من، خورشید، در کمال خوشبختی 15 سال دارم!

 آری آری عزیزم،

 

درست فکر کردی. دوباره هجوم افکار و خاطرات مختلف است که می نویسم. صندوقچه ی خاطرات ارزشمندمان که تو هستی. گفتم این یکی را هم بنویسم که حتما داشته باشی. بخصوص که این یکی را خودت ساختی. نتیجه ی چیزی است که تمام این مدت تو محکم نگهش داشتی...دوستی ما.  

بامزه است خیلی. می دانی چی؟ یاد سوم دبستان افتادم. کتاب تعلیمات اجتماعی مان. یک درسی بود...چه بود؟ درس پست. دختر آقای هاشمی می خواست به دوستش در شهرستانی نزدیک نامه بفرستد. بله همین بود. هاه! چطور ما همان طور که در مورد اینکه آدرس را کجای پاکت می نویسند می خواندیم، در ذهنمان تصور می کردیم که آخ چه حالی می دهد. آدم با دستهای خودش یک نامه بنویسد و توی پاکت بگذارد و داخل صندوق پست بیندازد. فقط فکر اینکه طرف فرضا ۲ خیابان بالاتر چه عشقی خواهد کرد وقتی پاکت مهر و موم شده را دستانش بگیرد از لذت سرشارمان می کرد. دو سه بار برای هم نامه نوشتیم و تمبر زده از زیر در خانه ی هم دیگر انداختیم تو. آن موقع کاملا قانع شده بودیم که "آقای پستچی فقط توی کتابها کار می کند".
همان سالهای دبستان بود که کتابهای "من و بابام" را می خواندم. در یکی از داستان کوتاهش پسر چیزی در مایه های نقشه ی گنجی را روی کاغذ پوستی می نویسد و در بطری می گذارد و داخل دریا می اندازد. کسی سالها بعد در یک جزیره ی دور افتاده آن را از آب می گیرد. همین کافی بود که از آن به بعد همه چیز را روی کاغذ پوستی و توی بطری شیشه ای بنویسیم. به خصوص "نوشته های سری" بین خودمان را. همه شان را نگه داشتیم. همه شان را دارم هنوز.

آه، آه، این حرفها را ول کن. "ویولن ایتالیایی" پدر خوانده را شنیده ای؟ هاه. می زدیمش. چند سال بعد تر از آنهایی که گفتم بود. چند سال بعد بود از لحاظ زمان. ولی سالها و سالها بزرگتر بودیم گویا. بهش می گفتیم انجمن موسیقی. چقدر، چقدر، رها بودیم سه شنبه ها بعد از مدرسه. پرواز می کردیم به راستی. می زدیم، می خواندیم، می خندیدیم. مست بودیم؟ شاید. تک تک نتهایی که می زدیم، عشقی که باهاش در دلهایمان شعله ور می شد، به داغی همان موقعها حس می شود در این لحظه. چقدر رها بودیم..

از عشق می گفتم...؟ عاشق هم شدیم این وسطها! بارها و بارها. نمی دانم از کدام بیشتر لذت می بردیم. عاشق شدن، یا با خنده نخدی در موردش با هم دیگر حرف زدن. چقدر گفتیم ها! و کلی هم می خندیدیم. به سادگی خودمان و این عشقهای کوچکمان. بامزه است آخر. همین الان هم که بهش  خنده ام می گیرد از طرز حرف زدن حق به جانبمان. چی بگویم دیگر؟ آن موقعها برای اینکه این رمز و رازهای "بزرگ" زندگی مان بین خودمان بماند به بقیه می گفتیم "بعضی چیزها نگفته قشنگترند". ولی بذار حالمون رو بکنیم بابا. کی به کیه؟ ها ها ها!

و بعد به حرکت فکر می کنم. به اینکه چطور تغییر بعد از تغییر طوری فرا می رسد که مثل یک دوربین با شاتر سریع تنها چیزی که روی فیلم ظاهر می شود خطهای تار سرعت سوژه است. چطور خاطره هایی که در لحظه زندگی شان می کردیم گذشته شدند و چیز های "جدید" (گویی می گویند) پیش چشمانمان سبز شدند. سه چهار سال پیش بود که وارد یک دنیای برزگتر شدیم. سال اول راهنمایی یادم هست تا قدری بهمان خوش گذشت که در وسط آن همه تفریح و بازی و لذت خالص، نمی توانستیم تصور کنیم چیزی بهتر  از آن که ما داشتیم وجود داشته باشد. هر روز مثل رفتن به شهر بازی برای بچه ها شاد بودیم و غش غش می خندیدیم و حال. حال معمولی.

ها ها، سال دوم شروع شد. با دوستان قبلی نبودیم دیگر البته. آدمها اولین مهره هایی هستند که با دیگری جایگزین می شوند در بازی سرنوشت هر کس. اینبار هم شاید دیدار آدمهای جدید بود، شاید نقطه تقاطع چند فاکتور مختلف بود. ولی هر چه بود، آنطور "با هم بودن" همه ما پدیده ای بود که تا به حال ندیده بودیم. آن همه انرژی که در یک زمان، یکجا و در یک جهت متمرکز شده بودند به قدری تصویر قوی ای ایجاد می کرد که گهگاه بی اختیار  یک قدم به عقب بر می داشتیم و به زندگی می گفتیم دست مریزاد. و خوشحالی مان در آن زمان هم عمیق تر از آنچه بود که تا کنون حس کرده بودیم. خوشحالی توام با درک ارزش لحظه ای که در دست داشتیم. درک اینکه چرا نباید از دستش بدهیم. درک اینکه چطور در همان یک لحظه نهایت "زندگی" را بکنیم. و آن زمان شاید زمانی بود که تو به دنیا آمدی، آری آری عزیزم. شاید زمانی بود که تو در دلهایمان زنده شدی. هر چند که ماهها بعد بود که برایت اسم گذاشتیم و به نزدیکانی که "نگاه" می کردند نشانت دادیم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم که یک پیوند محکمتر از دوستی در حال شکل گرفتن بود با هر قدم که با هم بر می داشتیم. زمان گذشت و دیگر دقیقا هر دقیقه هر روز در کنار هم نبودیم. گفتیم تمام شد. جدا شده ایم. می گفتند سخت است، همین است که است. ولی ما خداحافظی را دوست نداشتیم، پس با هم ماندیم. به همین سادگی. باز هم دوش به دوش هم جلو رفتیم. از آن موقع یک روح بودیم، عضوی جدانشدنی از سرنوشت یکدیگر. با هم بالا رفتیم، افتادیم، خراب کردیم، دوباره از نو ساختیم...بزرگ شدیم، در کنار هم. و البته تو آنجا بودی، آری آری ام، تا هر دم بهمان یادآوری کنی که چرا با هم هستیم. از من می پرسی، نمی شد بدون هم این مسیر. یا دست کم هرگز به این "قشنگی" نمی شد...آن طور که به یادش خواهیم آورد همیشه.

