هوار
"زیاد حرف زدم؟"
اولین فکری است که مغرم در صفحه ی سفید سکوت او می نوسید.
تنگٍ آب سردِ کلماتِ بی شرمم از چنگ انگشتانم سر خورده است و هیچی نشده اثار ماتِ بهت و شبهه و تظاهر به نفهمیدن چهره اش را می شورد.
دیگر کاری نمی توانم بکنم.
لحظه ای احتمال بر زمین نخوردن تنگ را در نظر می گیرم. بعد با تسلیم سرم را بالا می گیرم و منتظر درک کامل خیسی و سرما می شوم.
از اینجا به بعد دیگر راحت است. سر جایم کمی جا به جا می شوم و خودم را رنگ خلا بین نگاههایمان می کنم.
ثانیه ها می گذرند.
اولین سوزش آتش را حس می کنم که از انگشتان پاهایم شروع کرده و ذره ذره تمام بدنم را شعله ور می کند.
انتظار می کشم.
خواهد آمد.
به گرمای آن لحظه ی اول فکر می کنم...
گره نگاهی با نگاهم.
یک یاغی در میان موج جمعیتی با سرهای پایین و عینکهای مه گرفته.
قلبم که تالاپ تالاپ می زند.
نگاه کن! یک جفت چشم دیگر که نمی تواند به دید محدود جلوی پا قناعت کند.
آن لحظه که فکر می کنم تنها من نیستم.
آن لحظه که ذره ای بالا آمدن گوشه ی لبی یا زمزمه ی تک کلمه ی بی اهمیتی پر از هیجانم می کند.
اما در این لحظه دوباره به چشمانش نگاه می کنم.
می دانم که دارد با نگاهش حرف می زند.
فکر می کنم،
چقدر کلیشه.
مثل همیشه به توانایی من برای فهمیدن نگاهش تکیه می کند.
یاد همان لحظه می افتم که این کارش به خنده ام انداخت.
هاه..! لابد آدمها عوض می شوند..
اینبار من رو در رویش ایستاده ام
و با تمام وجود صدایش را می خواهم.
می خواهم داد بزند.
می خواهم طنین احساسش تکانم بدهد.
می خواهم چنان با جسارت بگوید که اشتباه می کنم یا نمی کنم،
که دیوانه هستم یا نیستم،
که دیوانه اش می کنم یا نمی کنم...
که در جا سرخ بشوم.
آن لحظه ی اول به چشمانت که نگاه کردم فقط عمق دیدم و هیچ انتها.
الان تمام آن چیزی که می بینم بازتاب خودم است. بازتاب یک تصویر. یک صدا.
تا حالا دیگر باید فهمیده باشی یاغی ِ من،
با سکوت نمی شود تاریخ ساخت.