و آن دماغ كثيفش ... !
خودش را پهن كرده بود روي ميله هاي پل هوايي ...
سرش را آزاد می گذاشت که برود عقب ...
اینطوری آب دهانش را سخت تر قورت می داد ...
و از این حالت چقدر خوشش می آمد ...
- شب عیده ، یکی می خری ؟ ثواب داره به خدا ... !
برگشت ؛
دخترک با آن دماغ کثیف و موای بور و بلیز زرد و شلوار قرمز و روسری بنفش ، یک جعبه فال گرفته بود جلویش و داشت دماغش را می کشید بالا !
چقدر شبیهش بود آخر خدا !
درست مثل آن شبی که 2تایی آمده بودند روی پل ...
آن شب ماه گرفته بود ... !
بدون یک کلام حرف ، تا خود سپیده ، به ماه نگاه کردند و به چشمان همدیگر ...
- همه اش یکجا چند ؟!
دخترک تعجب کرد ...
آقا ما گدا نیستیما ... کار می کنیم ...
( لبخند )
- من فقط پرسیدم همه اش یکجا چند ؟!
و بعد وقتی دخترک تمام آن پول ها را می چپاند توی جیبش ؛
آن وقت چی شد ؟!
هیچی !
فقط سرش را بالا آورد و دید که یک عالمه فال توی هوا تاب می خورند و مرد ...
و مرد که نیست ... !
و بعد ،
صدای ترمز ...
دخترک اما ؛
جرات نکرد زیر پل را نگاه کند ...
هه ! پی نوشت نداره دادا !