آری آری عزیزم، همین این حلقه ی گرم اهالی ات را می بینی؟ همین چهره های آشنای بازتاب شده در این حباب بزرگت، بار دیگر همه ی اینهایی که گفتم را به همین نابی و "از-ته-دل" ای که من به یاد می آورم و نوشتم برایت، برایم زنده کردند. واااااای آری آری عزیز چطور بگویم که بفهمی!

عشق دریافت یک جعبه ی واقعی با آدرس واقعی خودم رویش و آدرس یک نیمکره آن ور تر پریسایم کنارش!
عشق خواندن طوماری جاسازی شده در یک  شیشه شیر، که نقشه گنج نیست بلکه خودش است!
عشق دوباره گوش دادن به ملودی هایی که با نت به نت زدنشان برای همیشه در خاطرم ثبت شده اند! 
عشق دیدن کلمات دست نوشته ی کسانی که برای آنها می نویسم هر چه می نویسم در اینجا را!
عشق شنیدن چرت و پرتها!
عشق "آنجا" بودن را حس کردن!
عشق داشتن یک قطار "سمپاد" جلوی پنجره ام که هر روز صبح که بلند می شوم بهم بگوید که از کجا آمده ام و به کجا می روم!
عشق تایید "تعلق داشتن" بین این حلقه دوستانی که عاشیقیشون خواهند بود تا همیشه!
و عشق همچنان داشتنشان! پیشم. همین جا.

کادوهایی بودند که بکس حبابی تو، آری آری، برای تولد ۱۵ سالگی ام بهم هدیه کردند.
چی؟ آره، ها ها! یک عشق دیگه اش هم این بود که یکی دو ماه بعد بهم رسید. به این می گویند سورفیریز یا نه؟!؟ درست می گویی، می دانم! امکان ندارد! اصلا نمی شود که به مغزشان هم رسیده باشد. من هم همین را گفتم اول. ولی...

ببین داداش.

تا حالا "آری آری" ای بودی...؟

اینطوریاس.

 

دم همتون به گرمی لپای قرمز شده ی من! بیشتر از این نمی تونم بگم!

 

 


پاورقی: هه! می گم بی کلام شدم بگید چشم دیگه! آدمو وادار به چه جون کندن هایی می کنن به خدا!

پاورقی ۲: خیلی طول کشید، نه؟ خب مهم نیست. یک کم مزه بچشید! ولی خدایی کامپیوتر ها که خراب شد من همه ی این را با دست نوشتم. بعد ادیت کردم و تایپدم تو بلاگفا. درست مثل اون موقعها! خیلی چسبید جان شما...:دی!

پاورقی ۳: هر چقدر هم که باید این پست را آپ می کردم، از باحالی همت آپ کردن آرزو کم نمی کند. پایین را بخوانید. خیلی توپه!

و اما تو...

اسمت را فریاد می زنم. دلم می خواهد اسمت را فریاد بزنم. هر بار که فریاد می زنم انرژی عجیبی درونم ایجاد می شود که نمی گذارد توقف کنم. حتی اسمت هم به من انرژی می دهد! فریاد می زنم و همه ی اطرافم سیاه می شود ولی یک چیز می ماند : اسمت

باز هم داد می زنم ناگهان تو را مقابل خودم ولی کمی دورتر می بینم! با نگاه و لبخندت آن انرژی را خنثی می کنی و من به تو خیره می شوم

هنوز لبخند می زنی نمی توانم جلوی انرژی ات مقاومت کنم سرم را به زیر می اندازم.. تو به من می خندی می دانم آخر صدای گرم خنده ات می آید... سرم را بلند می کنم و پیشت می آیم و ازت عذرخواهی می کنم. تو باز هم لبخند می زنی و بهم می گویی :"اشکال نداره ناراحت نشدم" و من پاسخ لبخندت را می دهم.


پ.ن: و من بودن خود را با نبودنم ثابت می کنم

پ.ن: ببخشید نمی تونم این اواخر زیاد بنویسم نمی دونم چرا!

 

متنِ دست‌نوشته‌ي جناب دكتر اژه‌اي

وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره‌ام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک می‌کنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی: مقاوم و سازش‌ناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورایعالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستی‌های آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند. در این مدت سعی کردم مدیرانی داشته باشم که به فرموده امام راحل (ره) بر ریاست ریاست کنند، نه دریوزگی مدیریت، و در این که تا چه حد موفق بودم، هیچ گاه تردیدی نداشته‌ام. هر چند، هر کسی در گزینش خود دچار خطا می‌شود و من تا آخرین لحظه در هدایت مدیرانم به سوی استقلال و تعهد به انقلاب و اسلام ــ به جای تعهد به خطوط سریع السیر و قلیل البقا ــ کوشیدم. بچه‌های این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشته‌ام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی می‌دانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آن‌ها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکر آن‌هاست.

وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود می‌شد، خوشحال نمی‌شدم، اما وقتی فرزند بلال‌فروش روبروی همان استانداری قبول می‌شد، از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم.

