم هر چه می نویسم در اینجا را!
عشق شنیدن چرت و پرتها!
عشق "آنجا" بودن را حس کردن!
عشق داشتن یک قطار "سمپاد" جلوی پنجره ام که هر روز صبح که بلند می شوم بهم بگوید که از کجا آمده ام و به کجا می روم!
عشق تایید "تعلق داشتن" بین این حلقه دوستانی که عاشیقیشون خواهند بود تا همیشه!
و عشق همچنان داشتنشان! پیشم. همین جا.

کادوهایی بودند که بکس حبابی تو، آری آری، برای تولد ۱۵ سالگی ام بهم هدیه کردند.
چی؟ آره، ها ها! یک عشق دیگه اش هم این بود که یکی دو ماه بعد بهم رسید. به این می گویند سورفیریز یا نه؟!؟ درست می گویی، می دانم! امکان ندارد! اصلا نمی شود که به مغزشان هم رسیده باشد. من هم همین را گفتم اول. ولی...

ببین داداش.

تا حالا "آری آری" ای بودی...؟

اینطوریاس.

 

دم همتون به گرمی لپای قرمز شده ی من! بیشتر از این نمی تونم بگم!

 

 


پاورقی: هه! می گم بی کلام شدم بگید چشم دیگه! آدمو وادار به چه جون کندن هایی می کنن به خدا!

پاورقی ۲: خیلی طول کشید، نه؟ خب مهم نیست. یک کم مزه بچشید! ولی خدایی کامپیوتر ها که خراب شد من همه ی این را با دست نوشتم. بعد ادیت کردم و تایپدم تو بلاگفا. درست مثل اون موقعها! خیلی چسبید جان شما...:دی!

پاورقی ۳: هر چقدر هم که باید این پست را آپ می کردم، از باحالی همت آپ کردن آرزو کم نمی کند. پایین را بخوانید. خیلی توپه!

و اما تو...

اسمت را فریاد می زنم. دلم می خواهد اسمت را فریاد بزنم. هر بار که فریاد می زنم انرژی عجیبی درونم ایجاد می شود که نمی گذارد توقف کنم. حتی اسمت هم به من انرژی می دهد! فریاد می زنم و همه ی اطرافم سیاه می شود ولی یک چیز می ماند : اسمت

باز هم داد می زنم ناگهان تو را مقابل خودم ولی کمی دورتر می بینم! با نگاه و لبخندت آن انرژی را خنثی می کنی و من به تو خیره می شوم

هنوز لبخند می زنی نمی توانم جلوی انرژی ات مقاومت کنم سرم را به زیر می اندازم.. تو به من می خندی می دانم آخر صدای گرم خنده ات می آید... سرم را بلند می کنم و پیشت می آیم و ازت عذرخواهی می کنم. تو باز هم لبخند می زنی و بهم می گویی :"اشکال نداره ناراحت نشدم" و من پاسخ لبخندت را می دهم.


پ.ن: و من بودن خود را با نبودنم ثابت می کنم

پ.ن: ببخشید نمی تونم این اواخر زیاد بنویسم نمی دونم چرا!