شروع سرنوشتم...
سر نوشت حبابیم را فکر نمی کردم اینگونه شروع کنم…. گذاشته
بودم موقعی که حال و روز درست و حسابی ای دارم شروع کنم… شروع کنم مثل پارسال شاد
بودن را. شروع کنم مثل پارسال خندیدن را . شروع کم مثل پارسال اجنماعی بودن را .
اما انگار هر چه قدر هم صبر می کنم نمی شود… زندگی همین است. سیر آمد ها و رفت ها،
به قول عزیزی سیر عوض کردن بوتیک هاست… گاه شادی می آید گاه شادی می رود… اما ما
هیچ وقت تنها نیستیم…همیشه همراهمان چیز هایی داریم. حتی اگر این چیز ها ناراحتی
هایمان باشد. حتی اگر این چیز ها خاطراتمان باشد. خاطراتی که حالا رفته اند لای یچ
و خم مغزهایمان… همه مان پارسال یادمان می آید… بی قید و بند.. فارغ از هر حسی …. می خندیدم. گریه هایمان هم خنده بود . حرف
هایمان هم خنده بود . پنداری همه مان قانون نگفته ی شاد بودن را پذیرفته بودیم.
همه مان بدون هیچ حرفی می دانستیم باید در این دنیای بی عدالت و بی قانون ،قانون
خودمان را در دنیای کوچکی که ساخته بودیم اجرا کنیم… دنیای ما انگار به وجود آمده
بود تا دردهایمان یادمان برود… دنیای رویایی ما سرنوشت حبابیش را دید در آخر کار.
22 خرداد که خداحافظی می کردیم کداممان فکر می کردیم حالا هرکداممان بنا به سرنوشت
حبابیمان به کجا پرت می شویم. خورشید پرت شد به کانادا. من پرت شدم به انزوای خودم
. نگار پرت شد به خاطراتش و بقیه هم به گوشه ی خودشان… کداممان فکر می کردیم که
امروز دور هم در این دنیای مجازی بزرگ که خیلی با دنیایی شیرین حقیقی و رویایی
کوچک خودمان فرق دارد جمع شویم؟ هیچ کدام…
اما ما امروز اینجاییم . اما دیگر فارغ نیستیم از هر حسی. دلهایمان تنگ می شود.
گاه برای هم غریبه می شویم و ما دیگر همان ما نیستیم . اما به جهنم! می فهمید به
جهنم! یک جهنم واقعی. ما می مانیم. می مانیم و این سرنوشت حبابی را می نویسیم. می
نویسیم و تا آخر دنیا ، هر چند خورشید آنجاست و ما اینجا ( ایهام دارد . به این
نکته توجه شود)، اما باز هم با هم می مانیم . و دنیای خودمان را باز هم می سازیم ….
هر کداممان معنا می شویم در این سرنوشت. شاید از نوع حبابیش. شاید از نوع واقعیش.
الله اعلم….