خدا را شاکرم که با حداقل سرمایه مادی و بیشترین سرمایه معنوی، مراکزی را تأسیس کردم که اولیای قبول نشدگان با درایت آن، اقرار به وجود رقابت سالم می‌کردند و فقط معدود راه‌نیافتگانی بودند که به لجن‌پراکنی و فحاشی می‌پرداختند. برای من اما، نه تعریف پذیرفته‌شدگان و نه توهین معدود راه‌نیافتگان، تفاوت بنیادینی نداشت. به هیچ ناحقی حق ندادم و از اصلاح هیچ اشتباهی ــ حتی اگر مقدمه لجن‌پراکنی برایم می‌شد ــ روی‌گردان نشدم.

در کنکور امسال، با وجود اعلام نتایج بر روی سایت، وقتی به من اعلام شد که دو سئوال، پاسخ‌های نزدیک به هم داشته‌اند و کلید چهار سئوال نیز جابه جا شده است، بدون لحظه‌ای تردید تصمیم گرفتم آن دو سئوال را حذف و کلید چهار سئوال را اصلاح و مجدداً اسامی پذیرفته شدگان را به همراه اسامی کسانی که حقشان ضایع شده بود، بر روی سایت بگذارم. می‌دانستم که با یک «سونامی ردشدگان» روبرو خواهم شد و تازه بعد از این اعلام بود که اعتراض‌ها صورت گرفت و انعکاس آن موجب درخواست غیر قانونی لغو کنکور، هم از سوی دوستان ساده لوح و هم از سوی ستیزه‌گران شادمان، شد. در ادامه، ادعای یافتن 16 غلط جدید و تشخیص آن در طی چند ساعت و عدم قدرت به اثبات رساندن حتی یکی از این غلط‌ها مطرح شد و حتی در 20 اردیبهشت ماه، کلیه اشکالات با صدا و سیما مطرح و ضبط تلویزیونی شد، ولی با وجود پوشش رسانه‌ای هیاهوی ردشدگان، حتی یک ثانیه از آن پخش نگردید؛ واقعاً چه عدالتی! در اینجا باید از وزیر محترم آموزش و پرورش به جهت حمایت از برگزاری مرحله دوم آزمون ورودی سمپاد در اردیبهشت 1387 قدردانی نمایم که این موافقت در پی گزارش مستند سمپاد حاصل شد.

از مرداد ماه 87 به بعد، با هر مدیری که جلسه داشتم، خداحافظی می کردم و حتی برای نیمسال اول تحصیلی، ساعت موظف تدریسم را در دانشگاه پر کردم. انبوهی از کارهای جنبی، نظیر آرشیو فصلنامه روانشناسی و زونکن‌های مربوط به سایر فعالیت‌هایم را به خارج از سازمان انتقال دادم تا در روز موعود (!) سبکبار خداحافظی کنم، هر چند خود این امر نیز خالی از عواقب نبود. متأسفانه کار انتخاب جایگزین کمی به طول انجامید، تا این که در بعد ازظهر 16 دی ماه، طی یک نمابر ساده، نام جانشینی که حدود یک ماه قبل از آن مطلع شده بودم، برایم ارسال شد. همان شب به راننده گفتم ماشین را بخواباند و خود با وسیله شخصی یکی از همکاران، سمپاد را ترک کردم.

اکنون احساس می‌کنم باری را از دوشم برداشته‌اند و از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشته‌ام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش می‌طلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست جمهوری ارسال شد. آن روز، یکی از اساتید آموزش و پرورش دلیل مخالفتش با تأسیس را این موضوع اعلام کرد که پذیرش دانش‌آموز با معدل 19 و تحویل دادن دانش‌آموز با معدل 19 هنر نیست. رهبر انقلاب در پاسخ فرمودند، این گفته وقتی صحیح است که فرض کنیم در شرایط فعلی دانش‌آموزان با معدل 19 وارد مدارس می‌شوند و با معدل 19 از همان مدارس خارج می‌شوند، در حالی که عملاً این طور نیست.

از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کم‌آزار بود و من چه شب‌ها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بی‌خوابی را تجربه نکردم. فکر نمی‌کردم این نهال در کنار سایر نهال‌های آموزشی نظام مقدس ما این چنین سریع به بار بنشیند؛ آن هم با وجود آن همه هیاهوی فرار مغزها و اطلاعاتی که هیچ وقت تبیین و تفسیر نشد و فقط چماقی بر سر سمپاد ماند که معلوم نبود در دست چه کسی است.

فرزندان سمپادی‌ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکان‌پذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.

همکاران سمپادی‌ام! می‌دانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهره‌ای نگرفتید و بیش از آن چه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که می‌توان به او تکیه کرد و امید داشت.

من خوشحالم که هیچ یک از سفارش‌شدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام ــ که عادت به ثبت سفارش داشتند ــ به سمپاد راه نیافتند، که اگر این چنین بود، در طول این سال‌ها با سمپادی‌های عاشق و در عین حال مطالبه‌گر روبه رو نبودم.

امیدوارم ایران عزیز از زعفران وجود شما پربهره باشد و روزهای شکوفایی علمی ایران اسلامی، مسیر رهروان بعدی را روشن‌تر و شاداب‌تر سازد. در پایان، عذرخواهی می‌کنم از این که از آنچه در ذهنم برای سرمایه‌های سرزمینم بود، بخش ناچیزی را تحقق بخشیدم و همواره کلام رهبرم در پیش رویم بود که:

«عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است. و با تفألی از لسان‌الغیب:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من می‌روم الله معک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


     جواد اژه‌ای

به سلامتی سرنوشت!!

همان لحظه آمد!

باورت می شود؟!

خودش بود!

با چشمانی گشاد شده از حیرت، سر جا خشک شدم.

نمی توانست! نمی توانست خودش باشد.

چند روز بود هر جا که می رفتم همه جا حرف او بود.

همه بی صبرانه منتظر آمدنش بودند.

