نمی دانم چه بگویم.وقتی وبلاگش را خواندم می خواستم داد بزنم.می خواستم بگویم ساکت شو!بسه!می دانی که چیز مهمی نیست.اینطوری حرف نزن!بسه!

بعد یادم افتاد دارم نوشته های رومینا را می خوانم.چرت و پرت؟رومینا؟عمرا.

ولی بعد دوباره فکر کردم گریه؟رومینا؟

...؟

چه کسی طلسم را شکست؟

بعد یادم افتاد.

حالا فقط می خواستم "او" را هر که هست هر جا هست پیدا کنم و مجبور کنم بخواند.

آری... واقعیت این است که اشتباه می کند...

ولی نکته اینجاست که الان واقعیت مهم نیست.

مهم اوست که باید مثل همیشه بماند.

مهم این است که مثل همیشه کم نیاورد.

نه.

منظورم بی خیال شدن نیست.

منظورم اثبات است.

هیچ وقت چیزی را بی اثبات نپذیرفت.اینبار هم خودش ثابت می کند.

می دانم که من از خیلی چیز ها خبر ندارم.آره.چون نگار نیستم.

ولی فقط یک چیز...:

رومینا

به عشقت ایمان داری

و به عزمت.

فقط برای یک لحظه فکر کن تا اینجای راه را چه جوری آمدی...

و یک چیز دیگر

یادت باشد

ما همیشه یک "تورنادو" می خواهیم که ازش ایستادن یاد بگیریم.

استوار.