هنوز زود است ...

از سخت ترین جایش می گذرم ...

تا زانو سفید سفید است ...

پیاده رو ار خالی از برف کرده اند ...

چون آدم ها از برف می ترسند ...

آن ها می ترسند زمین بخورند ...

آن ها می ترسند رویشان برف بشیند !

نکند شرما بخورند ...

آن ها حتی آسمان را هم نمی همند ...

به چه امیدی زنده اند ؟!

آن ها می ترسند روی برف بی گناه راه بروند ...

نکند به جرم سیاه کردن برف بگیرندشان !

نکند ....

نکند .....

نکند ....

آن ها نمی فهمند آسمان ناراحت است ...

نمی فهمند آسمان اشک هایش یخ زده ؟!
آن ها برای اشک های آسمان ارزشی قائل نیستند ...

می روم و می روم و می روم ...

یک سری رد پا هم هست...

نفری قبل از من از این جا گذشته ...

قطعا او هم از برف نمی ترسیده ...

حالا احتمالا من دومین نفری هستم که از برف نمی ترسم ...

حالا ما دو تا شدیم ...

پایم را جای پایش می گذارم ...

آخر این راه معلوم نیست کجاست ..

خم می شوم ...

تکه از برف را در دستان گرمم می شرم ...

سرما را حس می کنم ...

فکر می کنم قلبم هم مثل این برف یخ شده ...

دست هام قرمز شده ...

هیچی حس نمی شه ...

هیچی ...

هیچ حسی نیست ...

آن ها چرا من را این گونه نگاه می کنند ؟

یه چیزی گونه هامو قلقلک می ده ..

ااا ! مثل این که خیسه !
در عین بی حسی می گریم ....

خورشید پشت ابر ...

من داد زدم ... ! دیدی ؟!

داد زدم که عاشقم ...

اما فقط به من خندیدند !

می گویند دیوانه ی برف ندیده !  

دارم به آدما نزدیک می شم ...

سرو وضعمو درست می کنم ...

دوباره همه چیز بی خود شد .... مثل همیشه !