همین دیشب گزارشگر اخبار تلویزیون در انتهای برنامه با لحن نه چندان متقاعدکننده ای اضافه کرده بود: می آید. این بار دیگر می آید.

وقتی بعد از این جمله بی اختیار کنترل تلویزیون را برداشتم و دکمه خاموش را فشار دادم ناگهان برای اولین بار با متوجه آن حقیقت تلخ شدم. حسی مرکب از ترس و ناباوری خفیف تنم را فرا گرفت.

چی؟ من؟ واقعا این من هستم که اینطور شده ام؟ از خجالت سرم را پایین انداختم. با پافشاری تمام سعی کردم این فکر را از ذهنم دور کنم که......  دیگر برایم مهم نبود.

واقعا دیگر منتظر آمدنش نبودم؟

واقعا دیگر نمی خواستم صبر کنم؟

یعنی...

یعنی بی خیال شده بودم...؟

-حتی از فکرش هم به آرامی خود لرزیدم.-

ولی آخر سخت بود.

-اعتراف کردن به این هم ناراحتم می کرد.با لجبازی خودم را صحیح کردم.-

سخت نبود. من می توانستم همه چیز را درست کنم.

(سعی کردم قانع کننده باشد صدایم. حداقل برای خودم.)

-اخمهایم کمی(فقط کمی) از هم باز شد وقتی ناگهان یاد چیزی افتادم.-

لازم نبود همه چیز مثل قبل باشد برای اینکه درست باشد.

-با اطمینان بیشتر ادامه دادم،-

اصلا قشنگیش همین بود!

-بعد در کمال تعجب خودم احساس کردم اینطور گفتنش کلیشه ای به نظر رسید.چطور بود اینطور بگویم...-

مال من بود که هر جور خواستم بسازمش.

-از اینکه با گفتن این جمله احساس آرامش کردم خنده ام گرفت.-

ولی آخر من اینطور نمی خواستمش.

-آآآآه! دوباره کنترل را از دست دادم.-

شاید...شاید هم همین طور که هست می خواستمش.

-برگشتم به همان حس و حال مذخرف اول.-

نمی دانستم! نمی دانستم! نمی دانستم!

-و بدتر.-

 

ولی...

در همان موقع،

درست وقتی که داشتم به همان حالت سر-تو-بالش قبل برمی گشتم،

دیدمش!

هزار تا دانه ی کوچک سفیدش،

با همان حرکت موزون و جادویی ای که به یاد داشتم،

با شکوه تمام از آسمان تماما سیاه شب پایین می آمدند.

جوری که انگار...

انگار هر اتفاقی بیفتد هم چنان خواهند آمد!

انگار هیچ چیز دیگر در این دنیا کوچکتری اهمیتی ندارد.

تقربیا می توانستم برقی را که با دیدنش در قرنیه چشمانم جرقه زد حس کنم.

با عجله به طرف در بالکن دویدم و...

همان جا بود!

در همان لحظه داشت می آمد!

دهانم را باز کردم ولی کوچکترین صدایی ازش در نیامد.

اینبار دیگر از ته دل خندیدم.

اینطور باید باشد! (فکر کردم.)

سوز منجمد کننده ی هوا به آرامی لایه ی نازک پیژامه ام را به سطح تنم می چسباند.

با گرمای ناگهانی که همه تنم را گرفته بود دستم را باز کردم و رو به آسمان گرفتم.

وقتی که خنکی بامزه ی بک دانه برف کف دستم را قلقلک داد به سه چیز فکر می کردم:

 

یک : گزارشگر اخبار همیشه چرندیات نمی بافت.

دو : اینطور می خواستم زندگی ام را. آماده در هر لحظه--که زیبایش کنم.

سه : به سلامتی این سرنوشت! که نمی شود آن را از نو نوشت...

 

دمش گرم!

 

 


به خودمان سرنوشتی ها به مناسبت این چند تا پست آخری:

هه..! همه تان گفتید، همه تان رفتید، همه تان تولد ها را هم از یاد بردید؟ (یا احتمالا فقط نخواستید جسارت یا  ذره ای "خودمان" بودن به خرج بدهید. )، همه تان ولی ادامه دادید به کنار ایستادن. واقعا عالی است که اولین چیزی که از شما می شنوم بعد از ۲ ماه نگار خانم این پست پایینی باشد.(می شناسم ایشان را من؟) و بقیه ی "خودمان"، مهم نیست، بهتر است بیشتر از این با این کلمه ها سرنوشت حبابی مان را کثیف نکنیم. پستهای اخیر با پستهای جالبتر جایگزین شود خوب است. و سلام در ضمن. سرم شلوغ بود این چند وقت، نه به اندازه شما رییس جمهوران عزیز البته، چون من فقط در یک مدرسه ی جدید(و غریب) و در یک سال بالاتر دارم جان می کنم، ولی خب، در خدمت هستم هر وقت باشید

 

:)) آری آری؟! برو بابا!

این نقطه از دنیا زمان نداشت و من یک زمانی زیر لب می گفتم: " آری آری جان خود در تیر کرد آرش..."

و آن موقع همه عاشق بودند؛ هنوز هم هستیم. ولی  دیگر عشق ها رفته اند لای شیار های قلبمان قایم شده اند و از آن دور دور ها به ما می گویند: "خاک بر سرتان که این یک وجب جا را هم جمع و جور نکردید. تک تکتان می خواستید دنیا را تکان بدهید و چه شد؟ هیچی! رفتید قاطی آدم های دیگر عین آن ها مثل خر خواندید و مثل خرس خوابیدید و مثل کبک سرتان را کردید زیر برف!" و من دلم به حال عشق ها می سوزد که به ما(!) دل خوش کردند! آری آری... عشق ها شما هم اشتباه کردید.( :(( ) و من اگر می توانستم این "آری آری" را حذف می کردم که کوچک ترین خط اتصال هایمان هم قطع شود تا دیگر به هم فحش ندهیم و دلمان برای هم تنگ نشود. آن یکی برود با اکیپ جدیدش و آن یکی که حتا جواب سلام نمی دهد هم دیگر احساس مسئولیت نکند.

