اتوبوس
همیشه توی اتوبوس کلی آدم بود و توی آدم ها کلی چیزهای کشف نشده. نمیشد حدس زد که چندتا راز توی اتوبوس جا میشد
نشسته بود و به تعداد آدم ها فکر می کرد،شایدم به تعداد چیزهای کشف نشده. کسی نمیدانست
خیلی مسخره بود ولی میخواست با نگاه کردن به آنها رازهایشان را کشف کند. شاید هم موفق میشد ولی بیشتر باعث میشد همه چپ چپ نگاهش کنند. او فکر میکرد آنها می ترسند به خاطر همین چپ چپ نگاه میکنند تا دیواری دفاعی برای خود ایجاد کنند
چندتا راز در یک اتوبوس جا میشد. خب بستگی به تعداد آدمها داشت. خب اکر 50 تا آدم هرکدومم 5 تا راز بزرگ.......با خود گفت"خدای من چه بلایی داره سرم میاد. اصلا چه فرقی می کنه" اما نمیتوانست به آن فکر نکند
صدای ترمز اتوبوس شاید او را نجات داد
با خود فکر کرد این هم شاید به تعداد رازها اضافه کند و سوار شد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 11:14 توسط آرزو
|