بستنی را گرفتو به او دادش ...

دستش به دستانش بر خورد کرد ...

 سرش را پایین انداخت و رفتند ...

بستنی را نگاه می کرد ...

دشت های او را در بستنی می دید

بستنی آب می شد ...

بستنی آب شد ...

بستنی تمام شد ...

اما زندگی هم چنان ادامه داشت ...

به لب مرز رفتند ...

آن جا که احساسات هجوم آورده بودند ...

سرباز عقلش را فرستاد ...

احساسات را سرکوب کرد ...

برای همیشه !