ببندید در این خراب شده را...!

و من آنقدر گیجم که تولد آری آری که هیچی؛ تولد وبلاگ خودم یادم می رود!!:))

تولدتم به درك !‌

آره بابا ! همینه ! درست فهمیدی ! ما فقط شعار می دیم ! این یه کارو خوب بلدیم !

ایول بابا !

اینم می تونیم توجیح کنیم ... !
تاریخ مهم نیست !

مهم اینه که به یادتم نیستیم ... :))

تولدته که تولدته !

چی کار کنیم !؟
بزرگ شدی که شدی !

می خواستی نشی !
اینایی که شدن چه گهی به سرشون زدن که تو كه تازه يه سالت شده بزني‌!؟‌

برو بابا ...

دلت خوشه ها !
به درک !
می خواست تولدت نباشه !


اصلا مي دوني چيه !؟‌اينو ببين پست اول اين كوفتيه :



دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
چهره های آشنا. ( غریبه ها ... )

چشمهایی که همه...برق جسارت می زنند. ( دیگه کورن )

گرمی ...چی می گفتیم؟عشق؟امید؟زندگی؟ (زرشک ! )

آری.همه اینجاییم. ( بودیم ! )

 

ایستاده ایم. ( مرده ایم )

با نگاههای محکم که می نگرند سرنوشتمان را. ( گفتم که کوریم ! )

آنجا.( کجا !؟ )

دنبال چی می گردی؟ ( هیچی ! )

افق است!افق خالی! ( راس می گی ! )

می خواهیم بسازیمش! ( زکی ! )

آری!همه با هم! ( هه هه :(( )

سرنوشت حبابیمان را! ( می خواستیم .... )

 

باز دوباره دور هم جمع شده ایم. ( کاش ! )

اینبار نه برای اینکه بمانیم.

برای اینکه برویم...تا آخر راه.( خندتون نمی گیره ؟! )

و نه برای اینکه شاد باشیم.

برای اینکه....زندگی کنیم.(........)

و بیافروزیمش.

اکنون که دیگر همه می دانیم که...

آری آری...زندگی زیباست. ( بودا ! مثکه  ! )



دیگه مهم نیستی احتمالا ... !
اون موقع ها که مهم بودی گذشت !
که داشتیم می مردیم برات اسم انتخاب کنیم ...

قالب انتخاب کنیم ...

سر یه قالب عوض کردنت دعوا بشه !
گذشت آقا گذشت !

دعوا نداریم که ! تموم شده دورت آقا ! هرّی !


پ.ن:تولدتم مبارک مُرده !‌

با توام لپ بی مغز!!

توی این پست می خواهم فحش بدهم! این پست مخاطب خاص دارد.

هی بچه ! آره با خود توام! خجالت نکشیدی توی پستت گفتی " رومینایی که دیگر نگاری را دوست ندارد"؟ تو همان کسی هستی که من بهترین دوست خودم می دانستم و می دانم. همان کسی که سال اول فکر می کردم کند ذهن است. همان کسی که سال دوم کنارش بهترین سال زندگیم را تجربه کردم. همان کسی که همراهش تونل کندم و زندی نژاد را اذیت کردم. توی سر و کله هم زدیم و کتک کاری کردیم و دنبال کیوی گشتیم...

سال سوم... قبول! اخلاقم بد شده بود. همه ولم کردند. تو ماندی!  یه هو سر کلاس حسینی سرت داد می زدم چون شلخته بودی! چون برای اینکه سر جایم بشینم  باید روی کتاب و دفتر هایت شنا می کردم. چون دفترت را که می دیدم، حالم به هم می خورد اینقدر که کثیف بود! طالبی دید دارم لُپَت را می کشم. رفتی سرزمین عجایب. گفتم نرو! رفتی. آمدی تعریف کردی. خندیدم همراهت. توی دلم می گفتم:« نکن1 این اولشه! تهش خیلی چیزهای دیگه است.» هیچی نگفتم. گذشت...

سال اول! نه ازت بدم آمد. نه ازت ناراحت بودم. نه هیچ چیز دیگری! نگرانت بودم. می دانی چرا؟ چون داشتی عین خر خریت می کردی. چون داشتی خودتو به  بدترین نگار ممکن تبدیل می کردی. چون پریسا بدتر از تو شده بود. چون به اسم تجربه کردن هر غلطی می خواستی، داشتی می کردی.تو که دیده بودی من به چه گه خوردنی افتادم...! الآن دیگر نگران نیستم. چون فکر کردم نگار عاقل تر از این حرف هاست. انصافن عاقلتر هم بودی. ولی خرسی من از تو بدم نمیاد! هنوز همون خرسولی ای هستی که بودی شاید دیگه بغل دستی نباشیم ولی دوست که هستیم آشغال! اعصابمو خورد کردی!

20 روز مانده به ... :دی

من مي خوام يه پست غم انگيز بنويسم ... برا يه سري آدم كه ديگه نيستن !‌براي نگاري كه كلن ديگه  نيست ! برا خورشيدي كه نگار نمي دونه نيست يا هست حتي‌!‌ برا متيي كه تنها آدم باقي مونده بين اين اجساد متحركه و برا رومينايي كه نگاريو ديگه دوس نداره وبراي يگانه اي كه يا ما نمي شناختيمش و يا نمي شناسيمس و براي آرزويي كه هميشه يك آرزو بوده ...

من يه عاشق بودم ... عاشق اينجا !‌رسمن‌!‌ جايي كه روزي 2 بار حداقل ميومدم توش حالا 2 هفته اي مي شه كه اصلن يادش نيستم ... تا يه اس ام اس از يه خواننده وبلاگ مياد كه ariari rasman taTl shod Dge ?!!!

