یکی بودند و یکی نبود...

مخصوصن وقتی حلقه می زدند، دست های هم را می گرفتند ، آواز می خواندند، همه.

همه ی آنهایی که قصد جان مرا داشتند هم.

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود، یکی بودند و اصلن یکی نبود!

از بالا که نگاه می کردی چند حلقه بود ؛

یکی توی آن حلقه ها بود ، آن یکی من بودم!

دست خورشید را گرفته بودم و داشتم دور و بر را نگاه می کردم!

آن خانه ی سبز را نگاه می کردم ،

خانه ای که درها و دیوارها و نیمکت ها و صندلی ها و پرده ها و سقف و حیاطش سبز بود!

خانه که روزی مال من هم بود؛

خانه که دوستش می داشتم و می دارم و خواهم داشت.

خانه ای که در آن درخت ها آمدند و رفتند ،

خانه ای که در قلبش حلقه می زدیم ،

خانه ای که خیلی درخت داشت؛

و این خانه خیلی بزرگ و باشکوه است!

ما می رویم !

ما که توی سر و کله ی هم ، هم  زدیم!

ما که موقع اش که می شد خورشید را با یک 5 سنتی عوض می کردیم!

ما که کفش های آلستار زرد رنگش را بیشتر از خودش دوست می داشتیم؛

من خیلی چیزها شنیده ام،

من ص2دای باران را که با آواز بچه ها می آمیزد را شنیده ام،

من صدای فریاد معلم ها را شنیده ام،

من خیلی فحش هم شنیده ام!

وقتی به من گفتند: "خانبگی ناخنت را نجو" فقط خندیدم!

وقتی به من گفتند: "خورشید دم در است" فقط ناخنم را جوییدم!

 


و او با همان آرامش همیشکی به سوی دریا قدم برداشت،

و لحظه ای بعد در آن ناپدید شد؛

- تنها صدای دست های مرد سیاه پوست به گوش می رسید که به نشانه ی تشویق بهم می خوردند!

 


پ.ن

1. میدونم تکراری بود ولی خوب تقلبی نبود حداقل نثرش مال خودم بود!

2. این قسمت آخر انصافن بی ربط بود!

3. این قسمت آخر رو کلن و با قصد نوشتم که هیچ ربطی به متن نداشته باشد خفن تر کنه متنو! :دی