مثل هر شب همان لباس خواب آبی رنگ خرسی ام را پوشیدم.

و دمپایی های خرسی را پایین تخت رها کردم .

و ولو شدم رویش.

و چشم هایم را بستم.

      - مثل همیشه -

و درست آن لحظه که چشم هایم حسابی سنگین بودند ،

و مرا می کشاندند به دنیای خواب ،

و من تقلا می کردم برای ماندن ؛

درست در همان لحظه

وقتی هنوز مطمئن بودم که بیدارم ،

و خنکی بالشت را که کم کم گرم می شد حس می کردم ،

آنوقت یک چیز هایی دیدم.

که هنوز نمی دانم خواب بودند یا نه.

-          من و تو ،

توی یک کوچه ی برفی و سفید ،

می دویدیم.

-          با تمام وجود    -

و من هنوز صدای هن و هن نفس هایمان توی گوشم است ؛

و صدای قهقهه هایمان.

و تصویر سینه هایی که بالا و پایین می رفتند.

و یک چیزی توی دلمان قیلی ویلی می خورد انگار می گفت : چقدر همدیگر را دوست می داریم.

و درست آنجا که هردومان دیگر کم آورده بودیم ،

-          ایستادیم   -

و من محو چهره ات شدم.

موهایت را با نمره ی 2 کوتاه کرده بودی  !

و عینک دودی زده بودی به چه بزرگی !

و من در آن لحظه بیاد نمی آوردم که تو ،

هیچ وقت ،

-          عینک دودی نمی زنی   -

و موهایت همیشه بلندند !

و من لباس مدرسه ام تنم بود.

همان آبی لاجوردی که دل آدم را باز می کرد بین اینهمه خاکستری ها.

و ما از ته دل می خندیدم.

همه چیز یک جوری محوند الان دیگر.

صدای خنده هایمان ،

و سرما که نک انگشتانم را بی حس می کرد.

و درست در همان لحظه ؛

که هردومان حس می کردیم تمام خوشی دنیا توی قلبمان است ،

آن مرد قدبلند سیاه آمد ،

و مرا از پشت گرفت ،

و با خود کشاند.

و ترس تمام وجودم را گرفت.

و قبل از آن که تو کوچک و کوچک تر شوی ،

من دستم را دراز کرده بودم

و التماس می کردم که مرا بگیری ،

و تو فقط لبخند می زدی.

و صدایی از پشت سر می آمد

می گفت :

خداحافظ عزیزم!

-

و من این رویا را بارها دیده ام ؛

شبی زمستانی و سرد ،

توی یک خیابان تاریک ،

با درختان چنار بلند و پیر

می دوم ،

و جرات نمی کنم پشت سرم را نگاه کنم ،

و مرد قدبلند سیاه را ببینم که دنبالم می کند.