اول مي خوام جواب ندم ... بعد به خودم ميام !‌به ‌!‌پسر چي شد !؟‌  كجا رفتي‌!؟!‌

آذر ... !‌هه‌!‌ تولد ...‌!‌تولد خورشيد كيه !؟‌اصلن روت مي شه بهش فكر كني ؟!‌روزي هزار بار اسمش مياد تو ذهنت و مي خواي به روي خودتم نياري كه .... كسي كه روزي 1 بار اگه ميل نمي زدي بهش روزي روز نبود حالا نمي دوني اصلن هست ؟!!‌

تولد ... تولد ariari  روت مي شه ؟!‌ بري بهش بگي تولدت مبارك‌؟!‌

بلگفا رو باز مي كنم و خدا خدا مي كنم كه كلمه رمز يادم نرفته باشه كه ته آبروريزيه !!!‌( خوشبختانه اين يكي رو يادم نمي ره ... )‌ و ‌ariari بسته شده ي بزرگ شده را نگاه مي كنم ...

ariari كه سر آپ كردنش دعوا بود الآن حتي تو آرشيوش پستي از آذر 87 نيست ...

Ariari عزيزم ... به تولدت نزديك مي شيم ...

Ariari  فراموش شده ... به من ربطي نداره كه 20 روز ديگه تو روز تولدت موقع فوت كردن شمع هات چه آرزويي مي خواي بكني ... اما آرزو كن اين گورستان دوباره زنده شه ...

Ariari  عزيزم پيشاپيش تولدت مبارك‌!‌


پ.ن: بچه بياين متحول شيم !‌ من كه روم نمي شه !‌ ولي خب ... !‌متحول مي شويم !!!!‌

حداقل بياين يه تولد دوروس حسابي برا اين دوستمون بگيريم !‌( البته بهش نگين كه سورپرايز شه !‌:دي‌)

برای جلوگیری از تبدیل آری آری به گورستان تاریخ !

و ما " می زیییم " در این برهوت مدرنمان .

و "زیستن " را تعریف می کنیم در یک برهه ی زمان .

و با یک نقطه ( آخر یک جمله ) حد و مرز قائل می شویم برایش .

و ما یک سری " موجود " هستیم درین برهوت مدرن ،

که فکر می کنند همه چیز می دانند ؛

و هیچ " لوطی مردی " نیست که یک روز گذرش به این برهوت بیفتد و حالیشان کند که " هیچ چیز " نمی دانند!

و هیچ " رندی " پیدا نمی شود که یک سوزن بردارد ،

و بادشان را خالی کند !

و بعد ،

قاه قاه بخندد ؛

به عجزشان ...

و به عجزمان !

و به " موجوداتی " که عرضه ی اداره ی خود را ندارند .

و تن را به دوش می کشند .

و آنقدر خسته می شوند که زخمیش می کنند .

و از آن بیزار می شوند .

و خیانت می کنند به آن ،

و می فروشندنش به ثمن بخس .

در این خراب آباد ...

و روزی روزگاری ست ،

که همین " موجود " های بی عرضه زیستن را تعریف می کنند ،

و با یک نقطه حد و مرز قائل می شوند برایش ؛

گستاخانه ! ..

 


 

تف تو روتون که آپ نمی کنین باهمتونم ! اکه هی !

بعد از باران، جایی در همین جاده.

امشب هوا صاف صاف است. یعنی اگر الان کسی در این نقطه ی طول و عرض جغرافیایی بیرون پنجره را نگاه کند، یک ماه سه چهارم می بیند و دیگر آبی (آ، بله،و قسمت های خاکستری تر ماه سه چهارم.مباحثه:شکل سر دایناسور است امشب؟).بله می گفتم. چند روز پیش(نمی دانم چند روز. ۴ روز بی خبری از دوستان یک هفته است و ۲ هفته وقت تکمیل پروژه ۳ روز.)که از فلان خیابان پیاده یه سمت خانه می آمدم شر شر باران بود. من که چتر ندارم هرگز. ننگ. ننگ. جدی ولی تا مغز استخوان خیس شدن دگر لذتی دارد. تو حس کردی؟ هاه. سلام. اسمم مهم نیست ولی خوشبختم. ما که همه اش داریم حس می کنیم. خلاصه، دیده اید چطور وقتی باران می بارد و هوا خاکستری خاکستری است و از دو بلوک جلو تر مه گرفته است و دیده نمی شود و همانطور که گفتم آدمی خیس می شود ولی هم چنان با رضایت به عابران چتر به دست لبخند می زند؛ فرقی نمی کند کجاست؟ بله، بله،گویا اصلا یادش هم نمی آید کجای این زمین خاکی (یا جایی دیگر، زمینی غیر خاکی؟) هست و برایش مهم هم نیست خب البته. بنده به شخصه در مکانی به نام "بی زمانی مطلق" سیر می کردم، آن روز زیر باران(روی نقشه نیست. به تازگی کشفش کرده ام.). انگار آدمی وقتی بلند بلند زیر باران می خواند، می دود، می رقصد؛ فریاد می زند: فقط...فقط بگذارید تا مغز استخوان خیس شوم. آآه. دلمان برای فریاد هم تنگ شده بود.(خیلی دوست داریم، آخر.)بگذریم، در همین هیر و ویر، ما افراد مریضی که یک ضرب در حال فکر کردن به افکار در هم پیچیده و تلاش و تقلا در حل کردن پارادوکس های گذشته-حال-آینده زندگی نه چندان ساده ترمان هستیم، شن و ماسه های کف مغزمان هم که کمی خیس می خورد؛ هِی، هِی، چه ها که نمی شود. حس قشنگی است غوطه ور شدن، هر چه می خواهید بگویید. داستان زندگی ما باور بکنید یا نکنید همین است، به همین سادگی. شیمی می خواندیم امروز. هاه! این روزها همه چیزها ربط دارد؟(نه،مشکل از ماست.) یک مشت عنصر یاغی(هیدروژن دارند، کتاب می گوید)، ساکت. ساکت از پوچی محیط اطرافشان در مواردی، و از شک و تردید در موارد دیگر، و از در کمین فرصت مناسب نشستن در بقیه. ناگهان باران می بارد و بوووم! همگی در آب حل می شوند. بخش پنجم: اسیدها. آب. آب. آن یکی روز هم افکارم تقریبا غرق شدند در صدای باد و فقط بوی دریا: چوبِ تر سوخته و برنج. از بالکن می آمد. در بالکن را چهار تاق باز کردم، یک پتو دور خودم بستم و ساعتها نشستم جلویش. هاه، خل هستیم به خدا. و در تمام این مدت آدم ییهو می فهمد که چقدر خنده دار است! خنده دار است چطور زندگی من یک جور است، گویی کلا در جایی دیگر و زمانی دیگر، و زندگی تو یکجور است و من آن روز ساعت ۲:۱۶ بعد از ظهر بغضم را خوردم  و تو روزی دیگر ۳:۱۳ شب بی صدا فریاد زدی از ته حلق؛ و همچنان دیروز تلفن زنگ زد و صدایی آشنا آن طرف بود. چطور اصلا به هم می رسیم ما؟ آن مشت عنصر یاغی که گفتم هر روز صبح بلند می شوند، یکی با آسمان ابری پشت پنجره اش و یکی نیلی و دیگری صرفا داغ. همه از خانه که بیرون می روند پایشان را در دنیایی می گذارند، ولی خب سرشان...همیشه بالاتر از اینهاست. تمام روز را می جنگند. با خودشان، با مانع های مسخره ی سر راهشان، با هوس خام ناامیدیشان. و روند زندگی شان انقدر روی دور تند افتاده است و سرعت اعجاب آور زمان آنچنان پیچ و تابشان می دهد که سرشان سوت می کشد و آخرش هم نمی فهمند از کجا خورده اند.دیگر رفاقت ها و لذتهای روزانه هم فاکتور گرفته می شوند توسط زمان و شب (شاید مثل امشب من. صاف. ماه. و حالا سیاه.)، فقط ما می مانیم و یک زق زق مخمان و چشمان گود افتاده از خستگی. ایستگاه آخر؟ رختخواب. تفریحمان که خوابمان شده است ولی حالا هم که کله مان را روی بالش می گذاریم، تازه تمام  افکار فلسفی و مسائل حل نشده جهان به سراغمان می آیند. در اوج وارفتگی و زیر لب فحش و فضیحت به بالش و پتو و زمین و زمان دادن، همانطور که گفتم همچین ییهو اکی به یاد آینده ی تار و مه گرفته مان و گذشته ی شدیدا نوستالژیکمان می افتیم. حال که به طور کلی بماند در حد یک علامت سوال. جواب که ندارد، مثل همه اینها. پس به اینجا ختم شدن با نشدنش می ماند بر عهده تخیل خواننده. و یکی مثل من بعد از ۲ هفته کش مکش با مصائب دوران ِچند سال به دانشگاه، تازه گذرش به این تخته سیاه می افتد که اینها را برای بقیه آن مشت که همگی درگیر سرنوشتهایی کاملا متفاوت هستند بنویسد، باشد که همه جان سالم به در ببریم. هر کس راه خودش را می رود در این چند راهی. مدتهاست جدا شده اند مسیرها. ولی مقصد؟ 

عنصر یاغی یعنی نه قناعت به این البته. یعنی آنکه یکی می گفت مثل یک گروه پاپ دهه هشتاد. چند سال بعد، جایی بهتر در همین جاده.(شاید بعد از باران...)

کادوی تولد!

سلام!

من زیاد نمی نویسم چون می ره روی آپ رومینا، فقط در پی اتفاقات مهمی که این چند وقت افتاده که بعدا به این آپ اضافشون می کنم، متی اک ما هم ۱۵ ساله شده که من هم یه کادوی تولد بهش بدهکارم!کار خودمه ولی ادیت نشده! تولدت مبارک جوجو!

پ.ن. اتفاقات مهم دیگه کمی تا قسمتی از دهن افتاده ولی چون اوضاع خبرگزاری و برداری ضعیف شده،بیاین، اینها هم چنان تحت الشعاعش قرار می گیره:
۱. بنده برنده ی خوش شانس ۶ شماره چلچراغ اخیر شدم. عکسهای دسته جمعی حرفه ای و خفنی که گرفتیم به دستم رسیده که اگه بچه های خوبی باشین شاید شطرنجی کنم بذارم رو وب! بقیه اعضای خودی: آن شین share کنم!:پی!
۲. یگانه تک فرزند شد بالاخره طی پروسه ای چند ساله!
۳. رومینا وب آپ کرده، دس دس! مثل هممونم نمی دونه "بعدش چی" که خب...مثل بقیه ملت!از دبیرستان لذت می بره!(آره دیگه؟ها؟)
۴. نگار خوبه، خوبه. ییهو یه موج گنده میاد...بعد آرومه...دوباره یه موج گنده میاد...خلاصه!(+سعی می کنه از دبیرستان لذت ببره..!)
۵. متی ام که فعلا دنگ آن شدن های نصفه شبه این یه ماهو داده، در نتیجه می پنداریم که خش هستند!  

بلوفه!

من دلم می خواست زندگی یک بازی بلوف بود. دلم می خواست خودم سه تا برگ آس داشتم و تو دو برگ می گذاشتی وسط و می گفتی دو تا آس! و آن موقع من با پوزخند می گفتم بلوف! تو مجبور می شدی کارت هایت را برگردانی و من می دیدم که بلوف زدی! و تو آن وقت می خندیدی؛ از آن خنده هایی که دلم برایشان ضعف می رود. بعد می گفتی:« آره خانوم! بلوف بود! » و بعد دوباره با هم می خندیدیم...

 


و من چه دل خوشی دارم که هنوز هم تو را در رویاهایم می بینم...

می خواست بنویسد...


 

   قلم رادر دست گرفته بود،پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست جز چیزهایی که تا آن موقع نوشته بود بنویسد.

 

لیست های خرید، شماره تلفن های هول هول ، فرمول ها، تکالیف... .

 

لابه لای همه چیز هایی که نوشته بود را گشت.

 

                                                 نبود که نبود.

 

چیزی که از خودش باشد نبود.

 

   قلم رادر دست گرفته بود، پیچ و تاب می داد و سرش را می جوید.

 

می خواست چیزی از خودش بنویسد.

 

حرف های توی سرش زیاد بودند.

 

 مثل نمد به هم پیچیده.

 

 لابه لای آنها را گشت.

 

                        پر بود.

 

 پر چیزهایی که می توانستند قل بخورند و از نوک قلمِ منتظرش بیرون بریزند

 

 ولی همه هل می دادند و هول میزدند که بیرون بریزند،ولی تا می آمدند بیرون بیایند یکی محکم می گرفتشان و سعی می کرد خودش را بیرون پرت کند.

 

حرف های سرش می جوشیدند.

 

از این شلوغی سرش درد گرفت.

 

 بغضش هم گرفت.

 

آخر از شلوغی می ترسید. 

 

 می ترسید گم شود.

 

می ترسید توی مغز خودش زیر دست و پای حرف هایش له شود.

 

.

.

.

 

قلمش را پرت کرد وبلند داد کشید: "ساکت"





كش كش كفش هايت را دوست دارم‌!‌

با خودش فکر می کرد عیبی ندارد !

تجربه ای جدید است ٫

عوضش تا به حال روی صندلی خاکی یخ زده ی تازه رنگ شده ننشسته است
تجربه ی جدید است ٫

همه ی تجربه های جدید را باید دوست بدارد ٫  

این را به او یاد داده اند ...

سعی می کرد سوت بزند

در دلش ...

کسی نباید صدایش را می شنید

نباید جلف می بود

نباید تخمه هایی که می خورد را تف می کرد

نباید كفش هایش را روی زمین می کشید

نباید کج می ایستاد

نبايد بند كفش هايش باز مي بود

نباید .

سرش را پایین انداخت

دست برد تا آهنگ ام پی تری اش را عوض کند

...easy for good girl to go bad

اشك در چشمانش جمع شد

كفشي با بند هاي باز نزديك مي شد

سرش ر ابالا گرفت

يك لبخند  مانند

دماغ قوز دار

و كلاهي كه نمي گذاشت چشم ها ديده شوند

كلاه راه راه سبز و قرمز و قهوه اي اش را تا پايين چشمانش كشيده بود

صاحب كفش ها تكيه داد به صندلي

سرش را برد عقب

"سازم مي زني !؟"

ساز !؟؟

‌سوت ساز بود ؟!

صداي ‌سوتم بلند بود ؟

" نه ولي بلدم گوش بدم !‌‌ "
صاحب كفش ها خنديد

تكيه اش را برداشت

خم شد رو به جلو

نگاهي كرد و رفت

و او هنوز داشت فكر مي كرد كه بلد است گوش بدهد

به كفش هايي كه با بند باز روي زمين كش كش مي كردند و مي رفتند

به  چق چق شكسته شدن تخمه ها

به صداي تف كردن تخمه ها

به خنده هاي بلند

و به صداي سوت خودش ...

 

 

آن شب...

مثل هر شب همان لباس خواب آبی رنگ خرسی ام را پوشیدم.

و دمپایی های خرسی را پایین تخت رها کردم .

و ولو شدم رویش.

و چشم هایم را بستم.

      - مثل همیشه -

و درست آن لحظه که چشم هایم حسابی سنگین بودند ،

و مرا می کشاندند به دنیای خواب ،

و من تقلا می کردم برای ماندن ؛

درست در همان لحظه

وقتی هنوز مطمئن بودم که بیدارم ،

و خنکی بالشت را که کم کم گرم می شد حس می کردم ،

آنوقت یک چیز هایی دیدم.

که هنوز نمی دانم خواب بودند یا نه.

-          من و تو ،

توی یک کوچه ی برفی و سفید ،

می دویدیم.

-          با تمام وجود    -

و من هنوز صدای هن و هن نفس هایمان توی گوشم است ؛

و صدای قهقهه هایمان.

و تصویر سینه هایی که بالا و پایین می رفتند.

و یک چیزی توی دلمان قیلی ویلی می خورد انگار می گفت : چقدر همدیگر را دوست می داریم.

و درست آنجا که هردومان دیگر کم آورده بودیم ،

-          ایستادیم   -

و من محو چهره ات شدم.

موهایت را با نمره ی 2 کوتاه کرده بودی  !

و عینک دودی زده بودی به چه بزرگی !

و من در آن لحظه بیاد نمی آوردم که تو ،

هیچ وقت ،

-          عینک دودی نمی زنی   -

و موهایت همیشه بلندند !

و من لباس مدرسه ام تنم بود.

همان آبی لاجوردی که دل آدم را باز می کرد بین اینهمه خاکستری ها.

و ما از ته دل می خندیدم.

همه چیز یک جوری محوند الان دیگر.

صدای خنده هایمان ،

و سرما که نک انگشتانم را بی حس می کرد.

و درست در همان لحظه ؛

که هردومان حس می کردیم تمام خوشی دنیا توی قلبمان است ،

آن مرد قدبلند سیاه آمد ،

و مرا از پشت گرفت ،

و با خود کشاند.

و ترس تمام وجودم را گرفت.

و قبل از آن که تو کوچک و کوچک تر شوی ،

من دستم را دراز کرده بودم

و التماس می کردم که مرا بگیری ،

و تو فقط لبخند می زدی.

و صدایی از پشت سر می آمد

می گفت :

خداحافظ عزیزم!

-

و من این رویا را بارها دیده ام ؛

شبی زمستانی و سرد ،

توی یک خیابان تاریک ،

با درختان چنار بلند و پیر

می دوم ،

و جرات نمی کنم پشت سرم را نگاه کنم ،

و مرد قدبلند سیاه را ببینم که دنبالم می کند.